گم‌شده در بزرگ‌راه

نوشته‌های حامد اسماعیلیون

چيچکلی

مرده شور بنزین را ببرند،چیچکلی منطقه ای است در حدود بخش ورزقان واقع در شصت کیلومتری شمال تبریز.چیچک به معنی غنچه است و چیچکلی حتمن چیزی شبیه جای پر از غنچه و گل معنا می دهد دیگر.اینجاست که علمای هنر ترکی باید ورود نموده و تذکر آیین نامه ای بدهند.اما مرد بزرگی در این حوالی هست که درباره ی چیچکلی جمله ی نغزی فرموده.او در شاهو نامه که در سنه ی هزار و چهارصد و بیست و سه از هجرت پیامبر اعظم در قریه ای از قرای تبریز به زیور طبع آراسته شده - بر چرمینه ی آهوی مهابادی و به خط استاد وُرد ورژن دوم- می فرماید:چیچکلی عین شماله فقط شرجی نداره.

سال آخر دانشگاه بودیم.آرمان که نماینده ی کلاس بود و الان جایی حوالی پاسداران مطب دارد تقلای بسیاری می کرد که بچه ها را به اردوی دسته جمعی ببرد.اما بسیج دانشجویی از اردوهای ما خاطره ی خوشی نداشت چه برسد به این که زبانم لال دختر و پسر فله ای به اردو بروند.خودتان می دانید که چه منکرها ممکن است به وقوع بپیوندد.بد نیست حالا که بحث دست دادن خاتمی با نسوان ایتالیایی هم جدی است یادآوری کنم که قبل از خاتمی یکی از بزرگان شهر هریس(از توابع تبریز)به نام آقا سید جمال ،مشکوک به انجام این عمل شنیع بود آن هم در اردوی قلعه بابک که مشار الیه برای نیفتادن یکی از ضعیفه ها به دره ای مهیب با عمق سی سانتی متر چوبی را دراز کرده بود و علیا مخدره ی ذکر شده هم دست او را  پس نزده بود.بگذریم از این که ساعت ها در بسیج و انجمن و کمیته انضباطی در باب این که آن چیز ،چوب بوده دست بوده یا چیز دیگر ساعت ها تحقیق و تفحص شد اما مطمئنن آن چه باقی ماند عشق افلاطونی آقا سید جمال به بانوی مذکور بود که علی النهایه به توفان فراق در هم پیچیده شد رفت پی کارش.گریه کنید مسلمونا...

آرمان اردوی چیچکلی را پایه ریزی کرد.من و پریسا آن روزها با هم رفاقتی داشتیم.شاعری تبریزی در شعری براهنی وار می فرماید مگر شما با من پخله خورده ای که رفاقت می کنی؟ و در جایی دیگر می گوید دال ده خانواده وار.گشه دانیش.برگردیم به حکایت خودمان.شبانگاهان بسیج دانشجویی الحاق دختر خانم ها را به این اردو منتفی کرد.حال همه گرفته شد حال بنده مکرر.می خواستیم نرویم.گفتند بد می شود.مماشات کردیم و رفتیم.پریسا هم که دیروز تولدش بود عین هو ما.دستمالی به دست و یک چشم اشک یک چشم خون . آرمان در تمام راه می گفت چیچکلی عین شماله فقط ...رسیدیم.آفتاب بر سر و مغزمان می زد و باد عصمت مان را پشت و رو می کرد.هرچه می گشتیم شمال پیدا نبود اما خود تبریزی ها کیفی می کردند اوه که کجای اش را دیده ای.دردسرتان ندهیم.ناچارن و از بیکاری به رقص و آواز پناه بردیم که فیلم آن به خوانندگی و نوازندگی اینجانب و دوست بزرگوار زانیار در این محل موجود است.خدا را چه دیده ای شاید تا چند روز دیگر سی دی اش را پخش کنیم و آبروی خودمان را بیشتر ببریم.اما باید بگویم که آن روز همه  را رقصاندیم و از حرص برادران آن چه شعر محرک و پورنو و اروتیک در چنته داشتیم با صدای بلند فریاد زدیم.آقایان هم البته در گوشه ای به شکل مصافحه دو انگشتی کف می زدند.خواستیم از مرز ایران و آذربایجان در حوالی ارس آن جا که صمد رفت و بازنگشت برگردیم که دیدیم ای داد بیداد جماعتی کم شده اند.دو تا از آن ها را می شناسید یکی پنلوکس دیگری شوریاب که همین کنار لینکی دارد.آقایان رفته بودند و در دره ای گیر کرده بودند.کار امداد و نجات ساعت ها به طول انجامید و برگشتیم.

آن روز که وفا در وبلاگ اش از چیچکلی گفت خاطره ای مغشوش در ذهن ام جان گرفت.پریسا، باد ،رقص،گمشده،شیطنت.اما بد نیست اگر سری به چیچکلی یا چیچه لی بزنید و جای قدم های ما را بشمارید.کلاهتان را هم سفت بگیرید که باد نبرد.حالا گفته باشند که آن جا مثل شمال است اما...

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۸