گزارش از شمالِ دنیا (شماره‌ی آخر)

دیگر دل‌ام با شمالِ دنیا نیست. می‌خواهم برگردم جنوب. هیچ‌وقت عادت نداشتم برای پولِ زیاد کار بکنم. شمالِ دنیا به من گفت که مردِ این کار نیستم و باید برگردم جنوب البته پروسه‌ی برگشتن ممکن است چند ماهی طول بکشد اما انجام خواهد شد. دل‌ام آن‌جا نیست با این که هوای‌اش گرم و آفتابی شده است، با این‌که با همکاران‌ام عیاق شده‌ام و با این‌که مردمانِ فوق‌العاده مهربانی دارد. یکی‌شان دانیل است که در ارتشِ کانادا خدمت کرده است:

در جنگ بوسنی بوده. ازش پرسیدم چه چیزهایی از این جنگ یادش هست. گفت اجساد، اجسادِ آدم‌بزرگ‌ها و بچه‌ها. گفت که او سربازِ سازمانِ ملل بوده است و نمی‌توانسته دیدنِ جسدِ بچه‌ها را تاب بیاورد، بعد در جنگِ خلیج (فارس) خدمت کرده و بعد هم افغانستان، از آن روزها هم جز خون و آتش چیزی یادش نیست. وقتی ازش می‌پرسم آیا این جنگ‌ها دنیا را برای‌اش عوض نکرده است می‌گوید "وقتی می‌بینم بعضی از این بچه‌مچه‌ها نق می‌زنند که کانادا افتضاح است و کانادا هیچی ندارد دل‌ام می‌خواهد دست‌شان را بگیرم و ببرم یک جاهایی را در افغانستان و عراق نشان‌شان بدهم تا سرشان را بیندازند پایین و قدرِ زندگی‌شان را بدانند."

یک نفر هم خانومِ گرینوود است. معمولن همکاران در کلینیک همه را با اسمِ کوچک صدا می‌زنند اما ایشان خانومِ گرینوود است چون نود ساله‌اند و احترام‌شان بیش از همه واجب است. آمده است برای درمانِ ریشه‌ی دندان‌اش. در بیست‌ساله‌گی بگذارید بشمارم یعنی هفتاد سالِ پیش (خودش کمک‌ام می‌کند یعنی همزمان با جنگ جهانی دوم) دندان‌هاش را ارتدنسی کرده است تازه معتقد است که باید یک دهه‌ی قبل‌تر از آن انجام می‌داده که چون دهه‌ی سی بوده و دوره‌ی بحرانِ اقتصادی در امریکای شمالی پدرش توانِ پرداختِ هزینه را نداشته. من هم واقعن توانِ تصور کردنِ دهه‌ی سی و چهل را ندارم و نمی‌توانم آن را کنار ایران بگذارم که تقریبن همان دوران در آتشِ جنگ و قحطی می‌سوخته. دل‌اش را ندارم این چیزها را به خانوم گرینوود یادآوری کنم. چون روحیه‌ی حساسی دارد، همسرش را از دست داده و پسرش در امریکا زندگی می‌کند. می‌گوید اگر بمیرد فقط بیمارستانِ محلی شماره‌ی پسرش را دارد. او تنهاست و به خاطرِ این تنهایی در دو جلسه‌ای که پیشِ ما می‌آید برای من و دستیارم تا می‌تواند حرف می‌زند:

نوازنده‌ی چیره‌دستِ پیانوست، از چهارساله‌گی. هنوز هم می‌تواند بنوازد. زنی میانسال هر پنج‌شنبه می‌آید خانه‌اش را آب و جاروب می‌کند. همه‌چیزِ الیوت‌لیک را دوست دارد جز این‌که تعدادِ خارجی‌هاش کم است. او دوست دارد شهر را مثل تورنتو پر از خارجی ببیند که آن را با رنگ‌های مختلف تزیین کرده‌اند. او خارجی‌ها را دوست دارد، سه سال هم به عنوانِ پرستار داوطلب در کنیا خدمت کرده است.

راستی خانومِ گرینوود اسب‌سواری هم بلد است. اتومبیل هم می‌راند اما چهار سال است که پشتِ فرمان ننشسته چون آخرین بار اسبی را درست جلوی این کلینیک دیده است که در مه می‌دویده و او مدهوشِ تماشای اسب شده که یالِ مشکیِ بلندی داشته و دست‌اش به فرمان هم بوده و او ناخودآگاه ترمز کرده و دیده اگر ترمز نمی‌کرده می‌رفته در آغوشِ تنه‌ی درختی بزرگ که وسطِ خیابان افتاده بوده و هرچه سر گردانده اسب را ندیده و این آخرین بار که او راننده‌گی کرده تنها باری هم بوده که در الیوت‌لیک اسب دیده. "هیچ اسبی وجود ندارد. شک ندارم اسبی وجود ندارد".

من با حرف‌های خانوم گرینوود یادِ اوهامی می‌افتم که در هفته‌ی اول در شمالِ دنیا و وقتی شب‌ها در کلینیکِ متروک خوابیدم به سراغ‌ام آمد. یعنی آن‌ها هم حقیقت داشتند؟ یعنی شمالِ دنیا هم جایی‌ست که روی نقشه‌ها نیست و من خیال می‌کنم که هر هفته به آن‌جا سفر می‌کنم؟ یعنی شمالِ دنیا اسبی بود با یالِ سیاه که من در جاده دیدم و یک‌هو در مِه گم شد؟ نمی‌دانم اما وقتی خانوم گرینوود را از پنجره‌ی کلینیک می‌بینم که عصازنان قدم برمی‌دارد و با دستمالِ پارچه‌ای‌اش پیشانی‌اش را خشک می‌کند و دور می‌شود اطمینان می‌یابم که شمالِ دنیا را ترک خواهم گفت.

/ 6 نظر / 56 بازدید
افشان

سلام

افشان

سلام دکتر.ببخش که بی ارتباط مینویسم. دکتر داتیس را روز 12 خرداد خریدم و همان روز یکنفس خواندم.از ان کتابهایی است که با من میماند. دستت درد نکند. حالا این نام ساسنگ واقعی است یا ساختگی؟----- یادداشتهای وبلاگت را هم مرتب میخوانم. مثل همیشه زیبا می نویسی.----- ریرا هم خیلی ناز است.

سوسن جعفری

یعنی شمالِ دنیا اسبی بود با یالِ سیاه که من در جاده دیدم و یک‌هو در مِه گم شد؟ حتی اگر این باشد الیست که!

طلبه

بسمه تعالي سلام اتمام حجت به وبلاگ مراجعه کنيد ايران در خطر عظيم قرار دارد www.abc.melatblog.ir