گزارش از جنوب شهر 2

دو سال پیش که تازه از سفر فرنگ برگشته بودم مریضی داشتم که روحانی بود و از متنفذین و از نزدیکان رییس‌جمهور. شغل دوسال پیش‌اش استادی دانشگاه بود و پیش از آن، آن‌طور که می‌گفت مامور بولتن‌سازی از روزنامه‌های دوم‌خردادی و ارائه‌‌ی تخلفات‌شان به دادگاه! دوستی او را به مطب من آورده بود و بالاخره مریض مریض است دیگر. اتفاقن خیلی خوش‌صحبت بود و گاه چنان مجذوب سخن‌گفتن‌اش می‌شدم که احساس می‌کردم سحر شده‌ام با وجود این‌که نقطه‌ی مشترکی با هم نداشتیم. گفت دکتر! پاریس چه خبرا؟ گفتم جای‌ات خالی حاجی! رفتم سر قبر صادق‌هدایت. زهرخندی زد و بحث‌مان ادامه یافت. حتا منشی را هم مرخص کردم و ما تا سه ساعت بحث را ادامه دادیم. من در نقد دولت فعلی می‌گفتم و او دفاع می‌کرد. عاقبت گفتم حاج‌آقا این آقای رییس‌جمهور دور بعد رییس‌جمهور نمی‌شود. خندید و گفت حرف‌ها می‌زنی آقای دکتر! دست‌اش را دراز کرد و گفت شرط می‌بندیم. گفتم حاج‌آقا شرط‌بندی مورد ندارد؟! گفت این‌جا نه. گفتم سر چه؟ گفت شام در ویلای ما در دماوند!

مریض اول آقای پیران است. دفتر نت را روی میزم می‌بیند و می‌گوید به‌به سلفژ کار می‌کنی؟ می‌گویم نه بابا! دلنگ و دولونگی می‌کنیم بی‌خودی. بلافاصله می‌گویم چه خبر از سیاست؟ از سال هشتاد و دو می‌شناسم‌اش. تبریزی‌است و از زخم‌خورده‌های خشونت‌های اول انقلاب. در سال‌های اخیر خانواده‌‌اش را هم رها کرده و کارگاهی را همان دور و بر اداره می‌کند. از کروبی خوب حرف نمی‌زند. می‌گویم تیم خوبی داردها. روشنفکرها را جذب کرده. می‌گوید تو به کی رای می‌دهی؟ عکس روی در اتاق‌ام را نشان‌اش می‌دهم و می‌گویم همشهری شما! خوش‌اش می‌آید و می‌گوید می‌دانم رای می‌دهی اما این‌بار پشیمان‌ات نمی‌کنم. به شوق می‌آیم و می‌پرسم شما رای نمی‌دهید؟ بد نگاه می‌کند. خیلی بد...

سعید پسر جوانی است و در مرگ عمو‌ی‌اش سیاه پوشیده. به او چیزی نسپرده‌ام اما دو تا پوستر موسوی برای‌ام آورده. چنان شوری دارد که حسودی‌ام می‌شود. پدرش بازنشسته‌ی هواپیمایی‌است و سه سال است که نتوانسته طبقه‌ی دوم نیمه‌سازش را تمام کند و عروس بیاورد. نه برای سعید که برادر بزرگترش. سعید می‌گوید بابا کلی امیدوار شده است. افسانه‌ای برای‌ام می‌بافد از پدر موسوی و تاریخچه‌اش در بازار و دیدارش با شاه و من هیچ سندیتی در آن پیدا نمی‌کنم. فقط می‌گویم آدم خوبی‌است. خودم می‌دانم که نمی‌خواهم کتاب بعدی‌ام با سانسور چاپ بشود! 

ناصری شصت‌هفتادساله و زن‌اش می‌آیند. برای هر دو دست‌دندان ساخته‌ام و آمده‌اند سر بزنند. همین دو ماه پیش به خاطر بیماری صرع پسر کوچک‌شان دکتری خوب بهشان معرفی کرده‌ام. هنوز ناراحت‌اند. می‌ترسند مثل بار پیش سر پشت‌بام تشنج کند. می‌گویم آقای ناصری به کی رای می‌دهی؟ گوش‌اش کم‌شنواست. فریاد می‌کشم. مشت‌اش را گره می‌کند و می‌گوید احمدی‌نژاد. می‌گویم ولی من به احمدی‌نژاد رای نمی‌دهم ها. می‌گوید هرطور دوست داری آقای دکتر! وقتی بیرون می‌رود زن‌اش می‌آید تو و می‌گوید جدی به احمدی‌نژاد رای نمی‌دهی آقای دکتر؟ می‌گویم جدی جدی. می‌گوید رای بده! برای کارگرها که خیلی خوب شد. می‌گویم حالا ببینم چه می‌شود!

آقای صامتی جوان و خوش‌تیپ است. رای نمی‌دهد چون می‌داند اتفاقی نمی‌افتد و چون می‌داند همه موسوی‌چی شده‌اند اما دولت آن‌طور که خودش می‌خواهد رای‌ها را خواهد شمرد. می‌دانم که برادرش را همین سه ماه پیش به خاطر قاچاق مشروب حبس برده‌اند و نمی‌داند که من می‌دانم. من هم چیزی نمی‌پرسم. می‌گویم ولی بینی و بین‌الله اگر خواستی رای بدهی به همین موسوی رای بده. خب؟ برای دل‌خوش‌کنک من می‌گوید باشد.

ماشین را روشن می‌کنم و از جلوی ساختمان می‌گذرم. همکار عزیز داروخانه‌دارم قسم‌ام داده که عکس موسوی را جلوی ساختمان نزنم. گفته حامد جان! بسیج همین روبروست. آمدیم و رای آورد. می‌گویم بابا ما با این‌ها رفیق‌ایم. می‌گوید سیاست رفاقت ندارد. به احترام‌اش فقط یک پوستر روی در مطب زده‌ام و یکی روی در اتاق‌ام و یکی...

از جلوی مغازه‌ی ابوالفضل تعویض‌روغنی رد می‌شوم. پوستر بلندبالایی از احمدی‌نژاد را نصب کرده است جلوی مغازه. یاد حرف منشی‌ام می‌افتم که می‌گوید از در خانه‌ی خودمان تا خود مطب تمام مغازه‌ها عکس احمدی‌نژاد را زده‌اند و من به او گفته‌ام تو هنوز این مردم را نمی‌شناسی. یک عکسی را می‌زنند، روز انتخاب که می‌شود به عکس دیگر رای می‌دهند. او باور نمی‌کند. دست‌ام را برای ابوالفضل تکان می‌دهم و می‌گویم ابوالفضل تو هم؟! شبیه عکس رییس‌جمهور دست‌هاش را در هوا به علامت پیروزی بالا می‌برد و هر دو می‌خندیم . من این مردم را می‌شناسم.

 

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢