گم‌شده در بزرگ‌راه

نوشته‌های حامد اسماعیلیون

اسرار گنج دره‌ی جنی

چند وقت پیش به خودم استراحتی دادم برای خواندن چند کتاب. وقتی مدت‌ها کتاب‌های دانشگاهی انگلیسی را ورق زده باشید ورق زدن یک رمان یا مجموعه‌داستان به زبان فارسی مثل نَفَسی می‌ماند که یک غریق بعد از ماه‌ها ماندن زیر آب و با برآوردن سرش از پناه آخرین موج بیرون می‌دهد. اولین کتابی که دست گرفتم فیلم‌نوشتِ "اسرار گنج دره‌ی جنی" بود از ابراهیم گلستان.

اولین بار نبود که این کتاب را می‌خواندم. نمی‌دانم خاصیت نثر "گلستان" است یا دور ماندن از زبان فارسی که صفحه‌ی اول چنین هوش از سر خواننده می‌رباید. در واقع به نظر می‌رسد یکی از بهترین فصولی است که در ابتدای یک داستان ایرانی خلق شده است. کل فصل پیدا کردن گنج و قربانی کردن گاو و کتک خوردن از اهل روستا مجذوب‌کننده و استوار نوشته شده است.

البته هرچه بیشتر می‌خواندم از این نوشته حجم لذت کمتر می‌شد و دلیل‌اش را یافتم: "کشف داستان". به نظر می‌رسد این یکی تقصیر نویسنده است چون ماجرای وفا نکردن گنج به یابنده‌گانِ نابکارش در این‌جا هم هست داستانی که در تاریخ بارها روایت شده و در "اسرار گنج دره‌ی جنی" بعد از مدتی مستولی می‌شود روی کلمات و هرچه می‌خواهی به لذت خواندن نثری چنین غلیظ و پابرجا برگردی دست و پای‌ات را برای برگشتن می‌بندد.

درباره‌ی داستان شرح بیشتری نمی‌دهم که هرکه نخوانده شاید آن را بیابد و بخواند که خواندنی است اما نمی‌شود از اشارات واضح "گلستان" به محمدرضا شاه پهلوی، ملکه و دربار و به‌طور کلی جامعه‌ی ایرانی در دهه‌ی پنجاه گریخت و گذشت. شاید برای همین فیلمی که به همین نام ساخته بود و من ندیده‌ام توقیف شد. و اشارات بسیار تند است که شاه را یک دهاتی با خلق و خوی منزجر کننده‌ی تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ها تصویر می‌کند و عجیب است که همین کتاب با نمادسازی‌ها و ارجاعات به شاه، پیش از انقلاب دو بار چاپ شده است.

وقتی کتاب را می‌خوانید دوباره به "ابراهیم گلستان" فکر خواهید کرد و ماجراهایی که بعد از رفتن‌اش همیشه با او بوده که از نگاه من چنین است: حرف‌های تندش درباره‌ی بزرگان ادبیات معاصر ایران، پاسخ‌های صریحی که به ناصر تقوایی و ناصر صفاریان نوشت و نگاه تحقیرآمیزش به خیلی‌ها که مثلن در نامه‌اش به نادر ابراهیمی هویداست و آن مصاحبه‌ی بد با مهدی یزدانی‌خرم در "شهروند امروز" قدیمی که گویا فقط شرم مصاحبه‌کننده مانع از قطع کردن حرف‌های گلستان شده بود‌.

و خیلی بد است که هر وقت اسم "ابراهیم گلستان" می‌آید به جای این‌که به یاد نثر سحرآمیزش بیفتم یا نریشنی که بر فیلم مستندش نوشته یا اصالت نگاه‌اش به جامعه در آن روزگار و حتا قبل از آن که به یاد سوال و جواب‌های ملال آور شده‌اش با این و آن بیفتم یاد پسرش کاوه گلستان می‌افتم. چطور می‌شود که رفتارهای یک نویسنده، یک روشنفکر در قیاس با اثر بزرگی که خلق کرده در نگاه و قضاوت خلایق می‌چربد؟ من هم یکی از خلایق چه می‌توانم کرد. کتاب را بخوانید و به گلستان فکر نکنید.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱