عامه‌پسند

فهمیه رحیمی هفته‌ی پیش در تهران درگذشت. عده‌ای درباره‌ی تاثیر او در ادبیات گفتند عده‌ای غمگین شدند و عده‌ای اعتراف کردند که کتاب‌های خانوم رحیمی آن‌ها را به ادبیاتِ جدی علاقمند کرده است.

نه درگذشتِ فهیمه رحیمی که همین حرف‌ها و واکنش‌ها من را یادِ کتاب‌خوان شدنِ خودم انداخت. نگران نباشید هیچ اعترافی در کار نیست چون نه فهمیه رحیمی نه ذبیح‌الله منصوری و نه حسینقلی مستعان نقشی در کتاب‌خوان شدنِ من نداشته‌اند. کتاب‌خوانی به نظرم بیش از آن که به کتابی که تو با آن شروع می‌کنی ربط داشته باشد یک "رفتار" است. مهم‌تر از وجودِ کتاب‌های مرحوم فهمیه رحیمی در خانه، وجودِ آدمی است که در خانه کتاب بخواند، پدر یا مادر فرقی نمی‌کند فقط کافی‌ست که مثلن در یک ظهرِ گرمِ تابستانی که صدای هوف هوفِ چرخیدنِ پنکه در خانه می‌پیچد صدای ورق خوردن یک کتابِ ورق‌کاهیِ قطور هم بیاید.

پدر کتاب‌خوان بود. مجموعه‌ای از بهترین‌های ادبیات داستانیِ دهه‌ی چهل و پنجاه را هنوز در کتابخانه‌اش دارد. یادم هست وقتی در پنج‌ساله‌گی در بیمارستان بستری شدم مجموعه‌ی "گلچینی از ادبیات فارسی" را برای‌ام خرید مثل قصه‌های مثنوی، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب. لازم نیست این کتاب‌ها حتمن برای بچه خوانده شود فقط کافی‌ست که باشد و از نگاهِ فرزند بگذرد. روزی دوباره به آن‌ها رجوع خواهد کرد. پس در نوجوانی وقتی اسیرِ "ژول‌ورن" شده بودم مدام از پدرم کتاب‌های تازه ترجمه شده‌ی او را می‌خواستم. او نه نمی‌گفت. وقتی می‌گفتم یکی می‌خواهم می‌رفت و با پنج جلد برمی‌گشت. تا وقتی که خودم عقل‌برس شدم و از پول‌توجیبی کتاب خریدم. فکر می‌کنم وقتی این اتفاق بیفتد دیگر کتاب از زندگی شما بیرون نخواهد شد.

و اما پژمان. پژمان باعثِ هدایتِ من از ژول‌ورن به ادبیاتِ جدی‌تر شد. من و پژمان هر روز از میدانِ نفتِ کرمانشاه به محله‌ی چقاگلان و دبیرستان‌مان پیاده می‌رفتیم. او که کتابِ "سه تفنگدار" را از برادرِ دانشجوی پزشکی‌اش قرض کرده بود هر روز فصلی از آن را برای من تعریف می‌کرد و من برای این‌که کم نیاورم به "ژان کریستف" هشت جلدیِ کتابخانه‌ی پدرم دستبرد زدم. سهمِ روزانه‌ی من سه تفنگدار بود و سهمِ روزانه‌ی پژمان ژان کریستف. من بعدها هیچ وقت از الکساندر دوما کتابی نخواندم اما شرط می‌بندم پژمان ژان کریستف هنوز یادش هست چون من بهتر از او داستان تعریف می‌کردم! پژمان هر فصلِ سه تفنگدار را در ده جلسه کش می‌داد و من هر جلدِ ژان کریستف را در یک جلسه خلاصه می‌کردم. یک‌باره نفهمیدیم چه شد که صادق هدایت و صادق چوبک و شعرهای شاملو و بعد در سال‌های بعد دولت‌آبادی، براهنی و خیلی‌های دیگر به گفت و گوهای دو و چندنفره‌ی ما راه یافت.

امروز نمی‌دانم پژمان هنوز کتاب می‌خواند یا نه. او در کرمانشاه مهندس معمار است و در دانشگاه هم درس می‌دهد اما حتم دارم کتاب‌خوانی در موفقیت او در حرفه‌اش بی‌تاثیر نبوده. از طرفِ دیگر با این‌که احتمال می‌دهم ادبیات عامه‌پسند که امروز باز بحثِ روز است تا حدی باعثِ جذب مخاطبان به ادبیات جدی خواهد شد اما این مقدار نباید رقم چندان چشمگیری باشد. مثلن خیلی بعید می‌دانم خواننده‌های فهیمه رحیمی روزی محمدرضا صفدری خوان یا محمدرضا کاتب خوان بشوند. هر دو باید وجود داشته باشند و کسی جای دیگری را تنگ نکرده است. این اصلِ مطلب است.

ادبیاتِ جدیِ ایران این روزها وضعیتِ بدی دارد اما من دلیلِ آن را ادبیاتِ عامه‌پسند نمی‌دانم. خواننده‌ی ادبیاتِ جدی به اندازه‌ی کافی برای زنده نگه‌داشتن ادبیاتِ جدی وجود دارد اما حتم دارم سانسور اولین عاملی است که باعثِ قهرِ خواننده‌ها شده است. سانسور چون آفتی مهلک ادبیات جدی ایران را خشک کرده است اما دلیل نمی‌شود که ما فراموش کنیم "رفتار کتاب‌خوانی" را به بچه‌های خود یاد بدهیم. سانسور همیشه در ایران کم و بیش وجود داشته است اما کتاب‌خوانی حتا در خیابانی که میدانِ نفت را به چقاگلان وصل می‌کند زنده است و نفس می‌کشد. 

/ 11 نظر / 93 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد

فکر می کنم صدای آن عده ای که فقط کتاب های این نویسنده مرحوم و کتاب هایی شبیه اینها را می خوانند یا این کتاب ها تنها کتاب هایی هستند که در دوران نوجوانی خوانده اند و بعد کتاب خواندن را در همان دوران اوج بوسیده اند و کنار گذاشته اند به ما نمی رسد. این قشر اهل نوشتن نیستند که نوشته شان به دست ما برسد. این طور می شود که به قول آماری ها نمونه نوشته های دوستان نماینده کل جمعیت نیست. به هر حال با نگاهی به میزان فروش و چاپ های متعدد کتاب هایی از این دست نمی توان منکر سلیقه های مختلف موجود در جامعه شد. یادم می آید که یکی از کتاب های همین نویسنده را متصدی کتابخانه محله ما که مردی 30-40 ساله بود به من پیشنهاد کرد. فکر کن شخصی که در کتابخانه ای کار می کرد که من چندتا از بهترین کتاب های سن 20 سالگی ام را از آن امانت گرفته ام به چنین ادبیاتی علاقه داشت! کتابدار که این باشد، کتابخوانش هم حتما خود ماهاییم.

هموطن

تاثیر محیط انکار ناپذیره مثل کسی که از کودکی در خانواد ه ای اهل موسیقی رشد می کنه و موسیقیدان ویا حداقل نوازنده سازی می شه. ای کاش هر خانواده ای حرفی و هنری برای گفتن و آموختن به فرزندانش داشت اونوقت دنیا می شد بهشت.

شادي بيان

پدر من يك كاسب بود. ياد ندارم هرگز برايم كتاب خريده باشد. مادرم نيز زني درگير بچه داري و غذا پختن و جارو كشيدن بود كه هميشه ي خدا از كتاب خواندنم شاكي بود. ما در خانه مان هويتي با نام «كتابخانه» نداشتيم. ولي من عاشق كتاب شدم. عاشق خواندن و نوشتن. راستي تحقيقات تازه نشان داده است كه كتاب خيلي بيشتر از اسباب هاي فكري و علمي، خلاقيت بچه ها را بالا مي برد!

پوریا

حامد گاهی وقتها من یک سرکی به کتابهای زول ورن میزنم ..مثل بیستهزار فرسنگ زیر دریا ...مثل تونل دریایی....راستی سیمون هارت را هنوز یادته یا نه!؟

سارا

سلام اقای دکتر ایا کتاب جدیدتون در تورونتو در کتاب فروشی ایرانی هست ؟

س.ن.

تیرگانی هستید؟

سارا

ایا فقط در ایران میشود تهیه کرد

صبا

از هوشنگ مرادی کرمانی شنیدم که او هم از ادبیات عامیانه و پاورقی خوانی به خواندن آثار جدی رسیده ... و توضیح داده بود که مرور ذائقه انسان مطالب بهتری می طلبد و لاجرم به سوی ادبیات و داستان غنی و وزین متمایل می شود از این رو اصرار داشت که در هر حال و هر کتابی که شد اول این کتابخوانی را باید جا انداخت

پوریا

نه تونل زیر دریایی بود

طلبه

بسمه تعالي سلام اتمام حجت به وبلاگ مراجعه کنيد ايران در خطر عظيم قرار دارد www.abc.melatblog.ir