گزارش از شمال دنیا (5)

هر گوش‌اش پنج سوراخ دارد و از هر سوراخ نوعی گوشواره بیرون آمده، گرد و نیزه‌ای و کروی. هر ابروی‌اش را هم سوراخ کرده و فلزی مدور با دو سر که هر سرش نیزه‌ای بر خود دارد ابرو را قاب گرفته. از پره‌های بینی در هر دو طرف قرینه و هم‌شکل جسمی شبیه به نیزه‌ی سوراخ ابرو آویزان است. لب پایین‌اش را هم در گوشه‌ی راست سوراخ کرده و نیزه‌ای در آن ما را نشانه رفته است. جای پنج سوراخِ دیگر هم روی لب پایین هست که معلوم است فلزات را بریده و درآورده، روی ابروها هم اثر پشیمانی و سوراخ‌های متروک دیده می‌شود. یک وقتی که هوا گرم است و شلوارک به پا دارد و آستین‌کوتاه پوشیده می‌بینم روی ساق‌ها و بازوها اژدها و گل و بلبل نقاشی و تَتو شده است. تا یادم نرفته بگویم روی گونه‌ی راست‌اش هم یک ستاره‌ی فلزی چسبانده. این‌که ستاره وقتِ حمام کردن می‌افتد یا نه خبر ندارم.

اعتیاد داشته، تازه ترک کرده. بیست و دو ساله است و بیشتر دندان‌ها را کشیده. باید بیماری‌ای هم داشته باشد که از بیمه‌ی معلولین استفاده می‌کند. بیماری یعنی همان‌چه که در پرونده نوشته یعنی گرفتاری ذهنی، اختلال شخصیت، یعنی عارضه‌ای که اکثرشان ابایی از گفتن‌اش ندارند. اضافه کنم که خیلی هم مودب است، مودب و دوست‌داشتنی.

این دفعه بهش گفتم "جیمز! پس این توله‌خرسی که می‌گویی کجاست؟ پس چرا من نمی‌بینم‌اش؟"

- من دو بار تا حالا دیده‌ام. باید دوساله باشد یا شاید سه‌ساله.

می‌گویم: بیا این خرس را به من نشان بده تا ازش عکس بگیرم. هیچ‌کس باور نمی‌کند توی شهر خرس‌ها آیند و روند دارند. همه فکر می‌کنند من دروغ می‌گویم.

می‌خندد و تمامِ فلزاتِ سر و صورت‌اش می‌لرزند. می‌گوید: بروید به محل دفن زباله. همیشه چار پنج تایی مشغول‌اند. کاری هم به کسی ندارند.

نشانیِ زباله‌ها را ازش می‌گیرم. وقتی می‌خواهد برود می‌گوید "مواطب باشیدها. زیاد نزدیک نشوید".

می‌گویم شرح‌اش را فردا با یک عکس توی روزنامه خواهی خواند. "آخرین عکسِ یک دندانپزشک از یک خرس. کجا؟ شمالِ دنیا".

او می‌رود، خندان. من سوار اتومبیل می‌شوم. جمعه است و باید برگردم جنوب. می‌روم مک‌دونالد ساندویچ و نوشابه می‌خرم و باز فکر می‌کنم باید هرچه زودتر فکری برای ورزش کردن بکنم. می‌زنم به جاده، همین اول شهر از جلوی یکی از سه سوپرمارکتِ موجود می‌گذرم. ساندویچ را گاز می‌زنم و مرد و زنی را می‌بینم که در حاشیه‌ی جاده راه می‌روند. پشت‌شان جنگل است. کمی جلوتر پوزه‌ای سیاه از لای درختان بیرون می‌آید. خیره می‌شوم به چیز سیاهی که دارد از جنگل بیرون می‌آید. پوزه‌ی سیاه می‌آید لبِ جاده. پوزه‌ی سیاه از اجزای صورتِ خرسِ سیاهِ غول‌پیکری‌ست که روی چهارپا وسطِ جاده می‌آید. مثلِ آدمیزاد دوطرفِ جاده را نگاه می‌کند و می‌دود. می‌زنم روی ترمز. عاقل‌تر از این‌هاست. بدو می‌رود آن‌طرف. مرد و زن می‌خندند شاید سراسیمه شدن و قیقاج رفتنِ مرا دید‌ه‌اند. و من همان‌طور که خرس را می‌بینم که دارد آن‌طرفِ جاده راه می‌رود و همان‌طور که او مرا می‌بیند که دارم تماشای‌اش می‌کنم و ساندویچ در دهان‌ام یخ کرده، به فکر هستم که هفته‌ی بعد در اولین فرصت برای جیمز بگویم که "خرس را دیده‌ام". و او با مهربانی بخندد و فلزاتِ صورت‌اش دوباره بلرزند.

/ 6 نظر / 31 بازدید
میترا

اره باورکن مریضای اونا از سالمای ما سالم ترن.

هموطن

خوب شد جیمز از شیطان و شیطان پرستی برایتا ن تعریف نکرد والا ممکن بود جای خرس شیطان را وسط جاده ببینید. اما عجب هیجان یا به قول شما ترسی داره دیدن یک خرس از نزدیک وسط جاده در شمال دنیا. خوش به حالتان که این خاطره ها را دارید.

سلام آقای دکتر من هم فارغ التحصیل از دانشکده شمام(سال 87) و با بلاگتون از طریق دوستم آشنا شدم نوشته هاتون خیلی بی ریا و صمیمی هستند خوشحالم این بلاگ را پیدا کردم

افشان

سلام دکتر. روز 12 خرداد دکتر داتیس را یکنفس خواندم. دستت درد نکند . خیلی لذت بردم. یکی دو تا اشکال کوچک هم به نظرم رسید. از ان کتابهایی است که با ادم میماند و میاید و رهایم نمیکند.

سوسن جعفری

دکتر داتیس را خواندم و در موردش نوشتم. عالی بود دکتر :)

طلبه

بسمه تعالي سلام اتمام حجت به وبلاگ مراجعه کنيد ايران در خطر عظيم قرار دارد www.abc.melatblog.ir