بعد از اقیانوس‌ها

عکس و فیلم‌های شادمانیِ مردم را می‌بینی، شعارها، دست و سوت‌ها، لبخندها. لباس می‌پوشی و از خانه می‌پری بیرون تا خودت را بینِ جمعیت گم کنی. دو پله یکی خودت را به درِ ورودی می‌رسانی. در را پشتِ سرت می‌بندی، بندِ کفش‌ات را محکم می‌کنی و دل‌ات می‌خواهد توی اولین خیابان مردم را ببینی که دوباره مهربان شده‌اند. آفتابِ تابستانیِ هانوور می‌تابد. خبری از جمعیت نیست. در پیستِ اسبدوانیِ نزدیک دو سه اسب‌سوار مشغولِ تمرین‌اند. پیرزنی در ساختمانِ آن طرفی با سگ‌اش از خانه بیرون زده، صدای باز شدنِ پلمپِ یک شیشه شراب از تراسِ یکی از خانه‌ها می‌آید. صدای هیاهوی جمعیتِ توی ذهن‌ات در آرامشِ ظهرِ یک شهرِ خیلی کوچک در شرقِ کانادا آرام آرام آرام آرام می‌میرد و محو می‌شود.

می‌روی می‌نشینی روی تنها نیمکتی که توی محوطه هست. آبیِ آسمان را می‌کشی توی ریه‌هات و فکر می‌کنی به جمعیتی که چنددقیقه‌ی پیش می‌خواستند از صفحه‌ی کوچکِ لپ‌تاپ‌ات بیرون بزنند. یادِ خودت می‌افتی، شانزده هفده سالِ پیش با آرزوهای کوچک‌ات، نُه سالِ پیش که فرم‌های مهاجرت را پُر می‌کردی، هشت سالِ پیش که هنوز امیدوار بودی اما مردی آمده بود که تو را به غر زدنِ مدام وامی‌داشت. هی غر زدی غر زدی تا کلماتِ عبوس و تیره برای‌ات عادی شد. چهار سالِ پیش شور و شوقِ مردم را از پشتِ فرمانِ اتومبیل‌ات دیدی و گفتی "من که دارم می‌روم". و بعد آن تابستانِ لعنتیِ 88. و بعضی آدم‌هایی که هر روز در مطب‌ات جنوبِ شهر می‌دیدی و می‌گفتند "حق‌شان است. بگذار خون‌شان بریزد روی آسفالت". و تو گفتی می‌روم. متنفرم. می‌روم. دخترم را هم می‌برم.  

مردی قلابِ ماهیگیری بر دوش از کنارت رد می‌شود. "نایس دِی. ایزنت ایت؟" لبخند می‌زنی و می‌گویی بله همین طور است. سومین سالی است که آمده‌ای این‌جا. دو سال صرفِ این شده است که بگویی که بوده‌ای چه بوده‌ای و در کجای دنیا ایستاده‌ای. هم‌چنان سرت توی اینترنت بوده است. دیگر می‌دانی که فقط با عوض شدنِ یک آدم مهربانی برای همیشه برنمی‌گردد. می‌دانی که مردمی آن سوی اقیانوس‌ها خوشحال‌اند و تو می‌توانی رقص‌شان را در میدانِ شهر دقیقه‌ای بعد از پرفورمَنس این‌جا ببینی و با خودت بگویی خوشحال‌اند. خوب است که خوش‌حال‌اند.

دست بر زانو بگذاری و از نیمکت بلند شوی و با خودت بگویی داستانِ این چهار سال 88 تا 92 را تا پایانِ تابستان تمام خواهم کرد و داستانِ آن شانزده سال 72 تا 88 را تا بهار. بگذار بگویند نویسنده‌ی مهاجر تمام شده است بگذار بگویند آن‌که رفت از ما نیست اما امروز تنها فرصتی است که می‌شود نوشت. شاید یکی بخواند و آن اشتباهات را تکرار نکند. شاید یکی بخواند و بداند چگونه آرزوها به ظهری کسالت‌آور بر نیمکتی آن سوی اقیانوس‌ها تمام می‌شوند.

/ 8 نظر / 46 بازدید
elina

سلام دکتر<اینطوری صحبت نکنین .شما دستاوردای که الان بدستآوردین خیلی زیاده وباید بهش ببالید.نذارین تو ذهن مردم که یه نویسنده بالاخره روزی کارشو کنارمیذاره باشین.شما که تودنیای مجازی هستین ولی نوشته هاتون بوی واقعیتو میده باید باید باشین و ذهنیت همه رو عوض کنی.من وامثاله من ازتو انتظار داریم.ندید نگیر

بهارک

خانم صاد داشت گریه می کرد (ویرگول) آقای نون شوهرش داشت بهش غر می زد که خوشحال باید باشی. خانم صاد می گفت ما مثل یه بچه کوچولوییم که کتکمون زده باشن و بعد واسه اینکه دیگه صدامون در نیاد یه شکلات بهمون داده باشن و حالا سعی می کنیم شکلات رو بخوریم ولی بغض نمی ذاره. بهش گفتم خانم دکتر (ویرگول) اصولن امید مال ماست. مال ما بدبختا. مال ما بچه کوچولوهای کتک خورده. آدمای خوشبخت که نیازی به امید ندارن. ماییم که باید امیدوار باشیم... آقای نون می گفت خوبه که مردم تو شادی هم یادشون نمیره زندانیا و خونای خشکیده! منم گفتم آره خوبه که مردم یادشون نمیره. http://7926062.persianblog.ir/

هموطن

هموطن عزیز دل پری داری البته حق هم داری . متاسفانه تعداد زیادی از جوانان توانمند و لایق این مملکت که کلی سرمایه هم صرف اونها شده در گوشه و کنار دنیا در یک ظهر کسالت بار روی نیمکتی نشسته اند و خاطراتشونو که بیشترش تلخ و نا خوشاینده مرور می کنند و متاسفانه به برگشتن حتی فکر هم نمی کنند ولی دکتر بنویس ، بنویس تا خیلی چیزها از یادمون نره.

سه نصف شب

خیلی از آدم‌های دور بر نتونستن یا نخواستن اون عده رو که می‌گفتند:"حق‌شان است...."ببینند و بشنوند.ولی وجود داشت و داره.

شاعر شنیدنی ست

بنویس با چشمای خیس ... واقعا امیدوارم این صبح جدید از جنس دیگه ای باشه خسته شدیم بس که از باران عاشقانه گفتند و شدت رگبار بال پریدنمونو گرفت خسته شدیم بس که از گرمای آفتاب گفتند و داغیش تنمونو سوزوند به امید فرداهای خوب به روزم با دولت تدبیر

الی

مسلما جنس این خوشحالی ها و بیرون ریزی های ایران را خوب درک و تصور و تخیل می کنید

طلبه

بسمه تعالي سلام اتمام حجت به وبلاگ مراجعه کنيد ايران در خطر عظيم قرار دارد www.abc.melatblog.ir