﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>گم‌شده در بزرگ‌راه</title>
    <description>نوشته‌های حامد اسماعیلیون</description>
    <link>http://83631.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>حامد اسماعیلیون</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 24 May 2012 09:01:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>تا مدتی...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/9271_Z82nAFCT.jpg" alt="" width="320" height="240" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این وبلاگ حدود سه هفته به روز نخواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://83631.persianblog.ir/post/696</link>
      <author>حامد اسماعیلیون</author>
      <comments>http://83631.persianblog.ir/comments/10333/9494975/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10333.post-9494975</guid>
      <pubDate>Thu, 24 May 2012 09:01:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شفاف و کوچک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دخترم &lt;a href="http://myreera.wordpress.com/" target="_blank"&gt;ری&amp;zwnj;را&lt;/a&gt;،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی آمدیم این&amp;zwnj;جا تمام وسایل برقی را فروختیم، یخچال، تلویزیون، کامپیوتر، همزن، آبمیوه&amp;zwnj;گیری، همه&amp;zwnj;چیز را. راستی امروز دوم خرداد است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دخترم ری&amp;zwnj;را،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما یک وسیله&amp;zwnj;ی کوچکِ&amp;nbsp;الکترونیکی همراهِ من هست. یعنی اصلن به فکرم نرسید ردش کنم برود. می&amp;zwnj;توانی در آن کشوی دوطبقه&amp;zwnj;ی قهوه&amp;zwnj;ای پیدای&amp;zwnj;اش کنی. ما می&amp;zwnj;گفتیم "موبایل" این&amp;zwnj;ها که رعایتِ هیچ&amp;zwnj;چیز را نمی&amp;zwnj;کنند می&amp;zwnj;گویند "سِل". خودت می&amp;zwnj;دانی از آن گوشی استفاده نمی&amp;zwnj;کنیم چون به سیستمِ این&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;خورد. خودت می&amp;zwnj;دانی فقط&amp;nbsp;وقتی ساعتِ دیگری برای کوک کردن وجود ندارد آن گوشی را بیرون می&amp;zwnj;آورم، شارژش می&amp;zwnj;کنم، ساعت&amp;zwnj;اش را تنظیم می&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;گذارم&amp;zwnj;اش روی میز، قبل از خاموش کردن چراغ.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دخترم ری&amp;zwnj;را،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تو امروز به تاریخ هجری خورشیدی "دو ساله" می&amp;zwnj;شوی چون امروز دوم خرداد است. برای خودت معنایی ندارد هرچند چند ماه است مدام آواز می&amp;zwnj;خوانی "تولدت مبارک تولدت مبارک" اما نمی&amp;zwnj;دانی "تولدت مبارک&amp;zwnj;"ها در همین روزها که تو هستی چه شیرین است و در همین سالیان بادکنکِ&amp;nbsp;صورتی هست، لب&amp;zwnj;های قرمز مادربزرگ هست و کیکِ گنده&amp;zwnj;ی بنفش. و&amp;nbsp;وقتی یک روز انگشتانِ دست&amp;zwnj;ات را برای شمردنِ شمع&amp;zwnj;ها کم آوردی و چرتکه به میدان آمد و آن&amp;zwnj;گاه که پای&amp;nbsp;ماشین&amp;zwnj;حساب&amp;nbsp;وسط کشیده شد&amp;nbsp;هر سال آرام&amp;zwnj;تر و آرام&amp;zwnj;تر "تولدت مبارک" خواهی&amp;nbsp;خواند. پس کِیف&amp;zwnj;اش را ببر. در همین سال کِیف&amp;zwnj;اش را ببر که دو مادربزرگ و یک پدربزرگ&amp;zwnj;ات هم پیش&amp;zwnj;ات هستند و احتمالن پدربزرگِ دیگر و باقیِ مهمان&amp;zwnj;ها از آن سوی دنیای مجازی به تو لبخند خواهند زد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دخترم ری&amp;zwnj;را،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدتی است کمتر تو را می&amp;zwnj;بینیم. مثلن آن روز با مادربزرگ&amp;zwnj;ات به پارک رفتی و من شب که تو خواب بودی و به خانه آمدم در دوربین تماشا کردم بی&amp;zwnj;کمک با تکیه به نرده&amp;zwnj;ها از پله&amp;zwnj;های سُرسُره زرده بالا رفتی و کیفور پایین آمدی. حیف شد. چرا من نباید آن صحنه را از نزدیک می&amp;zwnj;دیدم؟ من که تمام تابستان پیش شوق تو را دیده بودم&amp;nbsp;در تماشای &amp;nbsp;بالا رفتنِ بچه&amp;zwnj;های دیگر چرا آن روز نباید پایین سرسره می&amp;zwnj;ایستادم و داد می&amp;zwnj;زدم "آفرین دخترم، دوباره، آفرین ری&amp;zwnj;را".&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دخترم ری&amp;zwnj;را،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیده&amp;zwnj;ای که هر وقت گریه می&amp;zwnj;کنی من حال&amp;zwnj;ام خوب است؟ دیده&amp;zwnj;ای که باکی&amp;zwnj;ام نیست از جیغ کشیدن و نحس&amp;zwnj;بازی درآوردن و پا به زمین کوفتنِ تو؟ دیده&amp;zwnj;ای شاید اما ندیده&amp;zwnj;ای چه تصویری در ذهن من شکل می&amp;zwnj;گیرد. شاید ندانی اما امروز برای من دوم خردادی دیگر&amp;nbsp;است نه به پاسداشتِ آن اتفاقِ سیاسیِ معروف&amp;nbsp;بلکه به خاطر تولدِ تو.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دخترم ری&amp;zwnj;را،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تو امروز در دوم خرداد هجری خورشیدی "دو ساله" می&amp;zwnj;شوی اما ما چاره&amp;zwnj;ای نداریم که تولدت را به سالِ میلادی جشن بگیریم، یعنی فردا، یک روز دیرتر چون امروز خانه نخواهیم بود. عیبی ندارد. ری&amp;zwnj;را، پرنده&amp;zwnj;ی کوچکِ دوساله راز آن معما را به تو خواهم گفت. هر وقت تو گریه می&amp;zwnj;کنی و من لبخند می&amp;zwnj;زنم یاد خودم می&amp;zwnj;افتم جلوی اتاقِ عملِ بیمارستانِ پارس، دقایقی بعد از تولدت. هر وقت تو گریه می&amp;zwnj;کنی یاد خودم می&amp;zwnj;افتم گردن خم&amp;zwnj;کرده به جستجوی چشم&amp;zwnj;های تو بر آن تخت کوچک، وقتی با تمام وجود گریه می&amp;zwnj;کردی. دخترم، هر وقت تو گریه می&amp;zwnj;کنی می&amp;zwnj;بینم که شکلِ لب&amp;zwnj;های&amp;zwnj;ات همان&amp;zwnj;طوری است، که غمگین شدن&amp;zwnj;ات که نحس شدن&amp;zwnj;ات همان&amp;zwnj;طوری است مثل همان روز همان دقیقه همان ثانیه به همان شوق و همان خلسه. تو هیچ وقت این صحنه را از دریچه&amp;zwnj;ی چشم من نخواهی دید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دخترم ری&amp;zwnj;را،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمیدانم کِی بتوانی&amp;nbsp;پیام&amp;zwnj;های مهرآمیزی را بخوانی که&amp;nbsp;دقایقی بعد از روشن شدن چشمان&amp;zwnj;ات به دنیا از عموها و خاله&amp;zwnj;های&amp;zwnj;ات دریافت کردم. گوشیِ امروز همیشه خاموش، از صدا کردن من دست برنمی&amp;zwnj;داشت، خودم نوشته بودم "دخترم، ری&amp;zwnj;را امروز دوم خرداد در بیمارستانِ پارسِ تهران به دنیا آمد." پیام&amp;zwnj;ها از همه&amp;zwnj;جای ایران می&amp;zwnj;رسید و هر لحظه&amp;zwnj;ای دست&amp;zwnj;ام برای برداشتنِ گوشی می&amp;zwnj;رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دخترم ری&amp;zwnj;را،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شکلِ گریه کردن تو و بی&amp;zwnj;قراریِ آن گوشی در آن لحظات، شفاف&amp;zwnj;ترین تصاویر روز تولدت هستند به دوم خرداد در تهران. قول می&amp;zwnj;دهم تا سه&amp;zwnj;ساله&amp;zwnj;گی برای دویدن با تو در پارک، برای دراز کشیدن و خواندن کتاب&amp;zwnj;های شعر و داستان و برای قایم&amp;zwnj;باشک به سبکِ خودت "یک دو پنج ده بیام؟" فرصت بیشتری داشته باشم.و قول می&amp;zwnj;دهم بیشتر به پارکی برویم که "اسب حیوانات و داگ" دارد. دخترم امیدوارم یک&amp;nbsp;روز هم تو بتوانی&amp;nbsp;پیام&amp;zwnj;های آن گوشی&amp;nbsp;را بخوانی و آن را&amp;nbsp;توی کمدت قایم کنی. نه به یادگارِ یک حادثه&amp;zwnj;ی سیاسی در تاریخ کشورت&amp;nbsp;در روزگارِ جوان&amp;zwnj;جاهلیِ&amp;nbsp;پدرت که به خاطر آن&amp;zwnj;همه مهربانی که در روز تولدت در آن گوشی تلنبار شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دخترم ری&amp;zwnj;را،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تولدت مبارک.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://83631.persianblog.ir/post/695</link>
      <author>حامد اسماعیلیون</author>
      <comments>http://83631.persianblog.ir/comments/10333/9476696/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10333.post-9476696</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 10:37:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دروغی به بزرگیِ فَنتَستیک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز برای دومین بار در ماهِ گذشته امتحان "آیلتسِ آکادمیک" دادم. تجربه&amp;zwnj;ی اول تجربه&amp;zwnj;ی دردناکی بود. از بخشی ضربه خوردم که قرار بود نقطه&amp;zwnj;ی قوت باشد. در سه بخش نمراتِ بالای 7 گرفتم اما در بخشِ&amp;nbsp;"writing"&amp;nbsp; با یک 5 توخالیِ&amp;nbsp;بی&amp;zwnj;معنی مواجه شدم. نتیجه&amp;zwnj;اش شد تکرار امتحان چون هیچ دانشگاهی این نمره را نمی&amp;zwnj;پذیرد. دفعه&amp;zwnj;ی اول دو نفری رفتیم برای امتحان اما این&amp;zwnj;دفعه تنهایی، دفعه&amp;zwnj;ی اول معلم نگرفتم اما این&amp;zwnj;بار چاره&amp;zwnj;ای نبود. دفعه&amp;zwnj;ی اول کنار دستِ محله&amp;zwnj;مان امتحان دادم اما این&amp;zwnj;دفعه مجبور شدم بروم جایی آن&amp;zwnj;سرِ تورنتو در کالجی کوچک. دفعه&amp;zwnj;ی اول راست و صادقانه رفتار کردم اما این&amp;zwnj;دفعه چاره&amp;zwnj;ای جز داستان&amp;zwnj;سرایی و دروغ&amp;zwnj;بافی نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;معلم محترمِ "writing" که معلمِ ایرانیِ خوش سابقه و مشهوری است مدام می&amp;zwnj;پرسید "چرا منفی&amp;zwnj;بافی می&amp;zwnj;کنی؟"، "چرا می&amp;zwnj;گویی روزنامه&amp;zwnj;ی فارسی می&amp;zwnj;خوانی؟"، "چرا می&amp;zwnj;گویی مردم ایران برای هم گل نمی&amp;zwnj;خرند؟"، "چرا هر سوالی پرسیده می&amp;zwnj;شود شیفت می&amp;zwnj;کنی به ایران؟ مگر یک سال و نیم نیست این&amp;zwnj;جایی؟"، "چرا می&amp;zwnj;گویی هاکی را دوست نداری؟" می&amp;zwnj;گفتم درست می&amp;zwnj;گویی. حق با توست. اما من هم حق دارم خودم باشم. قبول است. نه آن که بودم مانده&amp;zwnj;ام نه آن&amp;zwnj;که باید بشوم شده&amp;zwnj;ام اما دارم سعی&amp;zwnj;ام را می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;معلم محترمِ "writing" می&amp;zwnj;گفت از "روز یادآوری" حرف بزن. از این&amp;zwnj;که روی یقه&amp;zwnj;ی کت&amp;zwnj;شان به یادِ درگذشته&amp;zwnj;گانِ جنگ جهانی اول گل میخک می&amp;zwnj;آویزند، از تعطیلاتِ civic حرف بزن که سالگشتِ پایانِ برده&amp;zwnj;داری است، از روز ویکتوریا بگو که سالروز تولد ملکه&amp;zwnj;ی بزرگ است، از برندهای تجاریِ کانادا حرف بزن، اسمِ بانک&amp;zwnj;هاشان را بیاور، اسمِ فروشگاه&amp;zwnj;هاشان را بیاور&amp;nbsp;و یادت نرود مدام پشت سرهم بگویی به "روز خانواده" احترام می&amp;zwnj;گذاری، به "روز خانواده" احترام می&amp;zwnj;گذاری، به "روز خانواده"...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دفعه&amp;zwnj;ی اول خودم بودم. در امتحانِ "writing" هرچه خودم دل&amp;zwnj;ام خواست نوشتم. بی&amp;zwnj;در و پیکر بود اما آن چیزی بود که خودم می&amp;zwnj;خواستم. نتیجه&amp;zwnj;اش شد آن 5 توخالیِ سمج. این دفعه مزخرفات سرهم کردم. "بله زبان جهانی به&amp;nbsp;ارتباطِ فرهنگ&amp;zwnj;ها کمک می&amp;zwnj;کند"، "بله خرده&amp;zwnj;فرهنگ&amp;zwnj;ها تحت استیلای زبان منفرد جهانی شانسی برای بقا ندارند و چه بهتر از این"، "بله. دنیا با سرعت به سوی دهکده&amp;zwnj;ی جهانی در حرکت است و چه بهتر از این که زبان&amp;zwnj;های کوچک در زبانی یکتا و همه&amp;zwnj;فهم ادغام شوند". دفعه&amp;zwnj;ی اول در "speaking" خودم بودم. بانویِ محترمِ ممتحن از من پرسید که بهترین هدیه&amp;zwnj;ی مالی که گرفته&amp;zwnj;ای چه بوده است؟ آیا مردم ایران به بچه&amp;zwnj;هاشان پول توجیبی می&amp;zwnj;دهند؟ چقدر می&amp;zwnj;دهند؟ چرا؟ آیا باید بدهند؟ آپارتمان&amp;zwnj;ات را در ایران دوست داشتی؟ محله&amp;zwnj;ات را؟ چرا آن هدیه را دوست داری؟ از چه کسی گرفتی؟ چطور خرج اش کردی؟ آیا دوست داری در خانه&amp;zwnj;ای محصور زندگی کنی؟ یعنی دیوار داشته باشد؟ و من خودم بودم. همان چیزی که باید. بانویِ هندیِ ممتحن هم که یک سال در ایران زندگی کرده بود این را فهمید برای همین با وجودِ شنیدنِ تمام منفی&amp;zwnj;بافی&amp;zwnj;ها نمره&amp;zwnj;ی 7 داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما این بار با این مردِ کاناداییِ چه باید کرد؟ وقتی می&amp;zwnj;پرسد یک عکس خانواده&amp;zwnj;گیِ قدیمی را که دوست داری شرح بده کدام عکس را بگویم؟ وقتی می&amp;zwnj;پرسد چه کسانی در عکس هستند چه می&amp;zwnj;باید بگویم؟ وقتی می&amp;zwnj;پرسد مردمِ ایران چه ورزشی را دوست دارند چه جواب بدهم؟ وقتی به "کُشتی" گیرِ سه&amp;zwnj;پیچ می&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;خواهد بداند چرا مردمِ ایران عاشقِ این ورزش هستند پاسخ چیست؟ و وقتی می&amp;zwnj;پرسد تاثیر عکس&amp;zwnj;ها در تاریخ و در آموزش چیست چه توضیحی بدهم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نتیجه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;شود بلغور کردنِ راه&amp;zwnj;حل&amp;zwnj;هایی که معلمِ کاربلدِ ایرانی نشان&amp;zwnj;ام داده است. "بله من فوتبال و کشتی را دوست دارم اما این&amp;zwnj;جا که آمدم یکباره دلداده&amp;zwnj;ی هاکی شدم. عشق در یک نگاه به همین می&amp;zwnj;گویند. اوه ایت ایز فَنتَستیک"،" اوه در آن باغِ گُلی که عکس در آن گرفته شده پدربزرگ و مادربزرگ&amp;zwnj;ام هستند. پدربزرگ&amp;zwnj;ام باغ بزرگی داشت. در آن عکس او شعری گفته و برای ما خوانده. مادربزرگ&amp;zwnj;ام با دامنِ بلندِ گل&amp;zwnj;دار توی عکس هست، پدرم، مادرم. برادرم هم هست. همه&amp;zwnj;ی ما این عکس را دوست داریم." ، " عکس&amp;zwnj;ها بخشی از تاریخِ درخشانِ ما هستند. وقتی این عکس&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;بینم احساسِ غرور و سرزندگی می&amp;zwnj;کنم"، "مگر می&amp;zwnj;شود حضور عکس&amp;zwnj;ها را نادیده گرفت. تمامِ کودکیِ من به عکس و نقاشی گذشته. معلمانِ ما از نشان دادنِ عکس&amp;zwnj;های بزرگِ آموزشی به ما خسته نمی&amp;zwnj;شدند..."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مردِ کانادایی بعد از پایانِ امتحان ضبط&amp;zwnj;صوت را خاموش کرد و گفت "it was intresting" جا خورده بودم. او گفت که موضوع&amp;zwnj; جذابی برای گفت&amp;zwnj;وگو بوده و با این&amp;zwnj;که من چندمین نفری هستم که امروز با او روبرو شده&amp;zwnj;ام اما بحثِ خوبی بوده. از هم تشکر کردیم و از اتاق&amp;zwnj;اش بیرون آمدم. بیرون در سالنِ انتظار آدم&amp;zwnj;های دیگری هم بودند که باید درباره&amp;zwnj;ی خاطراتِ شیرینِ گذشته و بلندپروازی&amp;zwnj;های آینده&amp;zwnj;شان وراجی کنند. از کالجِ کوچکِ متروک بیرون آمدم. رفتم به ایستگاهِ اتوبوس. سوار شدم. کسی توی اتوبوس نبود. بادِ خنکِ کولرِ اتوبوس توی صورت&amp;zwnj;ام خورد. نگاه&amp;zwnj;ام افتاد به پیرمردی که داشت توی حیاطِ خانه&amp;zwnj;اش گُلِ رُز می&amp;zwnj;کاشت. زن&amp;zwnj;اش دست به کمر کنارش ایستاده بود. با خودم گفتم بد نبود اما چیزهایی کم داشت&amp;nbsp;مثلن یادم رفت بگویم پدربزرگ&amp;zwnj;ام باغبان آن&amp;nbsp;باغ بود و یک روز با سرطان معده رفت،&amp;nbsp;مثلن یادم رفت بگویم مادربزرگ&amp;zwnj;ام در عمرش دامن&amp;nbsp;بلند&amp;nbsp;گُلدار نداشته است&amp;nbsp;مثلن یادم رفت بگویم ما عکسی شبیه به این در آلبوم&amp;zwnj;مان نداشته&amp;zwnj;ایم&amp;nbsp;مثلن یادم رفت بگویم از نقاشی&amp;zwnj;کردن متنفرم و مثلن یادم رفت بگویم تاریخِ درخشانِ عزیزمان چقدر بوی... یا&amp;nbsp;عکس&amp;zwnj;های بزرگ&amp;zwnj;ِ معلم&amp;zwnj;ها...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://83631.persianblog.ir/post/694</link>
      <author>حامد اسماعیلیون</author>
      <comments>http://83631.persianblog.ir/comments/10333/9470758/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10333.post-9470758</guid>
      <pubDate>Sun, 20 May 2012 09:11:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بین خودمان بماند.</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نالیدن از خُلقیاتِ ما ایرانیان و یا ما جهان&amp;zwnj;سومی&amp;zwnj;ها در این وبلاگ چیز تازه&amp;zwnj;ای نیست اما چیز جدیدی در&amp;nbsp;خودمان کشف کرده&amp;zwnj;ام که آزاردهنده و عجیب است: پنهان&amp;zwnj;کاری.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شکی نیست که هرچه دور و برت را کوچک&amp;zwnj;تر کنی و دایره تنگ&amp;zwnj;تر شود ناچار تنگ&amp;zwnj;تر هم خواهی دید اما جنگی که این روزها در بین دندانپزشکان&amp;zwnj;ِ مللِ مختلف در اطرافِ ما در گرفته است اتاقکی تنگ&amp;zwnj; و تاریک&amp;zwnj;تر از این حرف&amp;zwnj;ها دارد. دالانِ باریکِ امتحان تا بیست و چند روز دیگر باریک&amp;zwnj;تر و باریک&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود و همه&amp;zwnj;کس توانِ تحمل&amp;zwnj;اش را ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امتحانِ خرداد ماهِ ما شاملِ دوازده موردِ امتحانی است. هرکس به کلاسی رفته و هرکس استادی داشته، برخی به کلاس&amp;zwnj;های دانشگاه&amp;zwnj;های معروف رفته&amp;zwnj;اند و رقم&amp;zwnj;های هنگفت پرداخته&amp;zwnj;اند، برخی به دانسته&amp;zwnj;های قدیمیِ خود اکتفا کرده&amp;zwnj;اند و برخی چون ما نیز در میانه قرار داریم، ناخنکی به محفوظات و تجربیات و ناخنکی به دنیای مدرنِ آکادمیک.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای هرکدام از موارد دوازده&amp;zwnj;گانه ابزار و ادواتی مقرر شده است. ممکن است بگویید برای دندانپزشکی مثل من که ده سال تجربه&amp;zwnj;ی کاری دارد نباید کار دشواری باشد. در ظاهر این طور است اما داورانِ این مسابقه برای رسیدن به نتیجه&amp;zwnj;ی عادلانه مقررات سختی تدوین کرده&amp;zwnj;اند. ابزار و ادوات هم به تعدادِ شرکت&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ها متفاوت است. داوران برای ابزار قانون تعیین نکرده&amp;zwnj;اند، آن&amp;zwnj;ها فقط نتیجه را می&amp;zwnj;بینند اما هندی&amp;zwnj;ها، ایرانی&amp;zwnj;ها و عرب&amp;zwnj;ها که اکثریت شرکت&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ها را تشکیل می&amp;zwnj;دهند هریک گاه برای هر مورد راه&amp;zwnj;حلی پیدا کرده&amp;zwnj;اند که کار را سریع&amp;zwnj;تر و راحت&amp;zwnj;تر کند. اما آیا کسی راه&amp;zwnj;حل خود را در اختیارِ دیگران می&amp;zwnj;گذارد؟ نتیجه منفی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توجه کنید که این امتحان، امتحانِ رقابتی نیست. آن&amp;zwnj;که استانداردها را رعایت کند از پس&amp;zwnj;اش برخواهد آمد اما تصوراتِ همه&amp;zwnj;ی ما&amp;nbsp; از تفکراتِ مستولی بر زندگی&amp;zwnj;مان در تمام عمرمان در هرجایِ جهان&amp;zwnj;سوم جدا نیست. "آن&amp;zwnj;ها بی&amp;zwnj;خود می&amp;zwnj;گویند امتحان رقابتی نیست." "تعداد قبول&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ها محدود است." "نهایتن در شرایط مساوی ممکن است حذف بشویم." "مگر می&amp;zwnj;شود تعداد قبولی&amp;zwnj;ها محدودیت نداشته&amp;nbsp;باشد؟" "دروغ می&amp;zwnj;گویند". و نتیجه&amp;zwnj;ی آن چه می&amp;zwnj;شود؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هر روز همکارانی را می&amp;zwnj;بینی، هموطن یا غیرهموطن، که در گوشه&amp;zwnj;ای جلسه کرده&amp;zwnj;اند حالا موضوع جلسه چیست؟&amp;nbsp;پیدا کردنِ یک ابزارِ جدید برای پالیشِ نهاییِ فلان ماده&amp;zwnj;ی ترمیمی. "هیس مبادا مصری&amp;zwnj;ها بشنوند." موضوع جلسه چیست؟&amp;nbsp;نوشتنِ یک پیش&amp;zwnj;نویسِ همه&amp;zwnj;چیزتمام برای&amp;nbsp;پرونده پُر کردن در روز امتحان. "هیس مبادا ایرانی&amp;zwnj;ها بشنوند." موضوع جلسه چیست؟ پیدا کردنِ رابردمی جدید (یک نوع&amp;nbsp;ابزارِ&amp;zwnj; لاستیکی برای&amp;nbsp;کاهش&amp;nbsp;بزاق و آلودگی هنگامِ کار) که کمتر محتمل است پاره شود. "هیس مبادا هندی&amp;zwnj;ها بفهمند."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سال گذشته که مدام در حال درس خواندن بودیم و با هیچ&amp;zwnj;کس مرتبط نبودیم روزهای خوشی بود. خودمان تصمیم می&amp;zwnj;گرفتیم چه کنیم و چه بخوانیم. اما حالا آدم احساس ناامنی می&amp;zwnj;کند. کلنی&amp;zwnj;های کوچک که مشغولِ پچ&amp;zwnj;پچ&amp;zwnj;اند در راهروهای تاریک و تنگِ باستانیِ ارث و میراثی خیالِ آدم را پریشان می&amp;zwnj;کنند. همیشه نگرانی چیزی کمتر از محفل&amp;zwnj;ها دانسته باشی. بدتر از همه خوبی کردن و انتشار اطلاعات هم معمولن نتیجه&amp;zwnj;ای برابر در پی ندارد. "بگیر و پس نده. نهایتن آن&amp;zwnj;که قبول می&amp;zwnj;شود برنده است." و ماجرا ادامه دارد. امروز به همکاری یک نوع ماده برای کمک به رعایت استریلیزاسیون در روز امتحان پیشنهاد می&amp;zwnj;کردم. جواب&amp;zwnj;اش غیر از آن&amp;zwnj;چه&amp;nbsp;پیش&amp;zwnj;بینی می&amp;zwnj;کردم نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;" آره عالیه. اما فقط خودمون بدونیم ها!"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک روزی بالاخره باید تقسیم کردن را یاد بگیریم بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که فکر کنیم یک نفر به کمکِ ما و با توصیه&amp;zwnj;ی ما ممکن است از ما جلو بزند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://83631.persianblog.ir/post/693</link>
      <author>حامد اسماعیلیون</author>
      <comments>http://83631.persianblog.ir/comments/10333/9446855/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10333.post-9446855</guid>
      <pubDate>Wed, 16 May 2012 12:37:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>25</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;برای "محمود شُکرایه"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در محله&amp;zwnj;ی مونتمارته که فرانسوی&amp;zwnj;ها آن را موُنمَق می&amp;zwnj;گویند دسته دسته نقاشان نشسته&amp;zwnj;اند. روبروی هر نقاش یک جور آدم را می&amp;zwnj;بینی که نشسته و&amp;nbsp;مسرور است از این&amp;zwnj;که مرد یا زنِ نقاش دارد چهره&amp;zwnj;اش را بر بوم یا کاغذ می&amp;zwnj;کشد. مشتریانِ جماعت نقاش از هر ملیتی هستند و جماعتِ نقاش یا سیاه&amp;zwnj;قلم کار می&amp;zwnj;کنند یا با زغال نقش می&amp;zwnj;کشند یا رنگ و روغن و یا کاریکاتوریست&amp;zwnj;اند و خلاصه هرکدام هنری دارند و سبک مخصوص خودشان. اگر بدانید که پیکاسوی نابغه هم در همین محله در خانه&amp;zwnj;ای محقر کارگاه داشته و هر روز از بین این نقاشان می&amp;zwnj;گذشته ماجرا جذاب&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود و ممکن است به صرافت بیفتید که شما هم در این سفر به پاریس بر کاغذی بومی چیزی خودتان را جاودانه کنید. این&amp;zwnj;طوری بود که آن سال من و پریسا با یکی از این نقاشان که کاریکاتور می&amp;zwnj;کشید بر سر مبلغ 25 یورو توافق کردیم و نشستیم جلوش. خودم می&amp;zwnj;دانم که قیافه&amp;zwnj;ام برای کاریکاتوریست&amp;zwnj;ها ساخته شده. مردِ کاریکاتوریست هم انگار می&amp;zwnj;دانست. برای همین بود که وقت کشیدن کاریکاتورِ من زبان بر لب و دندان می&amp;zwnj;کشید و کیفور بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"محمود شُکرایه" هم&amp;zwnj;بازیِ بچه&amp;zwnj;گیِ من است. هرچه از او به یاد دارم شیطنت&amp;zwnj;های کودکی است و قایم&amp;zwnj;باشک و بدو بدو کردن در خانه&amp;zwnj;ی درندشتِ دایی. موهای همیشه کوتاه&amp;zwnj;اش و لبخند آرامِ شیطنت&amp;zwnj;آمیزش.&amp;nbsp;و هر وقت به نفس نفس می&amp;zwnj;افتادیم محمود می&amp;zwnj;نشست گوشه&amp;zwnj;ای و نقاشی می&amp;zwnj;کرد. او به طرز شگفت&amp;zwnj;آوری بر خطوط مسلط بود و خوشحال می&amp;zwnj;شدیم اگر با یکی دو خط عکس ما را بر کاغذ ثبت کند.&amp;nbsp;از آن دوره&amp;nbsp;هرچه مانده سلام و علیکی&amp;nbsp;است که گاه در مهمانی&amp;zwnj;ای رد و بدل می&amp;zwnj;شود. محمود هنرمندی&amp;nbsp;است ساکت و در خود فرو رفته. برای همین هم هست که در &lt;a href="http://www.iranianuk.com/page.php5?id=20120506173600022" target="_blank"&gt;ماجرایی&lt;/a&gt; که این روزها او را بر سر زبان&amp;zwnj;ها انداخته خودش واکنشی نشان نمی&amp;zwnj;دهد و در گفتگو با خبرگزاری&amp;zwnj;ها پیشدستی نمی&amp;zwnj;کند.&amp;nbsp;دورادور خبر دارم که مجسمه&amp;zwnj;های نوروزىِ شهر اراک را هم امسال او طراحی و اجرا کرده است. حال نماینده&amp;zwnj;ی سابقِ اراک در مجلس، مدعی شده و موفق شده از دادگاه حکم 25 ضربه شلاق را برای محمود بگیرد، به خاطر یک کاریکاتور چهره، به ساده&amp;zwnj;گی و هنری که جواد علیزاده در "طنز و کاریکاتور"ش همیشه می&amp;zwnj;کشیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به جز پاریس در تمام دنیا و در تمام شهرهای توریستیِ دنیا خواهید دید که کاریکاتوریست&amp;zwnj;ها در محلات توریستی بر چارپایه&amp;zwnj;ای نشسته&amp;zwnj;اند و به 25 دلار امریکا، 25 دلار کانادا، 25 پوند انگلیس یا 25 یورو چهره&amp;zwnj;ی شما را بر کاغذ به طرز ناجوانمردانه&amp;zwnj;ای چپ و راست می&amp;zwnj;کنند. به همان هنرمندیِ مردِ پاریسی که هر وقت اثرش را بر دیوار خانه می&amp;zwnj;بینم با خودم می&amp;zwnj;گویم: "لامصب خیلی خوب کشیده. یعنی واقعن خوب کشیده." یک آقایی هم در شهر اجدادی بنده پیدا می&amp;zwnj;شود که از دیدن کاریکاتورش خوشحال نیست و حاضر است تازیانه بر دست بگیرد و 25 ضربه بر&amp;nbsp;خالق اثر وارد آورد. امیدوارم با واکنش اهل هنر به خصوص کاریکاتوریست&amp;zwnj;ها، نه نماینده&amp;zwnj;ی مدعی که قاضیِ این دادگاه، حکمِ محمود را همین روزها برگرداند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://83631.persianblog.ir/post/692</link>
      <author>حامد اسماعیلیون</author>
      <comments>http://83631.persianblog.ir/comments/10333/9411934/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10333.post-9411934</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 04:05:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عذابِ یک قصه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی ری&amp;zwnj;را ترانه&amp;zwnj;ی درخواستی می&amp;zwnj;خواهد و یوتیوب صفحه&amp;zwnj;ی اصلی می&amp;zwnj;شود و آهنگ&amp;zwnj;های کودکانه جا عوض می&amp;zwnj;کنند و کار می&amp;zwnj;رسد به "یه دختر دارم شاه نداره"، آن&amp;zwnj;گاه که ری&amp;zwnj;را همخوانی را تمام می&amp;zwnj;کند و شماعی&amp;zwnj;زاده ساکسیفون&amp;zwnj;اش را کنار می&amp;zwnj;گذارد و صفحه&amp;zwnj;ی یوتیوب سیاه می&amp;zwnj;شود و آهنگ&amp;zwnj;های دیگری در تصاویری کوچک&amp;zwnj;تر ظاهر می&amp;zwnj;شوند، آهنگ&amp;zwnj;بازیِ کودکانه با کلیک&amp;zwnj;های بعدی، بدل به بازیِ بزرگسالان می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هایده خانومِ مرحوم می&amp;zwnj;آید و مرا یادِ روزهای جمعه&amp;zwnj;ی تبریز می&amp;zwnj;اندازد در اتاقِ پشتیِ خوابگاه&amp;zwnj;مان وقتی هوا خوب است، عین&amp;zwnj;الله روی تخت نشسته و ناخن می&amp;zwnj;گیرد، قاسم دارد درِ تن&amp;zwnj;ماهی را باز می&amp;zwnj;کند همان که به هشت شماره، هشت آلبوم موسیقیِ هایده دارد. آقای اِبی می&amp;zwnj;آید و مرا یادِ شب&amp;zwnj;های تعطیلِ خوابگاه می&amp;zwnj;اندازد که همه تکیه داده&amp;zwnj;اند به بالشی تاشده و ورق&amp;zwnj;هایِ بازی را در دست&amp;zwnj;شان مرتب می&amp;zwnj;کنند. در چنان شبِ سیاهی که هیچ تصویر روشنی از آینده&amp;zwnj;ی بازیگران در دست نیست. " شب، شب که می&amp;zwnj;شه تو کوچه&amp;zwnj;ی غم..." شما هم باش سیاوش جان. داریوش خان می&amp;zwnj;آید و می&amp;zwnj;رود. یکی سیگار روشن می&amp;zwnj;کند، بی&amp;zwnj;خجالت.&amp;nbsp;خیلی&amp;zwnj;ها، شهرام شب&amp;zwnj;پره با ای&amp;zwnj; قشنگ&amp;zwnj;تر از پریا و حتا فرزین با زینو زینو گفتن&amp;zwnj;اش. مبادا جلال همتی از قلم بیفتد. و تصویر بازیگران تکیه داده بر بالشِ تاشده یا نشسته بر تخت در حال ناخن گرفتن یا ایستاده جلوی باجه&amp;zwnj;ی تلفن، پنج&amp;zwnj;تومنی در دست یک&amp;zwnj;باره حمله&amp;zwnj;ور می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روز پیش بود که یکی از همکاران در تورنتو هم&amp;zwnj;خدمتی پِنه&amp;zwnj;لوکس&amp;nbsp;- رفیقِ گرمابه و&amp;nbsp;گلستانِ&amp;nbsp;دوران دانشگاه - از آب درآمد و ساعت&amp;zwnj;ها همان&amp;zwnj;طور که مشغول تمرینِ یک نوع تراشِ به&amp;zwnj;خصوص از تراش&amp;zwnj;های دندانپزشکی بودیم درباره&amp;zwnj;ی آن روزها حرف زدیم، درباره&amp;zwnj;ی پنه&amp;zwnj;لوکس، درباره&amp;zwnj;ی دانشگاه، درباره&amp;zwnj;ی همان روزهای به&amp;zwnj;خصوص که برای دیگران ممکن است بی&amp;zwnj;معنا باشند.&amp;nbsp;فرقی هم نمی&amp;zwnj;کند یکی&amp;zwnj;مان از تبریز فارغ&amp;zwnj;التحصیل شده باشد و یکی&amp;zwnj;مان از شهیدبهشتیِ تهران. خاطره&amp;zwnj;ها یکی هستند&amp;nbsp;که من از آن&amp;zwnj;ها فراری&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;داستان بلندی در ذهن دارم. سال&amp;zwnj;هاست. از 1372 شروع می&amp;zwnj;شود و به 1388 می&amp;zwnj;رسد. شخصیت&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;شناسم. دوستان خودم هستند. همان&amp;zwnj;ها که در بالا در حالات مختلف با ترانه&amp;zwnj;های متفاوت یادآوری شده&amp;zwnj;اند. بعضی را در بعضی ادغام کرده&amp;zwnj;ام. بعضی را گذاشته&amp;zwnj;ام کنار اما جملات&amp;zwnj;شان، سکنات&amp;zwnj;شان، آن&amp;zwnj;طور که ممکن بود بدمستی کنند، آن&amp;zwnj;طور که ممکن بود در یک تظاهرات کور تا حد مرگ کتک بخورند، آن&amp;zwnj;طور که ممکن بود دنبال دخترها و زن&amp;zwnj;ها بیفتند و آن&amp;zwnj;طور که ممکن بود عین بچه&amp;zwnj; صادق و صمیمی باشند در ذهن&amp;zwnj;ام بازسازی شده&amp;zwnj;اند. آخر و عاقبت تمام شخصیت&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;دانم. و می&amp;zwnj;دانم داستانی نیست که به راحتی منتشر شود. اما با تمام این احوال باید یک روز آن را نوشت و از دست&amp;zwnj;اش راحت شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و بیش از یک سال است که منتظر آن یک روزم که بنشینم و در مدتی تمام ماجرا را بنویسم و از دست این اشباح در خیالات&amp;zwnj;ام و از دست این رفت و برگشت به تبریز و گوشه&amp;zwnj;های محوِ تصاویر راحت شوم. فقط منتظرم آن یک روز برسد و تا آن یک روز از ترانه&amp;zwnj;های قدیمی، از آدم&amp;zwnj;های مشترک قدیمی و از ناخن گرفتن روی تخت در روزی بهاری فراری هستم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://83631.persianblog.ir/post/691</link>
      <author>حامد اسماعیلیون</author>
      <comments>http://83631.persianblog.ir/comments/10333/9391365/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10333.post-9391365</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 13:59:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نمایشگاهِ چشمه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز رفتم کتابخانه. سه بار دست بردم کتابی دو جلدی را برداشتم و ورق زدم و هر سه بار یادم افتاد چهل روز دیگر امتحان دارم و وقتِ خواندنِ کتاب دوجلدی نیست آن&amp;zwnj;هم "روزها در راهِ" شاهرخ مسکوب و هر سه بار کتاب را گذاشتم سر جاش با این امید که تا چهل روز دیگر جماعتِ ایرانیِ تورنتو با این کتاب کاری نداشته باشند. مدتی پیش "مسافرنامه"یِ مسکوب را خواندم و جای همه خالی تا مغز استخوان رنج کشیدم: داستانِ سفرهای متمادیِ یک معلمِ شاهنامه و ادبیات فارسی برای چندرغاز در دانشگاه&amp;zwnj;های غربت از این سو به آن سو.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"لب بر تیغ" را هم خواندم آخرین کتابِ حسین سناپور. نقدهای بسیاری بر این کتاب نوشته شده که من چیزی بر آن اضافه نمی&amp;zwnj;کنم.&amp;nbsp;نثر کتاب حرفه&amp;zwnj;ای است اما داستان برای من باورپذیر نبود پس چون از همان صفحات اول باور کردن&amp;zwnj;اش سخت شد خواندن&amp;zwnj;اش به سختی پیش رفت. چند کتاب کوچک دیگر هم گرفتم عمدتن از "نشر چشمه". شاید اگر نمی&amp;zwnj;توانم در ایامِ نمایشگاه به کریم&amp;zwnj;خان&amp;nbsp;و فروشگاهِ دوست&amp;zwnj;داشتنیِ چشمه سر بزنم (که از داشتنِ غرفه در نمایشگاهِ امسال منع شده) با خواندنِ کتاب&amp;zwnj;هاش&amp;nbsp;این&amp;zwnj;سرِ دنیا بشود جبران کرد. مثلن "شهربانو" نوشته&amp;zwnj;ی محمدحسن شهسواری را به امانت گرفتم و کتاب&amp;zwnj;هایی از خانم طباطبایی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"باید تو را&amp;nbsp;پیدا کنم" را هم خواندم. مجموعه&amp;zwnj;داستانِ سومٍ "عباس عبدیِ"&amp;nbsp;نویسنده نه آن عباس عبدی که مفسر و فعال سیاسی است. عباس عبدیِ نویسنده یکی دیگر از نویسنده&amp;zwnj;های آبادانی است. حاشیه نروم کتاب ایشان را که شروع کردم بعد از مدتی کاملن فراموش&amp;zwnj;ام شد که داستان&amp;zwnj;ها را در ذهن&amp;zwnj;ام نقد کنم و فراز و فرودشان را بسنجم یا اصلن بپذیرم داستان هستند یا نه. بیشتر از همه هم کنجکاو بودم بدانم که چقدر نامِ داستان به ترانه&amp;zwnj;ی مشهورِ "شادمهر عقیلی" مربوط است که ربط&amp;zwnj;اش را هم پیدا کردم. فضای کتاب دوست&amp;zwnj;داشتنی بود و بیش از همه مرا به یادِ "امیر نادری" انداخت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دبیرستان که می&amp;zwnj;رفتم یادداشتی خواندم از امیر نادری در ماهنامه&amp;zwnj;ی "تصویر" که سیف&amp;zwnj;الله صمدیان منتشر می&amp;zwnj;کرد. امیر نادری خاطرات مهاجرت&amp;zwnj;اش از آبادان به تهران را در دوازده&amp;zwnj;ساله&amp;zwnj;گی تعریف کرده بود و عاشق شدن&amp;zwnj;اش و دربه&amp;zwnj;دری&amp;zwnj;هاش. آن یک صفحه چنان تاثیرگذار نوشته شده بود که خیلی از سطورش را هنوز به یاد دارم. کتاب عباس عبدی انگار ادامه&amp;zwnj;ی آن یادداشت بود. قصه&amp;zwnj;های مردی در دهه&amp;zwnj;ی ششم زندگی که در جزایرِ جنوبیِ ایران می&amp;zwnj;چرخد و کار و زندگی می&amp;zwnj;کند، مردی که خاطره&amp;zwnj;باز است، آبادانی است، دل&amp;zwnj;اش برای آبادان تنگ می&amp;zwnj;شود، گاه به خارج می&amp;zwnj;رود، دل&amp;zwnj;بسته&amp;zwnj;ی زن و بچه و نوه است، گاه برای عکس گرفتن از دبیرستان قدیمی&amp;zwnj;اش دقایقِ طولانی اصرار می&amp;zwnj;ورزد تا نگهبان&amp;zwnj;ها را متقاعد کند و گاه شب را در خانه&amp;zwnj;ای متروک مشرف به خلیج&amp;zwnj;فارس می&amp;zwnj;گذراند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اگر می&amp;zwnj;خواهید امسال به نشر چشمه بروید کتابِ عباس عبدی گزینه&amp;zwnj;ی مناسب به نظر می&amp;zwnj;رسد و ممکن است مثل من تا&amp;nbsp;چند روز ترانه&amp;zwnj;ی شادمهر را زیر لب بخوانید یا آن را با سوت بزنید. هرچند من اگر باشم مجموعه&amp;zwnj;داستان "این برف کی آمده" از محمود حسینی&amp;zwnj;زاد، "کاج&amp;zwnj;های مورب" از علی چنگیزی و "بودای رستوران گردباد" از حامد حبیبی را ندیده و نخوانده می&amp;zwnj;خرم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://83631.persianblog.ir/post/690</link>
      <author>حامد اسماعیلیون</author>
      <comments>http://83631.persianblog.ir/comments/10333/9358040/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10333.post-9358040</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 10:32:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>با آدم‌های حسابی...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این روزها که به کلاس عملی می&amp;zwnj;روم در جایی خارج از شهر تورنتو به نامِ می&amp;zwnj;سی&amp;zwnj;ساگا رفقایی ایرانی پیدا کرده&amp;zwnj;ام که هم سن و سال خودم هستند. و همه&amp;zwnj;ی ما بعد از ده دوازده سال دوری از درس و دانشگاه وضعیتی مشابه داریم, مهاجر و در گیر و دارِ امتحان. و روزهایِ کلاس مثل همان روزهاست که سال&amp;zwnj;ها پیش گذرانده&amp;zwnj;ایم، غیبت کردن، وراجی، بحثِ سیاسی، فوتبال، شرحِ تجربیات و موفقیت&amp;zwnj;های مهاجرانی مشابه و در انتها مزه&amp;zwnj;پرانی و ولو شدن کفٍ کلاس به همان شیرینیِ سال&amp;zwnj;ها پیش. هرچند در دوران دانشجوییِ ما کمتر کسی از بچه&amp;zwnj;اش هم حرف می&amp;zwnj;زد . دانشجوهای کلاس&amp;zwnj;هایی که این روزها می&amp;zwnj;روم از بچه&amp;zwnj;هاشان هم حرف می&amp;zwnj;زنند! و البته چیزی در همین روزهای سرخوشی و بی&amp;zwnj;خبریِ ما که با نزدیک شدن به امتحان دارد شبیه ناظرانی می&amp;zwnj;شود که بلند شدنِ موج سونامی را می&amp;zwnj;بینند و هنوز از پایین آمدن&amp;zwnj;اش خبر ندارند چیزی مرا آزار می&amp;zwnj;دهد. ماجرا این است:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدتی است به علاقه&amp;zwnj;ی دیوانه&amp;zwnj;گان به خودم پی برده&amp;zwnj;ام! شک ندارم که توهم نیست اتفاقن دیوانه&amp;zwnj;ها را بسیار دوست دارم و گمان نمی&amp;zwnj;کنم دنیاشان از دنیای ما غیرواقعی&amp;zwnj;تر باشد، همیشه هم بدتر از حمیدِ هامون که&amp;nbsp;ویرش گرفته بود&amp;nbsp;با مریض&amp;zwnj;های دوستِ روانپزشک&amp;zwnj;اش حال کند عاشق بیمارستان&amp;zwnj;های روانی بودم. روزهایی را هم با دوستان اینترن و پزشک در این بخش&amp;zwnj;ها گذرانده&amp;zwnj;ام. اما همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها دلیل نمی&amp;zwnj;شود مورد توجه دیوانه&amp;zwnj;ها قرار بگیرم. خودم مانده&amp;zwnj;ام معطل.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تورنتو دیوانه زیاد دارد. همین چند وقت پیش یکی&amp;zwnj;شان در شبِ رهایی از بیمارستانِ روانی یک فعالِ هم&amp;zwnj;جنس&amp;zwnj;گرا را خیلی اتفاقی با یک ضربه&amp;zwnj;ی مشت در آسانسور نفله کرد. خوشبختانه گمان نمی&amp;zwnj;کنم مرا با آن قربانیِ بخت&amp;zwnj;برگشته اشتباه بگیرند برعکس اگر مورد توجه&amp;zwnj;شان قرار می&amp;zwnj;گیرم بیشتر برای همدلی است تا مبارزه یا حتا مُقاتله.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در مریض&amp;zwnj;های&amp;zwnj;ام در ایران&amp;zwnj; سه بیمار روانیِ را به یاد می&amp;zwnj;آورم. هر سه تحت درمان بودند یا نبودند. هرچه بود ظاهرن در ایران اغلب آن&amp;zwnj;ها را به بند می&amp;zwnj;کشند و این&amp;zwnj;جا اگر احساس خطری نشود آزادانه می&amp;zwnj;گردند. یکی&amp;zwnj;شان در روز آخر درمان برای&amp;zwnj;ام نامه نوشت و قربان&amp;zwnj;صدقه&amp;zwnj;ام رفت و تقاضای تخفیف کرد. من هم تخفیف دادم. یکی&amp;zwnj;شان وقت معاینه حرف بدی زد و خانم منشی او را به بیرون راهنمایی کرد، سومی اما چند ماه یک&amp;zwnj;بار در مطب را می&amp;zwnj;زد و بی آن که بداند کسی روی یونیت نشسته یا نه می&amp;zwnj;پرید توی اتاق و می&amp;zwnj;گفت "چطوری؟ ها چطوری دکتر؟" دوست&amp;zwnj;اش داشتم. دیوانه&amp;zwnj;ی بسیار خوب و عاقلی بود و یک دختر کوچک زیبا هم داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما دیوانه&amp;zwnj;های تورنتو. پارسال یک کارتن&amp;zwnj;خوابِ کانادایی که به چند دخترِ موبنفش در مترو توپیده بود "این&amp;zwnj;قدر مزخرف نگویید" مرا تماشا کرد و گفت "درست نمی&amp;zwnj;گویم رفیق؟" شما جای من بودید چه می&amp;zwnj;کردید؟ حالا وسط یک عالَم آدم متشخص هم نشسته باشید. ناچار تایید کردم. حالا طرف همان ایستگاه بعدی پیاده شد و مرا با دخترهای موبنفش و بقیه تنها گذاشت. مدتی بعد در اتوبوس زنی میانسال را دیدم که دو سگ قهوه&amp;zwnj;ایِ غول&amp;zwnj;پیکر داشت. سرم را انداختم پایین و گوشه&amp;zwnj;ای پنهان شدم. زنک نه گذاشت و نه برداشت از بین جمعیت مرا با نگاه پیدا کرد و گفت:" اسم این سوفیه اسم این یکی هم جانه. خیلی سگای خوبی&amp;zwnj;ان. فقط رو فرش ... می&amp;zwnj;رن تو باغچه و اون&amp;zwnj;جا با هم.... کدوم&amp;zwnj;شون به نظر تو بهترن؟ ها تو چی می&amp;zwnj;گی؟" چکار باید می&amp;zwnj;کردم؟ تا بناگوش سرخ شده بودم و زل زده بودم به جدول سودوکویی که دو روز&amp;nbsp;پیش حل کرده بودم.&amp;nbsp;حتا راننده&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;اعتنای تورنتویی هم&amp;nbsp;داشت توی آینه&amp;nbsp;تماشا و احیانن کیف می&amp;zwnj;کرد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعدی چینی بود، نمونه&amp;zwnj;ی تیپیکِ یک اسکیزوفرنِ فراموش شده. اول&amp;zwnj;اش که سوار اتوبوس شدم و روبروش نشستم خیلی هم جدی بود. داشت با موبایل&amp;zwnj;اش ور می&amp;zwnj;رفت. تراژدی از آن&amp;zwnj;جا شروع شد که مرا نگاه کرد. نیش&amp;zwnj;اش تا بناگوش باز&amp;nbsp;شد و نیشِ باز شده تا بیست و یک ایستگاهٍ بعد بعله تا بیست و یک ایستگاهِ جهنمیِ بعد که من قرار بود تشریف&amp;zwnj;ام را ببرم و پیاده بشوم نیشِ باز مانده با همان شدت و با همان دقت با دندان&amp;zwnj;های پوسیده و نگاهِ همدلانه باز ماند. می&amp;zwnj;خواستم بگویم مرد حسابی مگر فقط من توی این اتوبوس هستم؟ ها با توام رفیق.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعدی طرف&amp;zwnj;های غربِ تورنتو بود. آمد و نشست بغل&amp;zwnj;دست&amp;zwnj;ام. او هم عادی به نظر می&amp;zwnj;آمد. کلاه بیس&amp;zwnj;بال سرش بود. همه&amp;zwnj;شان اول&amp;zwnj;اش همین&amp;zwnj;طورند، عادی و جنتلمن. مگر نیستند؟ اگر بجویم شاعر محترمِ "دیوانه چو دیوانه ببیند..." را معلوم نیست عاقبت&amp;zwnj;اش. دو سه ایستگاه بعد زنی زیبا و جوان با کالسکه سوار شد و روبروی ما نشست. این&amp;zwnj;جا بود که رفیقِ من شروع کرد به خندیدن. حالا نخند کی بخند. حالا وسط خندیدن یکی می&amp;zwnj;زد روی زانوش و هی به آن زن بیچاره اشاره می&amp;zwnj;کرد. بعله دیگر رفیقِ من بود چون نگاه&amp;zwnj;ام کرد و خیلی متمدنانه&amp;nbsp;اشاره&amp;zwnj;ای به آن زن و بچه کرد&amp;nbsp;و گفت " اون یه بچه&amp;zwnj;ست نه؟" اول&amp;zwnj;اش خودم را زدم به آن راه. دیدم چرخید و صورت&amp;zwnj;اش را گرفت جلوی صورت&amp;zwnj;ام. گفتم "بله. یه بچه&amp;zwnj;ست." دوباره شروع کرد به خندیدن. دوباره به من&amp;nbsp;گفت "اون یه&amp;nbsp;بچه&amp;zwnj;ست نه؟" گفتم "بله می&amp;zwnj;بینی که یه بچه&amp;zwnj;ست". زن بیچاره هم ترسیده بود هم خجالت&amp;zwnj;زده بود که چرا واقعن توی آن کالسکه یک بچه&amp;zwnj;ست. سی و سه ایستگاه بعد دقیقن به همین&amp;nbsp;تعداد من تایید کردم که توی آن کالسکه یک بچه هست و به همین تعداد مادرِ بیچاره&amp;zwnj;ی بچه لرزید و به همین تعداد اهالیِ سیاهپوست و نه چندانِ مهربانِ منطقه ماجرا را تماشا کردند. شما بودید زودتر پیاده نمی&amp;zwnj;شدید؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همه&amp;zwnj;ی این ماجراها را برای پریسا تعریف کرده بودم. پریروز که در مترو نشسته بودیم و از کلاس برمی&amp;zwnj;گشتیم خانه، خانمی عینکی از آن در آخری واگن سوار شد. واگن شلوغ نبود و می&amp;zwnj;توانست همان طرف&amp;zwnj;ها بنشیند. سبدی هم دست&amp;zwnj;اش بود. آمد و آمد و آمد و&amp;nbsp;کنار ما ایستاد و سبدش را زمین گذاشت. پریسا مرا با تعجب نگاه کرد، یک نگاه به من یک نگاه به زن. متوجهِ موقعیت غیرعادی شدم. توجه&amp;zwnj;ام به زن جلب شد. دقیقن منتظر همین بود. چون&amp;nbsp;به من خیره شده&amp;nbsp;بود. " این سبد را می&amp;zwnj;بینی. یک گربه&amp;zwnj;ی بیچاره توش خوابیده. ببین. راستی شما می&amp;zwnj;دونین دستشویی کجاست؟"&amp;nbsp;عینکی ذره&amp;zwnj;بینی به چشم داشت و اهل مشت زدن به یک مهاجر&amp;nbsp;در آسانسور هم نبود. پریسا زده بود زیر خنده و آرام آن&amp;zwnj;طرفی می&amp;zwnj;خندید اما من تصمیم گرفته بودم این&amp;zwnj;بار با دقت به حرف&amp;zwnj;هاش گوش کنم. ممکن است تکرار یک جمله آزاردهنده باشد و این&amp;zwnj;که آدم بفهمد مثل خیلی آدم&amp;zwnj;ها که در دنیا موقعیت ویژه دارند و مثلن یکی&amp;zwnj;شان شب&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;خوابد، یکی&amp;zwnj;شان فلزات را جذب می&amp;zwnj;کند، یکی&amp;zwnj;شان را برق نمی&amp;zwnj;گیرد و حالا یکی&amp;zwnj;شان جذبه&amp;zwnj;ی جنون دارد به هر حال این هم موقعیتی ویژه است. می&amp;zwnj;تواند آزاردهنده باشد اما دست&amp;zwnj;کم وقت آدم را در سفرهای طولانیِ شهری پُر می&amp;zwnj;کند. هرچند هنوز با آن کنار نیامده&amp;zwnj;ام. بله ببخشید صحبت&amp;zwnj;تان را قطع کردم. می&amp;zwnj;فرمودید. " این گربه خیلی بیچاره&amp;zwnj;ست اما آرومه. شما می&amp;zwnj;دونین دستشویی کجاست&amp;zwnj;؟ این گربه از راه دوری اومده مسافره. شما می&amp;zwnj;دونین دستشویی کجاست؟ گربه&amp;zwnj;ها شبا با پشه&amp;zwnj;ها از اون کارا می&amp;zwnj;کنن شما می&amp;zwnj;دونین دستشویی..."&amp;nbsp;&amp;zwnj;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://83631.persianblog.ir/post/689</link>
      <author>حامد اسماعیلیون</author>
      <comments>http://83631.persianblog.ir/comments/10333/9336511/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10333.post-9336511</guid>
      <pubDate>Thu, 26 Apr 2012 13:31:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زبان‌ات را به من یاد بده.</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;این نوشته در ویژه&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ی نوروزیِ ماهنامه&amp;zwnj;ی "سلامت" منتشر شده بود:&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;زبان&amp;zwnj;ات را به من یاد بده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بزرگ شدن در کرمانشاه مرا با زبان کردی آشنا کرده بود و مانند خیلی&amp;zwnj;های دیگر در شهرمان گمان می&amp;zwnj;کردم در دنیا دو زبان بیشتر وجود ندارد: فارسی و کردی. زبانی که من در کودکی با آن حرف می&amp;zwnj;زدم چیزی بین این دو بود. کردی را از همکلاسی&amp;zwnj;ها وهم&amp;zwnj;محله&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آموختم و فارسی را در خانه و مدرسه. هشت نُه ساله بودم که فهمیدم فریب خورده&amp;zwnj;ام و زبان&amp;zwnj;های دیگری هم وجود دارند. درست است که کتاب&amp;zwnj;های انگلیسی به خانه&amp;zwnj;ی ما راه داشتند اما مگر انگلیسی هم زبان آدمیزاد می&amp;zwnj;شود؟ مثلا اگر یک کرمانشاهی بخواهد به انگلیسی بگوید "گردن&amp;zwnj;خوردِ گردن&amp;zwnj;شکسته این&amp;zwnj;قدر نزن زیرِ او توپ که خودتَ شهید کردی." تکلیف چه می&amp;zwnj;شود؟ اصلا به زبان&amp;zwnj;های دیگر قابل ترجمه هست؟ هشت نُه ساله که بودم در سفری به تهران به صف نانوایی فرستاده شدم. وقتی برگشتم گفتم که دو تا خارجی توی صف بودند و من امروز دو نفر خارجی را دیده&amp;zwnj;ام. همه خندیدند."پسرجان آن&amp;zwnj;ها ترکی حرف می&amp;zwnj;زدند ترکی."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هیجده ساله که شدم فهمیدم ترکی چطور زبانی است و به جز کردی، فارسی، عربی و انگلیسی زبان دیگری هم هست. در دانشگاه تبریز پذیرفته شده بودم و در دومین سفر بعد از نام&amp;zwnj;نویسی طبق نظر پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و بزرگان فامیل بهتر بود با قطار سفر کنم. اول این&amp;zwnj;که تنها سفر می&amp;zwnj;کردم و کسی همراه&amp;zwnj;ام نبود. دوم این&amp;zwnj;که مگر می&amp;zwnj;شود به اتوبوس و ماشین&amp;zwnj;های خطی اعتماد کرد؟ بلیت قطار خریدم و خودم را به ایستگاه راه&amp;zwnj;آهنِ تهران رساندم. خبر نداشتم که این اولین و آخرین سفر من با قطار در ایران خواهد بود. چمدان&amp;zwnj;های سنگینی داشتم و منتظر بودم تا قطار تبریز رفتنی بشود و یک&amp;zwnj;طوری این چمدان&amp;zwnj;ها را جا بدهم. این&amp;zwnj;که دیگر بعدها در ایران سوار قطار نشدم به چمدان&amp;zwnj;های سنگین یا سرویس&amp;zwnj;دهی قطار ربطی نداشت. اتفاقا خیلی سفر راحتی هم بود. بالاخره بلندگوها سرفه کردند و قطار ما رسید. گفتم که. اولین بار بود در عمرم سوار قطار می&amp;zwnj;شدم. گفتم که شد آخرین بار. نگفتم؟ واگن&amp;zwnj;ام را پیدا کردم و به کمک مسوول واگن رسیدم به کوپه. مسسول واگن که مرد میانسال مهربانی بود کمک کرد چمدان&amp;zwnj;ها را جابه&amp;zwnj;جا کنم و آن بالا بگذارم. یک کلمه هم با هم حرف نزدیم. او بلیت&amp;zwnj;ام را نگاه کرده و کوپه را نشان داده بود. بعد هم چمدان&amp;zwnj;ها را کشیده بود تا جلوی آن. "بهتر است بنشینم کنار پنجره." طولی نکشید همسفرهای من هم پیداشان شد. تا رسیدند سر صحبت را باز کردند. دو تاجر مراغه&amp;zwnj;ای و یک مغازه&amp;zwnj;دار تبریزی. خودشان با خودشان ترکی حرف می&amp;zwnj;زدند اما هر از گاهی یاد من می&amp;zwnj;افتادند و برمی&amp;zwnj;گشتند به فارسی. من گفتم که راحت باشند چون این&amp;zwnj;طوری احتمال ترکی یاد گرفتن&amp;zwnj;ام هم بیشتر می&amp;zwnj;شود. این&amp;zwnj;که همسفران من به زبان&amp;zwnj; دیگری حرف می&amp;zwnj;زدند باعث شد که من دیگر در ایران سوار قطار نشوم؟ بعید می&amp;zwnj;دانم ربطی داشته باشد. یکی&amp;zwnj;شان گفت"حالا اصلن ترکی بلدی یا نه؟" چند کلمه&amp;zwnj;ای بلد بودم همان&amp;zwnj;قدر که هر ایرانی&amp;zwnj;ای بلد است در حد "چوخ ممنون" و "حالوز نُه&amp;zwnj;جَه&amp;zwnj;دِه". باز هم مهربانی کردم و گفتم بله تا حدی بلدم. بالاخره هر آدمی در زندگی ممکن است دروغ&amp;zwnj;های کوچک و بزرگی بگوید. در آن موقعیت گفتنِ "بلدم" می&amp;zwnj;توانست مشکل ترکی حرف زدن آن&amp;zwnj;ها با هم را حل کند و من هم به تناوب یا منظره&amp;zwnj;ی بیرون را پیش از غروب تماشا کنم یا کتاب آناتومی&amp;zwnj;ام را ورق بزنم. اما این دروغ کوچک هم دلیل سفر نکردن من با قطار در ایران نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در میانه&amp;zwnj;های سفر که یکی از تاجرها داشت چرت می&amp;zwnj;زد و دو نفر دیگر بحث سیاسی می&amp;zwnj;کردند در کوپه ناگهان باز شد. به این اتفاق دقت کنید چون دقیقا به سفر نکردن من با قطار در ایران مربوط می&amp;zwnj;شود. من می&amp;zwnj;دانستم برای چه در کوپه باز شده است. در فیلم&amp;zwnj;ها دیده بودم. به خصوص در فیلم&amp;zwnj;های پارتیزانی و جنگ جهانی دوم مثل سریال "ارتش سری". در کوپه باز می&amp;zwnj;شد. مامور قطار می&amp;zwnj;آمد تو. "خانم&amp;zwnj;ها آقایان لطفن بلیت." در این لحظات بود که معمولا قهرمان داستان به اضطراب می&amp;zwnj;افتاد که دست پلیس مخفی نیفتد یا بلیتِ نداشته را چطور جور کند. در کوپه&amp;zwnj;ی ما با سر و صدا باز شده بود و من در کسر کوچکی از زمان بلیت&amp;zwnj;ام را از جیب شلوارم بیرون کشیده بودم و آماده&amp;zwnj;ی حساب پس دادن بودم. تاجر خواب&amp;zwnj;آلود هم به صدای در بیدار شده بود و چهار نفری مسوول میانسال واگن را می&amp;zwnj;دیدیم که جلوی در ایستاده است. صدای تلق&amp;zwnj;تلقِ حرکت قطار توی سرمان می&amp;zwnj;پیچید و شب رسیده بود و ما چهار نفر مانده بودیم که جناب مسوول واگن چکار دارد. البته من می&amp;zwnj;دانستم چه می&amp;zwnj;خواهد بگوید. "خانم&amp;zwnj;ها آقایان لطفن بلیت." البته حرفی که ایشان زد و جمله&amp;zwnj;ی دیگری بود همان چیزی است که باعث شد دیگر هیچ&amp;zwnj;وقت هیچ&amp;zwnj;وقت در ایران سوار قطار نشوم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;"چای؟" جناب مسوول واگن بی&amp;zwnj;گفت و گو و بدون آن&amp;zwnj;که مزاحم تاجران مراغه&amp;zwnj;ای شود یا وقت مغازه&amp;zwnj;دار تبریزی را بگیرد مستقیما رو به من کرد و با لهجه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی تبریزی&amp;zwnj;اش گفت "چای؟" شروع کردم به حلاجی کردن. او "الف"ِ چای را کشیده بود و من دو به شک بودم. سه نفر دیگر داشتند مکث مرا تماشا می&amp;zwnj;کردند. "یعنی منظورش چیست؟ چای یعنی چه؟ ادعا کرده بودم ترکی بلدم حالا ندانستن این کلمه باید خیلی وحشتناک باشد. فهمیدم. فهمیدم منظورش چیست." تمام سریال "ارتش سری" و فرار پارتیزان&amp;zwnj;ها در ذهن&amp;zwnj;ام گذشت. متوجه شدم. آرام کتاب&amp;zwnj; آناتومی&amp;zwnj;ام را بستم. دوباره فکر کردم. "چای؟ چای؟ یعنی درست فهمیده&amp;zwnj;ام؟"نفسی کشیدم. دهان&amp;zwnj;ام خشک شده بود. عاقبت بلیت&amp;zwnj;ام را نشان دادم و گفتم "حامد اسماعیلیون". چهار نفر دیگر با تعجب مرا نگاه می&amp;zwnj;کردند، سه همسفر و مسوول واگن. قیافه&amp;zwnj;ی مسوول واگن شبیه آدمی شده بود که نصف&amp;zwnj;شب در قطار تهران- تبریز با یک زامبی در کوپه&amp;zwnj;ی آخر روبرو بشود. سری تکان داد و دوباره تکرار کرد" دِیرَم چای؟" اوضاع خراب&amp;zwnj;تر شد. باز هم "الف" را کشید و کلمه&amp;zwnj;ای را هم اضافه کرد. "خدایا دِیرَم دیگر یعنی چه؟ یعنی شغل&amp;zwnj;ام را هم می&amp;zwnj;خواهد بداند؟ شغل را که توی بلیت ننوشته&amp;zwnj;اند. شغل من را می&amp;zwnj;خواهد چکار؟ راستی من چکاره&amp;zwnj;ام؟ چقدر این زبان ترکی خلاصه است. کاش "دیرم" معنیِ "شغل" بدهد." عزم&amp;zwnj;ام را جزم کردم تا به همه حالی کنم درست و حسابی بر اوضاع مسلط&amp;zwnj;&amp;zwnj; ام. آب دهان&amp;zwnj;ام را قورت دادم و گفتم "حامد اسماعیلیون. دانشجو." صورت مسوول واگن سرخ شده بود. تاجران مراغه&amp;zwnj;ای همدیگر را می&amp;zwnj;پاییدند. مرد تبریزی هم انگار سردرد گرفته باشد پیشانی&amp;zwnj;اش را می&amp;zwnj;مالید. حتم دارم مسوول واگن از جواب کامل و بالغ من آچمز شده بود و بهانه&amp;zwnj;ای برای گیر دادن بیشتر نداشت. همین&amp;zwnj;طور هم بود. دست&amp;zwnj;اش را در هوا چرخاند و به دیگران گفت "چای؟ نوشابه؟"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سال&amp;zwnj;ها به این سفر فکر کرده&amp;zwnj;ام. چه می&amp;zwnj;شد اگر مسوول واگن "نوشابه" را هم همان اول گفته بود؟ یعنی من نمی&amp;zwnj;دانستم فرق نوشابه و چای چیست؟ یعنی ممکن بود من فکر کنم چای را می&amp;zwnj;ریزند توی لیوان تا گازش برود و نوشابه را با قند می&amp;zwnj;خورند؟ اگر مسوول واگن "نوشابه" را زودتر گفته بود آیا من همچنان مجبور می&amp;zwnj;شدم در تمام مسیر تهران-تبریز بروم زیر پتو و خودم را به خواب بزنم تا چشم&amp;zwnj;ام توی چشم همسفران&amp;zwnj;ام نیفتد؟ آیا وقتی آن&amp;zwnj;ها چای سفارش دادند و دورهمی پر سر و صدا هورت کشیدند من همچنان باید می&amp;zwnj;رفتم توی دستشویی قطار و در را روی خودم قفل می&amp;zwnj;کردم؟ آیا اگر کلمه&amp;zwnj;ی "نوشابه" زودتر در هوا منتشر می&amp;zwnj;شد من دوباره در ایران با قطار سفر نمی&amp;zwnj;کردم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;زندگی در ایران مرا با زبان&amp;zwnj; مازندرانی هم آشنا کرد و فهمیدم گیلانی&amp;zwnj;ها، لرها و بلوچ&amp;zwnj;ها هم زبان خودشان را دارند. و وقتی پای&amp;zwnj;ام را برای سفری از ایران بیرون گذاشتم فهمیدم ایتالیایی و اسپانیایی به هم نزدیک&amp;zwnj;اند، زبان فرانسه گوش&amp;zwnj;نواز است و زبان آلمانی مثل اقتصاد و فوتبال&amp;zwnj;شان به گوش آشناست. و وقتی از ایران مهاجرت کردم فرق چینی و ژاپنی و کره&amp;zwnj;ای و فیلیپینی و روسی و هندی و ده&amp;zwnj;ها زبان دیگر را با گوش&amp;zwnj;هام فهمیدم. فهمیدم کره&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ها چطور صدا را می&amp;zwnj;کشند و هندی&amp;zwnj;ها و چینی&amp;zwnj;ها چطور مثل خودمان "بابا" را "بابا" می&amp;zwnj;گویند و عرب&amp;zwnj;ها چطور بچه&amp;zwnj;هاشان را صدا می&amp;zwnj;کنند یا روس&amp;zwnj;ها چطوری در تلفظ برخی حروف درمی&amp;zwnj;مانند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مثلا همین هفته&amp;zwnj;ی پیش که سوار آسانسور شدم خانمی هشتاد نود ساله به انگلیسی چیزی گفت که نفهمیدم و الکی شروع کردم همراه او خندیدن. گفت" خوب است. نه؟" من که جمله&amp;zwnj;ی اول را نفهمیده بودم گفتم "بله فکر می&amp;zwnj;کنم خوب است." وقتی داشت پیاده می&amp;zwnj;شد فهمیدم دارد در مورد هوای بهاری در این روز زمستانی حرف می&amp;zwnj;زند. و امروز که خانم مسن دیگری را در آسانسور دیدم اتفاق متفاوتی افتاد. عصا به دست داشت و می&amp;zwnj;رفت کرایه&amp;zwnj;ی سر ماه&amp;zwnj;اش را بدهد. گفت "انگار نه انگار که فوریه آمده." من گمان کردم هوا را می&amp;zwnj;گوید "گفتم بله هوا خیلی خوب و بهاری است." و الکی خندیدم. دیدم دارد با تعجب نگاه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;کند شبیه همان نگاه که سال&amp;zwnj;ها پیش در آن کوپه دیده&amp;zwnj;ام. حتما نفهمیده من چه گفتم. تمام روز به نگاه آن خانم فکر کردم و آخر سر ماجرا را پیش از نوشتن این نوشته فهمیدم. منظور او با گفتن "انگار نه انگار فوریه آمده" این بود که دیدی چه زود فوریه شد و ما باید کرایه&amp;zwnj;ی ماه را پرداخت کنیم. یعنی "دیدی ای جوان که عمر چطور مثل برق و باد می&amp;zwnj;گذرد و 2010 می&amp;zwnj;شود 2011 و 2011 می&amp;zwnj;شود 2012؟" و من نفهمیده بودم. به همان وضعی که کلمه&amp;zwnj;ی فصیح "چای" را نتوانستم بفهمم. آن&amp;zwnj;وقت دوباره قیافه&amp;zwnj;ی مسوول واگن به سال 1374 در قطار تهران-تبریز پیش چشم&amp;zwnj;ام آمد که انگار مادام&amp;zwnj;العمر با یک زامبی در کوپه&amp;zwnj;ای تنگ و تاریک زندانی شده بود. زامبی&amp;zwnj;ای که پشت سر هم تکرار می&amp;zwnj;کرد "حامد اسماعیلیون دانشجو حامد اسماعیلیون دانشجو حامد..." &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;زمستان 1390 - تورنتو&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://83631.persianblog.ir/post/688</link>
      <author>حامد اسماعیلیون</author>
      <comments>http://83631.persianblog.ir/comments/10333/9291539/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10333.post-9291539</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 14:37:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شیشلیک یا لوبیاسبز</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همزمان با خرید اسبابِ سفره&amp;zwnj;ی هفت&amp;zwnj;سین رندانِ ایران&amp;zwnj;زمین در شبکه&amp;zwnj;های اجتماعی نوشتند:"ای کسانی که هی می&amp;zwnj;گین ماهی قرمز نخرین گناه داره، پس اون ماهی سفید که شبِ عید می&amp;zwnj;ذارین لای پلو توله&amp;zwnj;سگه؟"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدتی است در قطارهای شهری تورنتو یک آگهی حواس ما را با خودش می&amp;zwnj;برد. در این آگهیِ دیواری تصویرِ یک توله&amp;zwnj;سگِ سیاه (با توله&amp;zwnj;سگِ بالاییِ شبِ عید&amp;nbsp;اشتباه نشود) و یک گوساله&amp;zwnj;ی تر و تمیز و مظلوم در کنار هم گذاشته شده&amp;zwnj;اند. تیتر آگهی این است" چرا به یکی از این&amp;zwnj;ها عشق می&amp;zwnj;ورزید (منظور توله&amp;zwnj;سگ) و یکی (منظور گوساله) را می&amp;zwnj;خورید؟"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آگهی را نهادهای گیاهخوار تهیه کرده&amp;zwnj;اند و بسیار گسترده به دیوارها چسبانده&amp;zwnj;اند. انگار روز به روز گیاهخواری شایع&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود. امروز سر فرصت آگهی را خواندم. نوشته بود گاوها "فقدان" را درک می&amp;zwnj;کنند، گاوها برای از دست دادنِ گوساله&amp;zwnj;هاشان و از دست دادنِ عضوی از خانواده&amp;zwnj;شان عزاداری می&amp;zwnj;کنند، گاوها وفاداری را می&amp;zwnj;فهمند و گاه برای مشکلات خودشان راه&amp;zwnj;حل می&amp;zwnj;جویند. نوشته بود سالانه در کانادا سیزده میلیون گاو تبدیل به گوشتِ قصابی می&amp;zwnj;شوند، هزاران گاو ظالمانه پشت&amp;zwnj;سر هم باردار می&amp;zwnj;شوند تا شیرده باقی بمانند در حالی&amp;zwnj;که هیچ&amp;zwnj;گاه گوساله&amp;zwnj;های خود را نمی&amp;zwnj;بینند و چیزهای دیگری در همین فضای ترحم&amp;zwnj;انگیز برای گاوهای سفید و فهوه&amp;zwnj;ای که ما شک نداریم خیلی گاوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;البته من بعد از این آگهی گیاهخوار نشدم. بعید هم هست بشوم چون لذت جویدنِ گوشت را به درستی چشیده&amp;zwnj;ام، وقتی مزه&amp;zwnj;ی دنده&amp;zwnj;کبابِ طاق&amp;zwnj;بستانِ کرمانشاه و سوسیس&amp;zwnj;تنوریِ فرانکفورت و پیتزای رُمی برود زیر دندان، آدم به این راحتی&amp;zwnj;ها دل نمی&amp;zwnj;کند. هرچند پاسخی هم برای سوالِ مطرح شده ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این&amp;zwnj;ها را گفتم، اضافه کنم آگهی&amp;zwnj;های مشابه دیگری درباره&amp;zwnj;ی سگ و خوک هم بر دیوارها دیدم که سوال بی&amp;zwnj;جواب&amp;zwnj;اند و با هیچ منظقی سازگار نیستند اما بد نیست بگویم روی یکی از&amp;nbsp;همین آگهی&amp;zwnj;ها مهاجر بامزه&amp;zwnj;ای که احتمالن از اهالی خاور دور بوده زیرِ تیتر اصلی که نوشته بود چرا یکی را &amp;zwnj;(یعنی توله&amp;zwnj;سگ را) دوست دارید و یکی را (یعنی گوساله را)می&amp;zwnj;خورید با خطِ خرچنگ&amp;zwnj;قورباغه و منشِ رندانه&amp;zwnj;ی ریشخندکن&amp;zwnj;اش نوشته بود:&amp;nbsp;خیلی&amp;zwnj;خوب. &amp;zwnj;هر دو را بخوریم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://83631.persianblog.ir/post/687</link>
      <author>حامد اسماعیلیون</author>
      <comments>http://83631.persianblog.ir/comments/10333/9268129/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10333.post-9268129</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Apr 2012 12:12:29 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
