در مرزهای انتاریو (2)

شک ندارم بندی از بندهای قراردادِ کارگرهای جاده‌سازی در کانادا داشتنِ ریش‌پروفسوریِ انبوه است. احتمالن رنگِ جوگندمیِ آن امتیاز بالاتری دارد. تابستان‌ها در جاده‌های کانادا به ترمیم و مرمت می‌گذرد. دقایقی طولانی جلوی یک آقایی که ریش‌پروفسوریِ جوگندمی دارد و تابلوی "ایست" در دست گرفته است مثل بچه‌های خوب می‌ایستیم و وقتی اتومبیلِ هدایت‌گرِ اداره‌ی راه‌سازی سر می‌رسد مورچه‌وار پشت سرش صف می‌بندیم و تاتی‌کنان می‌رویم به آن‌طرفِ گروهِ راه‌سازی که یک آقای دیگری که لازم نیست بگویم ریش‌پروفسوریِ جوگندمی دارد تابلوی "آهسته برانید" را در دست گرفته و رو به ما لبخند می‌زند.

دل‌ام می‌لرزد پا روی پدالِ گاز بفشارم. از ترسِ جریمه نیست یا از ترسِ تصادفی که دیروز در بدوِ ورود به سادبری دیده‌ایم. راست‌اش از راننده‌های دیگر خجالت می‌کشم. یکی از فرق‌های اساسی تورنتو با دیگر جاها همین است. در جاده‌های ولنگ و وازِ ورودی به تورنتو محالِ ممکن است کسی حد 100 کیلومتر در ساعت را رعایت کند. ترافیک اغلب بین 120 تا 130 کیلومتر در ساعت در جریان است، نه به آن انبوهی و کلافه‌گیِ تهران - کرج اما این‌جا هم فاصله‌ها استاندارد نیست. کارشناسان باید بگویند، گمان کنم این‌جا سیستمِ ترمزِ اتومبیل‌ها جلوی فاجعه‌بار شدنِ آمار تصادفات را می‌گیرد. باری اما در شهرهای کوچک و روستاها، قانون حضور بی چون و چرایی دارد. منی که روزگاری در همین وبلاگ نوشته بودم از سبقت غیرمجاز از پنجاه اتومبیل در جاده‌ی فیروزکوه مسرورم (و حالا شرمسار) معترف‌ام برای سبقتِ مجاز از اتومبیلی کُندرو در جاده‌ی سادبری - اُتاوا گرفتارِ عذابِ وجدان بودم. 

سادبری شهرِ دلچسبِ ما نبود اما می‌دانیم که قطب‌ِ بزرگِ معادن است. وقتی می‌گویم قطبِ بزرگِ معادن یعنی طول قطارهای باربریِ معادن به یک تا دو کیلومتر می‌رسد. سادبری بزرگ‌ترین دریاچه‌ی درون‌شهری را دارد و از میان شهرهایی که دیده‌ایم کوه که نه اما چندتایی تپه دارد و گاه پست و بلند می‌شود. خانه‌های بالای تپه‌ها همه نوساز و زیبا هستند اما من دیگر شیب را دوست ندارم. هفت سال حبس شدن در سعادت‌آباد و پله‌های‌اش دلِ آدم را می‌زند.

اطرافِ سادبری به طرفِ اتاوا غوغایی است. هتل، متل، دریاچه، قایق‌سواری، جت‌اسکی، اسب‌سواری و زمین گلف. شهرِ صد و شصت هزار نفری سالانه نیم میلیون توریست می‌پذیرد. جاده هم البته که زیباست. مثل جاده‌ی اریلیا تپه‌ماهور ندارد که کیف کنم و یاد جاده‌ی ملایر - نهاوند بیفتم که وقتی تختِ‌گاز در قوسِ ماهوری رویای ظاهر شدن بر بالای تپه بپروری. خانه‌ها جاده را زیباتر می‌کنند. خبری از لاستیک‌ها تلنبارشده جلوی مغازه‌های تعویض‌روغنی نیست، خبری از دیوارهای براقِ ایزوگام‌شده که چشم را می‌ترساند نیست، خبری از درخت‌های بریده و زمین‌های غصبی نیست. خانه‌ها روستایی است اما ثروت و دارنده‌گی بیداد می‌کند. لازم نیست فریفته‌ی گلدان‌های شمعدانی‌ِ درگاه و پنجره‌ها بشوی. زمین‌ِ زراعی زیرِ ده هکتار کم پیدا می‌کنی، از هر دو مزرعه یکی سیلو دارد، مزارع ذرت از این‌جا رفته تا آن دور، اصطبل‌ها بزرگ و بلندند، گاوها در چمنزار می‌چرند، اسب‌ها در مرتع، علوفه‌های کمباین‌شده‌ی مارپیچ‌ خبر از درویِ چند روزِ پیش می‌دهند، پیرمردی که جلوی یکی از این خانه‌ها نشسته سبکبار پیپ می‌کشد و من جلوی یک خانه‌ی روستایی به جز دو اتومبیلِ شاسی‌بلندِ پارک‌شده، دو جت‌اسکی، یک قایقِ کابین‌دار و دو موتورسیکلتِ هزار می‌بینم. در این اوضاع چطور ممکن است به روستای‌های زلزله‌زده‌ی هریس - ورزقان فکر نکنم؟ رضا امیرخانی - نویسنده - در گزارش‌اش نوشته روستاییانِ اهر "نسبتن برخوردار و متمول"اند اما من گزارش پوریا عالمی - نویسنده - را دوست‌تر دارم و عکس‌ دارهایِ شکسته‌ی قالی و کاسه‌بشقابِ مدفون‌شده جز بازتابِ فقر و تنگدستی برای من چیز دیگری نیست. شاید تصور من از "تمول" تغییر کرده است.

ما می‌خواهیم شهری کوچک به نامِ پِتاواوا را بین راه ببینیم و به اتاوای پایتخت برسیم. جنابِ جی‌پی‌اس با گشاده‌دستی لقمه را می‌جود و در دهان راننده می‌گذارد. اما راننده حواس‌اش جای دیگری است. چرا این کارگرِ اداره‌ی راه‌سازی که تابلوی "ایست" را جلوی ما گرفته ریش‌پروفسوری ندارد؟ نکند اخراج‌اش کنند؟ بله، ایشان زن است. از صبح علی‌الطلوع تا پنج بعدازظهر توی جاده پنجاه کیلومتر دورتر از شهر تابلوی "ایست-آهسته برانید" در دست می‌گیرد و حتمن غر نمی‌زند که زن است که کارش سخت است که باید راننده می‌شد یا کار دفتری می‌گرفت. به فکرم می‌رسد کدام زنی در ممالکِ در حال توسعه (اسمی که هدیه‌ی دل‌خوش‌کنک غربی‌هاست) در شرایط برابر بدون متهم کردن این محیط به محیطی مردانه حاضر است این‌طوری بی‌پرواتر از یک مرد قد راست کند و بی آن‌که محتاجِ یک قبضه ریش‌پروفسوریِ مردانه باشد بیش از مردانِ آب‌جوفروش یا قهوه‌سازِ شهری پول دربیاورد؟

در آرامشِ جاده و هیاهوی درون پتاواوای نظامی را پشت سر می‌گذاریم و به اتاوا می‌رسیم. گمان نکنم این سفرنامه محتاج وراجی بیشتر باشد. بالاخره اتاوا پایتختِ کاناداست. 

 

/ 5 نظر / 171 بازدید
بهرام

ای مارکوپلو !! دارم به زور مسوول همایشی چند ساعته میشوم برای 4 آبان در تبریز.اصلن میل و فرصت این کار را ندارم و در غیاب تو هم که دستم خالی تر از گذشته شده...هی ...

حمید

سلام! بدون این که بخواهم هیچ منظوری داشته باشم. فقط جهت اطلاع عرض کنم که این اینوک شو ها توی فرهنگ و گذشته خودمان هم بوده است. جاهای دیگر ندیده ام ولی توی همین خراسان خودمان هر جا قناتی یا کلاته ای(روستای خیلی کوچک دو سه خانواری) هست بلای دور و برش از همین هفت هشت سنگ روی هم چیده گذاشته اند به نشانه آبادانی. معمولا روی تپه ای چیزی است که از دور به چشم آید و نشانه ای است برای چوپان ها و شاید راه گم کرده ها و... فقط همین

مخمل

این مطلب را که می‌خواندم به این قیاس فکر می‌کردم که جهان من چقدر ذهنی و بسته و مال شما چه عینی و متنوع است. گیر است دیگر، قرار گذاشته‌ام به خودم بدهم.:) توصیف خوب و دقیقی بود. در ضمن والا من حاضرم توی کاندا و توی همچون جاده‌ای تا ابد آن تابلوی ایست را در دست بگیرم.

سندباد

سلام حامد عزيز، اين ناحيه از كانادا رو به شيوه بسيار زيبايي به تصوير كشيديد و من از خوندن اين مطالب واقعا لذت مي برم. البته من هيچ شناخت مستقيم و بي واسطه از هيچ مكاني در كانادا ندارم، ولي طلاعاتي از ساير منابع به دست مي آرم كه خالي از لطف نيست. از جمله اينكه حوزه سادبري كه شما ازش بازديد كردين و سرشار از منابع معدني يه، حاصل برخورد يك شهاب سنگ با زمين در اعصار باستاني هستش. به اين موضوع در مطلبي در رابطه با جغرافياي كانادا در وبلاگم (http://sindbad2canada.blogfa.com/cat-13.aspx) اشاره كردم. شاد و پيروز باشيد.

افرا و پاییز

خب..گفته نسبتا برخوردار و متمول هستند نگفته که کاملا...زیر پوست واژه (نسبتا) معنی ها نهفته است. یکی اش هم مثلا نسبت به روستاهای سومالی و اوگاندا و افغانستان متمول که چه عرض کنم حکم رویال فامیلی را دارند!