توضیحات داده شد.

سلام آقای مسکوب، سلام جناب آقای شاهرخ مسکوب،

"روزها در راه" را دیشب تمام کردم. 739 صفحه را خواندم، درِ کتاب را بستم و گذاشتم آن بالا تا امروز بروم به کتابخانه تحویل بدهم که دادم. خانم کتابدار یک کِشٍ قهوه‌ای انداخت دورِ دو جلد و تشکر کرد و من هم برگشتم به خانه.

آقای مسکوب،

شما از همه‌ی این چیزها که می‌خواهم بنویسم آگاهید چرا که مربوط به زندگیِ خودتان است پس به من مثل دیگران ایراد نگیرید که کم‌سواد است یا کم‌اطلاع است یا زبان نمی‌داند چون می‌دانم چه منتقد سخت‌گیر و نکته‌سنجی بودید. این هم شگردی کلیشه‌ای است که من به کار می‌بندم. و جدا از این شما همه را در خاطراتِ هجده‌ساله‌ی "روزها در راه" نوشته‌اید. گفتم شاید اگر کتاب‌تان را در چند جمله‌ای در نامه‌ای به خودتان بیاورم آدم‌های دیگری هم بیفتند پیِ کتاب شما و هرچند در 200 نسخه بیشتر منتشر نشده و خریدن‌اش سودی به حال شما و خانواده‌ی محترم‌تان ندارد اما دست‌کم به کسانی مثل من خواهد فهماند که ما در ایران نویسنده‌ی روشنفکر و فرهیخته داشته‌ایم می‌گویید نه یکی‌اش خودِ شما.

آقای مسکوب،

به کجای زندگی شما و به کجای کتاب‌تان اشاره کنم؟ به تسلط‌تان بر زبان فارسی که مثل روغن از انگشت‌تان می‌چکد روی کاغذ؛ غنی و جاری؟ به تسلط‌تان بر فرانسه، آلمانی و انگلیسی که هر چند روز کتابی به یک زبان در دست می‌گرفتید؟ به تسلط‌تان بر نقاشی، ادبیات، موسیقی، تِه‌آتر و تاریخ؟ به این‌که عاشقِ تابلوهای آنری ماتیس و پُل سزان بودید؟ به این‌که در کنسرت سمفونی‌ِ نُهمِ بتهوون بی‌اختیار گریه کردید؟ به اینکه جستجو کردید و سیاوش‌های واقعی و تاریخی و نه افسانه‌ای را از تاریخ ایران بیرون کشیدید؟ به این‌که در بحبوحه‌ی روزهای انقلاب وقایع را درست و به آیین پیش‌بینی کردید؟ و به این‌که تا آخرین روز نوشتن خاطرات یعنی 1997 یا 1376 همزمان با انتخابات دوم خردادِ ایران با دلهره و اندوه سرزمین‌تان را می‌پاییدید؟

آقای مسکوب،

به نظرات شما درباره‌ی گلشیری، دولت‌آبادی، شاملو، ساعدی، کسروی، پارسی‌پور و بزرگ علوی کاری ندارم. ممکن است جایی با شما مخالف باشم. و همین‌طور می‌دانم نوشته‌های گُلی ترقی، اکبر سردوزامی و شعرِ منوچهر آتشی و خویی را دوست می‌داشته‌اید که ممکن است با شما مخالف نباشم و می‌دانم تا از چیزی خوش‌تان می‌آمد تلفن را برمی‌داشتید و به مولف آن تبریک می‌گفتید اما آن‌چه مرا با کتاب شما در سه هفته‌ی گذشته همراه کرد مَشیِ شما در مواجهه با حوادثی بود که زندگی بی‌شرمانه پیش پای‌تان گذاشت، مانند هر شهروند دیگری در آن سرزمین که احتمالن روزهایی مشابه را تجربه کرده است.

اما آقای مسکوب،

شما که یک شهروند عادی نبودید. کارشناسِ سازمان برنامه که حتا برای امر مهمی چون تغییر تاریخ خورشیدی به شاهنشاهی مورد مشورت قرار می‌گیرد و با آن مخالفت می‌کند شهروند عادی نیست. عضو سابق و برجسته‌ی حزب توده که یک‌باره بر آن می‌شورد و با وجود شکنجه و زندان در سال‌های پهلوی دست از نوشتن و تحقیق درباره‌ی جنبش چپ و خاطرات فعالین آن برنمی‌دارد و در "فرهنگ و تاریخ ایران" به ویژه ادبیات به قول خودتان در تاریکی به دنبال واژه تراشیدن برای نوشتن می‌گردد و تا روزهایی پس از انقلاب نویسنده‌ی روزنامه‌ی "آیندگان" است شهروند عادی نیست. اما شما را چه پیش آمد آقای مسکوب، جناب آقای شاهرخ مسکوب؟

آقای مسکوب،

می‌دانم که با وقوع انقلاب برای تحقیق به پاریس رفتید و هشت سال برای موسسه‌ای انگلیسی درباره‌ی تاریخ اسلام تحقیق و کار کردید و در نهایت موسسه بسته شد، بدون بیمه، بدون حقوق بازنشسته‌گی. می‌دانم که در شصت و سه ساله‌گی ناگزیر شدید در عکاس‌خانه‌ی خواهرزاده‌تان در پاریس به قول خودتان شاگردِ عکاس شوید، پشت دخل بنشینید و از کارمندِ جوانِ آن‌جا حرف نامربوط بشنوید. می‌دانم دو ازدواج ناموفق داشتید و تمام عمر با چشمِ نگران به "اردشیر" و "غزاله" فکر کردید و یک‌پا امریکا و یک‌پا فرانسه از هر دو غافل نشدید و می‌دانم چقدر غصه می‌خوردید که چرا زانوی غزاله "کمی" به قول خودتان "خیلی ناچیز" خم‌شده و نمی‌تواند مثل بچه‌های دیگر بدود.

آقای مسکوب،

تمام حرف‌های روزانه‌ی شما را با غزاله در راه مدرسه‌اش درباره‌ی "مرگ"، "زندگی"، "پای غزاله"، "دوستان غزاله" و "رابطه‌اش با پدر و مادر"، با لذتِ خواندنِ یک رُمانِ جذاب خواندم. چطور با حوصله در حالی که بندِ کیفِ غزاله در مشت‌تان بود تا زانوی او آزرده نشود در راه گاه قدم‌زنان گاه با عجله به سوالات متفاوت او پاسخ دادید و اغلب هم نوشتید "توضیحات داده شد" و هر وقت نوشتید "توضیحات داده شد" خودتان را سرزنش کردید که نتوانسته‌اید دخترتان را در موردِ سلامت پایِ آسیب‌دیده و یا قدرت مرگ و یا دلیلِ برنگشتنِ مادربزرگ‌اش از گورستان قانع کنید و هربار غزاله که از پنجاه و چند ساله بودن شما دلخور بود از شما خواهش کرد که "نمیر بابا" شما گفتید "توضیحات داده شد" و قول دادید که نمیرید. "فعلن قصد مردن ندارم غزاله". و تا آن‌جا که خودتان خساست نکردید در جاده‌ی نوشتن‌تان در تاریکی همسفرتان شدم و روزی هم که بعد از ده سال با نگرانی و ترس در سفری از پاریس پا به فرودگاهِ مهرآباد گذاشتید دنبال‌تان آمدم. می‌دانم کتاب‌هاتان برای‌تان مهم بود. می‌دانم در ایران هم از جمعیت فرار می‌کردید به "مهرگردِ" بختیاری تا آن‌جا هم خیره بشوید به زردکوه و شولوخف‌وار طبیعتِ بُهت‌انگیز آن‌جا را روایت کنید. می‌دانم آخرین بار بعد از پخش برنامه‌ی هویت و اشاره به نام شما و احتمالن خیانت!‌های شما دوباره ترسیدید از همین بیتوته‌ی کوتاه در مهرگرد و قدم زدن در میدان نقش‌جهان و نشستن جلوی کاشی‌های مسجد شاه.

آقای مسکوب،

چقدر غصه خوردم وقتی پزشکان به سرطان خون مشکوک شدند، از مغز استخوان‌تان نمونه برداشتند و یک هفته نگرانِ سه کار ناتمام‌تان بودید؛ فردوسی، مرتضا کیوان و مادرتان. خوش‌حال‌ام که بعد از جواب منفیِ آزمایش‌ها این سه کار را تمام کردید هرچند دست‌تان می‌لرزید وقت نوشتن و هرچند زانوی چپ‌تان ورم می‌کرد و شما به خاطر هزینه‌ها دکتر نمی‌رفتید. 

آقای مسکوب، جناب آقای شاهرخ مسکوب،

شما هفت سال است که مُرده‌اید بی آن‌که اهمیت بدهید کسی از مرگ‌تان خبر دارد یا ندارد یا کسی کتاب‌هاتان را خوانده یا نخوانده. شما به همان سرطان خونی از دنیا رفتید که از پیش تهدیدتان کرده بود. گمان کنم نوع مزمن‌اش بوده و بار اول تشخیص درستی نداده‌اند. به هر حال اتفاقی که غزاله همیشه از آن می‌ترسید برای شما افتاد. دوستِ گرمابه و گلستانه‌تان - حسن کامشاد - در خاطرات‌اش نوشته که غزاله و گیتا (همسر سابق‌تان) بر گورستانی نظر داشتند و خواهر و خواهرزاده‌تان بر گورستانی دیگر در پاریس و کامشاد توضیح می‌دهد که چگونه با تلفن داریوش شایگان و یوسف اسحاق‌پور - دوستان نزدیکِ دیگر- پیکر شما یک‌باره سر از قطعه‌ی هنرمندانِ بهشت‌زهرا درآورد. "شاهرخ متعلق به ایران است".آیا کسی در سرزمینی که دوست‌اش می‌داشتید بر گورِ شما سنگی خواهد زد آقای مسکوب؟

آقای مسکوب،

در پایان از شما تشکر می‌کنم که خلافِ عادتِ شرقیان، خاطرات خود را عیان کردید و از واکنش‌ها نترسیدید. حتم دارم اگر عمرتان کفاف می‌داد و حوصله داشتید در حاشیه‌ی تمامِ توانایی‌هاتان، وبلاگ‌نویسِ زبردستی می‌شدید. و به شما از طرف خودم قول می‌دهم کم‌سوادی خودم را درمان کنم، کم‌اطلاعی خودم را درمان کنم، خودشیفته‌گی خودم را درمان کنم و هروقت به پاریس رفتم به باغ لوگزامبورگ بروم و هر درختی دیدم گمان کنم درخت شماست و به هر کافه‌ای رفتم گمان کنم شما بر صندلی‌های آن قهوه نوشیده‌اید و مثل شما از کمیِ وقت بنالم (چرا که شما شهروند عادی نبوده‌اید) و از شرارت‌های زمانه بنالم و دخترم را مدام ببوسم و در خیابان‌های پاریس که گشتم خودم را بیندازم در موزه‌ای "اُرسِی" . به جای شما از آن همه زیبایی با چشم به قول خودتان توشه بردارم.

آقای مسکوب، جناب آقای شاهرخ مسکوب،

ارادتمندم.

/ 10 نظر / 138 بازدید
الینا

عالی بود خود شماهم ازاون دست نویسندگان باتجربه ای هستید که همیشه درنوشتارتان همه چیز حتی علیه خودتان رو عیان کردید.بازهم منتظرنوشته های زیباتون هستیم.

علی

سلام. شاد شدم از خواندن مطلبتان و حسرت بر دلم نشست از نخواندن کتاب خاطرات مسکوب. احیانا نمی دانید که میشود کتاب را در ایران (بصورت آفست یا...) یافت یا خیر؟

مریم پاکدامن

حتما به دنبال این هستم که کتاب را بیابم و مطالعه کنم . عاشق کتابهای زندگی نامه ای از نوع معاصرش هستم ممنون از معرفی عالی در خصوص این کتاب در پناه حق، بهشتی باشید

علی حیدری

عالی نوشته‌ای حامد. و واقعا کتاب مسکوب کتاب فوق‌العاده‌ای‌ست. دید بازش به مسائل و خیلی چیزهای دیگر. خیلی حرف است که در 11/29 آن سال معروف فهمیده که همه چیز اشتباه شده، فقط یک هفته بعد از شادی‌های به نظر بی‌پایان

همتا

سلام.سفری به فرانکفورت در پیش داریم ودر جستجوهایم به سفرنامه فرنگ شما برخوردم و خواندم....قلم دلنشینی دارید. ممنون سر فرصت باز هم میخوانمتان

مرتیکه

آفرین آفرین، نکو گفتی گوهر مدح [او] نکو سفتی حسودی‌ام می‌شود که چرا من این را ننوشتم

پروانه

"از شما تشکر می‌کنم که خلافِ عادتِ شرقیان، خاطرات خود را عیان کردید و از واکنش‌ها نترسیدید."

سپهرداد

نشستم کتاب "شکاریم همه یک سر پیش مرگ" رو خوندم. یه بخش کتاب یادداشت های روزانه ی شاهرخ مسکوب بود که توی کتاب "روزها در راه" چاپ نشده بود. یه بخش هم که عنوان کتاب هم از اون می یومد در مورد طبیعت گردی های شاهرخ مسکوب در دامنه های کوه های اطراف اصفهان تا کوهرنگ و بختیاری بود و شخصیتی به نام عزیزخان که با طبیعت این مناطق آمیخته شده بود و شاهرخ مسکوب جوری این آدم رو روایت کرده بود که من دیوانه ش شدم. چند روزه صبحا زود بیدار می شم. قبل از سپیده ی سحر بیدار می شم و جمله ی شاهرخ مسکوب تو گوشم زنگ می زنه که "مرد باید آفتاب رو بیدار کنه نه آفتاب مرد". همین جمله باعث می شه تا از رختخواب جست بزنم بیرون... باورتون می شه؟ باید باورتون بشه. کسی که نثر شاهرخ مسکوب رو خونده باشه می دونه که فقط این یه جمله نیست که منو این طوری کرده... هیچی. دارم به شما حسودی می کنم که "روزها در راه" رو خوندید و من نخوندم و نمی تونم گیرش بیارم!

زهرا

سلام. ممنونم از مطلبتون. من هم حسودیم شد. چون کتاب رو ندارم و نخوندم.