گزارش از شمال دنیا (4)

شش و هفتِ بعدازظهر با نایلون‌های خرید برمی‌گردم خانه. مجتمعی نوزده بیست واحدی است کاملن چوبی. یک نفر می‌گفت در سال 1958 ساخته شده است. درِ مجتمع هم چوبی و روز و شب باز است. تا وارد می‌شوم خانمی که آمده قبضِ تلفن‌اش را بردارد سلام علیک می‌کند. جواب می‌دهم.

- شما همان دندانپزشکه هستید؟ جوان هستید. حتمن بیست‌ساله (چشمکی می‌زند).

- بله. البته نه بیست‌ساله.

- چرا خانواده‌تان را نیاوردید؟ این‌جا را دوست ندارند؟

- ممکن است دوست داشته باشند. نمی‌دانم.

- دختر داری یا پسر؟

- دختر.

- دخترِ من اسم‌اش لوسی بود. از بچه‌گی وقتی از مدرسه برمی‌گشت و در می‌زد دو ضربه‌ی کوتاه می‌زد روی در، این‌طوری. (بعد بغض‌اش می‌ترکد و می‌زند به گریه) پارسال تو خراب شدنِ پاساژ رفت، ماند زیرِ آوار. همین‌طوری، دو تا ضربه‌ی کوتاه روی در...

 

همکارم می‌پرسد "این دو نفر کی بودند که از انتخابات پرت‌شان کردند بیرون؟ دیروز توی سی اِن اِن دیدم." می‌گویم "وقتِ ناهار برای‌ات توضیح می‌دهم. طولانی است ماجرا." می‌گوید "نه همین الان بگو". می‌گویم "به قولِ نیویورک‌تایمز این‌دفعه انقلاب پدرش را خورد."

 

هفتادساله است و برای تحویل گرفتنِ دست‌دندان‌اش آمده. وقتِ رفتن می‌گوید: هفته‌ی پیش این‌قدر موهای‌تان سفید نبود.

می‌خندم و می‌گویم: این هفته در کشورم اتفاقاتی افتاد که مرا پیر کرد.

- جدی؟

- شوخی می‌کنم. موهای‌ام را کوتاه کردم. سفیدی حالا توی چشم می‌زند.

- من هم از شانزده‌ساله‌گی مو سفید کردم. اهمیت ندارد. بهش فکر نکن. جدی می‌گویم بهش فکر نکن اصلن.

 

پنجاه ساله است. همین‌طور که می‌خواهد بنشیند درمی‌آید که " رفتم توی اینترنت گشتم ببینم احوالپرسی به زبانِ شما چطوری است".

- خب چطوری است.

کیف‌اش را می‌گذارد گوشه‌ی اتاق و سراصبر می‌نشیند روی یونیت.

- می‌ترسم بگویم. سایت‌اش سایتِ حسابی نبود. می‌ترسم کلمه‌ی اشتباهی باشد یا معنیِ بدی داشته باشد.

همان‌طور که من هم دارم می‌نشینم روی صندلیِ خودم می‌گویم: اشکالی ندارد. هیچ‌کس جز من در این شهر فارسی بلد نیست. فحش هم باشد کسی خبردار نمی‌شود. بگویید اشکالی ندارد.

چشم‌هاش را می‌بندد. نفس در سینه حبس می‌کند و انگار بخواهد اتفاق ناجوری رخ دهد و او زودتر بخواهد از شرش خلاص شود می‌گوید: "سالام".

می‌خندم. می‌خندم. می‌گویم "سلام" و لبخند به لب دارم و چیزی در چشم‌هام می‌جوشد تا همه‌ی دنیا تار بشود.

 

 

/ 11 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

سلام آقای اسماعیلیون با یکم تاخیر تولد ری را رو تبریک میگم. امیدوارم همیشه شاد و موفق باشه این گل دختر اسکوترران [گل] این بی سیاستی زمامدارای مملکت هممون رو پیر کرد.یعنی اون بارقه کمرنگ امید رو که داشت سوسو میکرد، زدند له کردند [ناراحت] حالا نمیدونم با این پیش بینی هایی که در مورد تکه تکه شدن کشور و جنگ داخلی میشه چطوری میشه باز هم به امید حتی فکرکرد. هرچند دوستان امیدوارمون!! نگاهشون به حسن روحانیه!!! یعنی میشه یه روزی که خیلی پیر نشدیم و موهای سرمون (بدون رنگ مو) هنوز به سیاهی میزنه خلاصی از این اوضاع کشور رو ببینیم؟

امیر

دکتر نمی دونی چه حالی میکنم وقتی لینکت تو گودر بالا می یاد و با چه اشتیاقی پست جدیدت رو می خونم. بنظرم شما بیشتر یه نویسنده دندانپزشکی تا دندانپزشک نویسنده.

هموطن

همین سالام شنیدن هم از یک نفر در شمال دنیا خیلی لطف داره . این نشون میده که به شما ارادت دارن که می رن معنی احوالپرسی رو به فارسی سرچ می کنند. باز هم به امثال شما که یک جو آبرو برامون اینوراونور دنیا دست و پا می کنید.

مهربون

زیبا بود آقای دکتر

ف.م

سلام مطالب شما را پی گیرانه می خوانم .البته به خاطر شهرستانی بودن و مشکلات همراهش کتابهایتان را هنوز نخوانده ام . اما متن های ساده و و روان شما برایم لذت بخش است . مخصوصا که طوری در مورد ان طرف دنیا و مردمانش حرف می زنید که حتی من این طرفی هم به راحتی درکشان می کنم . انگار با ان ها از نزدیک آشنا هستم . این احساس دلتنگی برای همه ایرانی هست . مخصوصا وقتی اهل کتاب و نوشتن باشی . این روزها که فرقی نمی کند .حتی آن هایی که اهل این چیزها هم نیستند دلتنگن . و مملکت در حالی است که کسی جزآنکه هیچ نمی داند نمی خندد . با بچه ها سرو کار دارم . می نویسم .شاید این دوتا چیزهایی باشد که ته امیدی برایم دارند . گاهی هم در وبم مطالبی می گذارم و امید دارم ایرانی بخواند و به کارش بیاید . سرزدن به وب های داستانی و پیدا کردن سر نخهایی برای بهتر نوشتن یکی از کارهایم است . این ها را که می نویسم برای این است که می دانم یا حداقل حدس می زنم ایرانی باشی و گوشه ای دیگر ازدنیا به هر حال دلت برای کشورت تنگ می شود .این هم اخبار کوچکی از نقطه کوچکی ازایران که روی هیچ کدام ازنقشه های ایرا ن اسمش نیامده .

ف.م

سلام با تشکر از مطالب تون.

الی

معلومه خیلی براتون احترام قائل بوده دخترتون هم خوشگله

R2W

پیش خوان دو هفته اخیر 1- تصویر های شکسته ۲- من یک مقتولم ۳- دلبستگی ساده است - نقدی بر داستان برتر

aras

فوق العاده بود... بم خاطره ی عجیبیه... میخوام براتون یه خاطره نعریف کنم... در ژاپن 1923 زلزله ای اومد که 100 هزار نفر کشته شدند، ولی هیچ ژاچنی فراموششون نکرد تا جایی که الآن ژاپن برای جلوگیری از چنین اتفاقی، توکیو رو آماده ی زلزله های 6 ریشتری بدون هیچ تلفاتی کرده و هنوزم دارند روش کار میکنند تا برای 8 ریشتر آماده بشن... ما چی؟ رودبار-منجیل-بویین زهرا-طبس-بم-ورزقان و ... متاسفم که فراموشکاریم