انتظار
از بیکاری حوصلهام حسابی سر رفته است. حدود پنج هفته از امتحانمان گذشته. گفته بودند ظرف شش هفته نتایج را اعلام میکنند. تن مهاجران خورده به تنشان. امروز ایمیل زدهاند که در روزهای هفتهی ششم (هفتهی آخر) یعنی دوشنبهی دیگر نتیجهها اعلام میشوند. آدم این وقتها عصبانی میشود. باز کردن همین ایمیل آخرشان ضربهی استرسزای سختی بود. فکر کردم "نتیجه" آمده و پشت مانیتور کلی عرق ریختم در حالیکه فقط یک هشدارِ دورباش کورباشِ ناقابل بود و اینکه ای کسانی که قبول میشوید کیف پولتان را دم دست بگذارید چون برای امتحان عملی پنج هزار و پانصد دلار باید بپردازید حالا اگر میخواهید کلاس بروید و سه هزار و خردهای هم آنجا بسلفید مشکل خودتان است. خب آدم عصبانی میشود و با خودش میگوید من چقدر بدشانسام. اصلن من هرجا میروم آسمان میتپد. در حالیکه اینطور نیست و شرایط عمومی در ساعت خاصی از روز که روز خاصی از هفته است و آن هفته، هفتهی گندی از سال است و آن سال فقط یکی از "سال بد سال باد سال اشک سال شک" هایی است که در زندگی آدمی میگذرند، باعث میشود شما احساس ناامیدی کنید.
اینجوری میشود که آدم دیوانهوار کتاب میخواند یا گاهی با دخترش بازی میکند. "ماجراهای هاکلبریفین" را به قلم خود جناب تواین خواندم و جای شما خالی کلی خندیدم. کتابی نوشته شده در سال 1883 هنوز میتواند آدم قرن بیست و یکم را غرق لذت کند. "آبیتر از گناهٍ" محمد حسینی و "مفیدآقا"ی مرتضا کربلاییلو را خواندم. کتاب محمد حسینی کتاب خوبی بود و کتاب کربلاییلو را وقت خستهگی شروع کردم. باید وقت بهتری دوباره از نو بخوانم. "روز و شب یوسف" نوشتهی محمود دولتآبادی نوستالژی خواندن آثار پیش از انقلاباش را در کنار کتابخانهی پدرم در من زنده کرد. داستان اولِ کتاب "غوررآپ غوررآپ" نوشتهی بهمن فرسی شگفتآور بود. کتاب، چاپِ کُلن است و در انگلستان نوشته شده است. "پانترکیسم و ایران" را خواندم نوشتهی کاوه بیات و چاپ شده در ایران و "آذربایجان در گذرگاه تاریخ" نوشتهی دکتر یحیایی و محمدعلی فرزانه چاپ سوئد. دو نگاه متفاوت به آذربایجان در این دو کتاب بود که همزمان خواندنشان آدم را به قضاوت اصلی نزدیک میکرد. طُرفه آنکه چیزهای زیادی دربارهی "دَده قورقود" یا "دَده قورقوت" کتاب مهم قوم ترک دانستم و کنجکاو شدم ترجمهی فارسی آن را بخوانم. اما حتا با خواندن این دو کتاب بالاخره بر شما مشخص نمیشود که قوم ترک یا آذری برطبق نظریهای که اخیرن مطرح شد و همهی اقوام ایرانی را دارای اجداد مشترک میداند همیشه در ایران ساکن بودند و به پهلویِ آذری حرف میزدند یا مهاجرینی هستند از بینالنحرین که زبانشان تُرکی است. به نظرم باید بر این مساله تحقیق جامع ژنتیکی صورت بگیرد تا ادعاها رد یا پذیرفته شود و کتاب نوشتن و رد یا قبول یک نظریه چندان کارساز نباشد.
"ترا ای کهن بوم و بر دوست میدارم" آشتی دوبارهای بود با شعر و بعد از مدتها مهدی اخوان ثالث. دایرهی وسیع اطلاعات شاعر و تسلط او در این کتاب خودنمایی میکند اما تفکر غالب کتاب و شرحهای متعدد زیر هر شعر، شاعر را گرفتار در چنبرهای از تعارفات و ضد و نقیضگویی نشان میدهد. خوشحال شدم که این کتاب را همان موقع که منتشر شده نخواندهام و تصویر اخوانثالث با همان وجه شاعر دانای وطنپرست در ذهنام باقی است.
از شما چه پنهان هربار که به کتابخانه میروم تا کتابهای قبلی را پس بدهم چند کتاب جدید امانت بگیرم محض احتیاط یکی دو جلد "تنتن" یا "آستریکس و اوبلکیس" برمیدارم. هیچ میدانستید چرا اسم "میلو" در ترجمههای جدید کتابهای "تنتن" در ایران به "برفی" ترجمه شده. کار کارِ انگلیسهاست. در ترجمهی انگلیسی اسم میلو را گذاشتهاند "برفی" و اینطوری با خاطرات ما بازی کردند. البته گمان نکنم به اندازهی حذف مادر چوبین و مادر پسر شجاع و خانم نمیدانم چیچی در سریال سرندیپیتی تکاندهنده و غمانگیز باشد.
