گم‌شده در بزرگ‌راه

نوشته‌های حامد اسماعیلیون

عمو خسرو!

عمو خسرو! کسی دیگر کلارک گیبل را یادش نیست. کسی دیگر سبیلی نمی‌گذارد که شبیه کلارک، سلطان هالیوود، باشد. دیگر کمتر کسی اینگرید برگمن و لارنس الیویه و آدری هیپورن را یادش هست. دیگر کسی حتا آنتونی مینگلا را هم به یاد نمی‌آورد که همین نوروز گذشته قالب تهی کرد. عمو خسرو! آدم ها فراموش می‌شوند عمو خسرو!

عمو خسرو! شیفته‌ی فیلم‌های تو بودم. فیلم‌هایی که مانیفست کارگردانان بزرگ بود. عاقل‌تر که شدم، آدم‌های بهتری را که شناختم، کارگردان‌های بزرگ فیلم‌های تو در فکر من بازنشسته شدند اما هنوز شمایل تو در هیات آدمی عاشق در اهتزاز بود. عمو خسرو! حتمن گوشه‌ای سر بر ستونی سنگی گذاشته‌ای و داری آرام سرت را تکان می‌دهی و می‌گویی هی هی هی... و بازی‌ات در سکوت آغاز می‌شود.

عمو خسرو! سرایدار تمام پادری‌ها را شسته و پهن کرده توی حیاط. حالا هم رفته است پامچال و بنفشه بخرد و بکارد توی باغچه‌ها. ای کاش آدمی وطن‌اش را همچون بنفشه‌ها... عمو خسرو! چه جاهای قشنگی را امسال دیده ام. جای تو خالی. کنار واولتای پراگ میگوی سرخ شده خورده‌ام، در کنار قصر کافکا چشم‌انداز شهر را تماشا کرده‌ام. برای زنی که در اشتفان‌پلاتز شهر وین وسط پیاده‌رو پیانو می‌نواخت دست زده‌ام. عمو خسرو! نشسته‌ام کنار رودخانه‌ی لوآی فرانسه و عکس تمام نجیب‌زاده‌گانی که در آن حوالی زندگی کرده‌اند تماشا کرده‌ام. برای دخترک گارسون شهر کوچک شاقتق دل سوزانده‌ام. با رفقا رفته‌ایم کلاردشت والیبال نشسته بازی کرده‌ایم و آی خندیده‌ایم. عمو خسرو! نمی‌دانی، همه‌ی این‌ها توی ابرهای فراموشی گم شده‌اند.

عمو خسرو! کتابی را در سالی که گذشت منتشر کردم. اولین کتاب‌ام را. اگر بودی هم بعید بود کتاب اول یک نویسنده‌ی تازه کار را می‌خواندی. دلیلی هم نداشت بعید هم بود کتاب را برای‌ات بفرستم. وقتی بهترین کارگردان‌های ما هم کتاب نمی‌خوانند چه انتظاری از این سینما می‌رود با این فیلم‌های مزخرفی که امسال روی پرده بود. عمو خسرو! هنوز روابط و تبلیغات حرف اول را می‌زند. وقتی فیلم متوسطی چون میلیونر زاغه‌نشین و خزعبلی چون بنجامین باتن کاندید اسکار می‌شوند و کتابخوان و جاده‌ی رولوشنری در حاشیه می‌مانند، چه انتظاری از هنر در سرزمینی جهان سومی می‌رود؟

عمو خسرو! یاس‌های زرد گل داده‌اند. هوا بی‌خود و بی‌جهت گرم است. خوب است که تابستان آینده را نمی‌بینی. عمو خسرو! ما هم هی روزنامه‌ها و سایت‌ها را می‌خوانیم و حرص می‌خوریم و سال آینده باز می‌خواهیم تاریخ را مکرر کنیم. دل‌مان خوش است که نوروز را می‌رویم شمال و بی‌خبریم و باز که برمی‌گردیم تیتر اول تلویزیون‌های خارجی می‌شویم. عمو خسرو! به نخست‌وزیر دوران جنگ هم راضی شده‌ایم. یادت هست عمو خسرو؟!

عمو خسرو! خبرهای خوبی هم هست مثلن تلویزیون بی.بی.سی و برنامه‌ی آپارات‌اش یا کوک‌اش یا مستندهایی که پخش می‌کند. خبرهای خوب دیگری هم هست مثلن آلبوم جدید گروه کیوسک مثلن همین شمعدانی‌های قرمز که دوباره توی گلدان لب تراس غنچه داده‌اند یا کتاب‌های خوب اندکی که منتشر شده‌اند. عمو خسرو! مدتی را هم صرف خواندن کتاب‌های دانشگاه کردم. فرصت رفتن به کانادا امسال هم فراهم نشد اما به قول زانیار بالاخره کتاب‌های انگلیسی درسی یک جا یقه‌ام را گرفتند. عمو خسرو! کچل تنوری‌ای شده بودم که نگو و نپرس!

عمو خسرو یادت بخیر! من که تو را یادم نمی‌رود. عمو خسرو! نوروز 89 دیگر من در این سرزمین نخواهم بود. پرونده‌های اداره‌ی‌ مهاجرت به ما خیلی نزدیک است. عکس‌ات را اما گذاشته‌ام زیر شیشه‌ی میز مطب‌ام و هر از گاهی نگاه می‌کنم‌ات. نوشته‌اند پایان هامون. و همین هامون تو بود که باعث شد من نخواهم شبیه‌اش بشوم. نخواهم آدم نیمه‌کاره‌ای بمانم. عمو خسرو! خودت که ندیدی. مراسم تشییع‌ات یک فاجعه‌ی دیگر بود. عکس‌هاش هست. یاد جرج بست افتادم که چگونه با احترام بسیار در لندن تشییع شد. عمو خسرو! شاید اگر می‌دانستی این طور با تو رفتار خواهند کرد این‌قدر قربان صدقه‌شان نمی‌رفتی. عمو خسرو! دوباره دارم غر می‌زنم. باشد ساکت می‌شوم.

عمو خسرو! بهارهای اول زندگی یاد هیچ‌کس نمی‌ماند. از بهارهای نوجوانی هم بدمان می‌آید چون به زور می‌برندمان عیددیدنی‌هایی که دوست نداریم. لپ کشیدن و سرک کشیدن در زندگی‌مان را دوست نداریم. در جوانی عاشق پاییز می‌شویم چون عاشق‌ایم و افسرده و تازه وقتی دلباخته‌ی بهار می‌شویم که چیزی از بهارهایی که خواهیم دید  باقی نمانده است. خیلی کم است عمو خسرو. دیدن سی و خرده‌ای بهار خیلی کم است. دست کم هرکسی باید هزار بار بهار را تماشا کند.

عمو خسرو! دلتنگ نباش آدم‌های خوب زیادند. آرزو دارم سال آینده برای تو سال خوبی باشد. به فلینی و برگمان و علی حاتمی سلام من را برسان. تو یک خاطره‌ای عمو خسرو فقط یک خاطره‌ی خوب! چون دیگر کسی حاضر نیست سبیلی شبیه سبیل کلارک گیبل داشته باشد...

                      

 عکس از بابک برزویه

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥


بیست و یک اسفند

چندین بار نوشته‌ام این‌جا که روزهای دم عید همیشه حال خوبی دارم، نمی‌دانم چه دلیلی دارد ولی این روزها آن‌قدر با مریض‌ها خوش و بش می‌کنم و می‌خندم که گاهی از خودم تعجب می‌کنم. هر سال ده روز آخر اسفند را این‌طوری می‌گذرانم به خاطر تعطیلات طولانی و استراحت هم نیست، و تمام تلاش‌ام را به کار می‌برم تا کسانی که روز اول عید می‌خواهند بخندند خنده‌ی زیباتری داشته باشند، لذت‌بخش‌ترین جنبه‌ی کار من برگرداندن لبخند به آدم‌هاست. گاهی که از ماندن در مطب احساس نفرت و مغبون‌شده‌گی می‌کنم به لبخندهای زیبایی فکر می‌کنم که به آدم‌ها بخشیده‌ام حالا با این‌که می‌دانم خنداندن این جماعت خودش کار شاق و مضری است.

و فردا ٣٢ ساله می‌شوم. ٣٢ ساله یعنی آدمی کله‌شق و کم ظرفیت که هنوز امیدوار است جای ٢ و ٣ اشتباه شده باشد. تولدم مبارک!

                         

                      

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠


کنسرت

دیشب بدو بدو از مطب که خارج شدیم رفتیم به مجتمع اریکه‌ی ایرانیان برای دیدن و شنیدن کنسرت رضا یزدانی. از چند روز قبل بلیت‌ها را تهیه کرده بودم و با این‌که پریسا موسیقی راک دوست ندارد و هربار که من آهنگ برج یزدانی را در اتومبیل گوش می‌دهم او صدا را کم می‌کند و متذکر می‌شود از ناله‌ی دلخراش گیتار الکتریک چندان خوش‌اش نمی‌آید.

جای‌مان بهترین جا بود یعنی دقیقن ردیف سوم روبروی گروه نوازنده و خواننده پشت سر هنرپیشه‌ها و کارگردان‌ها و مهمان‌های ویژه اما آن‌چه در میان حاضرین در کنسرت برای من جالب‌تر بود نه هنرمندان که طیف جوانانی بودند که با شور و گرمای عجیبی ترانه‌های او را از حفظ می‌خواندند و گاه می‌دیدم مثل آدم‌های سودازده سرشان را از این سو به‌ آن‌سو می‌چرخانند و گاه انگار با به یادآوردن خاطره‌ای حتا گریه می‌کنند. در حقیقت نمی‌توان برای شنیدن یک کنسرت راک توی صندلی لم داد و رانی نوشید بلکه ملزومات دیگری دارد که خب توضیح نمی‌دهم ولی دست‌کم باید سرپا ایستاد و تبحر پیمان رضاییه را درنواختن گیتار تماشا کرد (که به قول آن همکلاسی سابق آذرشهری، اشچ جیتار را درمی‌آورد!) یا کت جیر قهوه‌ای یزدانی و شلوار جین آبی آسمانی‌ای که بر تن کرده بود و کمربندی با سگک بزرگ که خوب با شمایل یک خواننده‌ی راک هم‌خوانی داشت.

اما از آهنگ‌هایی که خواند بگویم. متاسفانه نمی‌دانم به چه دلیل ترانه‌ها را سریع‌تر از ریتمی که در آلبوم‌هاش اجرا کرده است خواند و هم‌خوانی حیرت‌انگیز تماشاگران جوان در بسیاری موارد ناکام می‌ماند و یا چرا در برهه‌هایی که شنونده‌گان به فریادهای خاص خود او احتیاج داشتند انتظارشان را برآورده نشد اما با این‌که همه از شنیدن برج و پرنده‌بی‌پرنده و یکی‌درمیون و کافه‌نادری لذت برده بودند و از استیل گیتار نواختن خود یزدانی به هیجان می‌آمدند اما یزدانی یک‌بار توانست در آهنگ کارتون خود همه را در شوری بسیار فرو ببرد که من هنوز مزه‌اش را احساس می‌کنم. و یا آن‌گاه که با نواختن سوت ترانه‌ی نوستالژیک لاله‌زار را آغاز کرد.

بغل‌دست من مردی کت و شلواری نشسته بود که از ابتدا تا اواخر کنسرت هیچ‌گونه واکنشی نشان نداد و با این‌که همسر و دخترش شور بسیار نشان می‌دادند همان‌طور پای‌اش را روی پای‌اش انداخته بود و تماشا می‌کرد و تنها لبخندی که زد هنگامی بود که یزدانی در آهنگ کارتون خواند: هیچکی نفهمید گالیور عاشق فلرتیشیاست. که در این خنده هم احتمالن عجیب بودن اسم فلرتیشیا نقش داشت نه به یادآوردن یک کودکی اعجاب‌انگیز و اواسط کنسرت هم بیرون رفت و با انبوهی از آبمیوه‌های رانی و چیپس و پفک! برگشت و باز هم نیم ساعت آخر را خارج شد و دیگر اصلن برنگشت! حالا با وجود همچین بغل‌دستی‌ای می‌توانید تصور کنید که آدم چقدر معذب می‌شود و آرزو می‌کردم نه در صندلی‌های گران ردیف جلو که همان آخرماخرها در میان جوانانی باشم که فریاد می‌زدند رضا یه‌دونه‌ای یا رضای راک ایران یا سلطان راک ایران و آن‌هایی که آهنگ خود را فریاد می‌کردند مثل آن زمان که بی‌وقفه ترانه‌ی شمال را درخواست می‌کردند و یزدانی گفت که چون عید نزدیک است و همه به شمال خواهیم رفت آن آهنگ را نخواهم خواند و یکی از همان‌ها داد زد رضا خیلی نامردی! که حتا یزدانی هم نتوانست جلوی خنده‌ی خودش را بگیرد.

آره. دل‌ام می‌خواست با جمع همه‌ی دوستانی که یزدانی و ترانه‌هاش را دوست دارند آهنگ‌ها را بلند بلند بخوانیم و جیغ بکشیم و سوت بزنیم اما صندلی‌های گران‌قیمت جان و روح ما و جماعت هنرمند جلوی ما را انگار گرفته بود. فقط به یاد می‌آوردم که چرا سال‌ها پیش چنین که ما همه با هم بودیم و جماعتی ده بیست نفره را برای هر فعالیتی گرد می‌آوردیم چنین امکانی فراهم نبود و آن‌جا که یزدانی بالاخره آهنگ شمال را با سازدهنی بی‌نظیر پیمان رضاییه و گیتارنوازی خودش شروع کرد بی‌اختیار جماعت در سکوت سنگینی فرو رفتند و هرکس جور دیگری به خود گفت:

بیا بازم مثل قدیم با هم دیگه بریم شمال

دل‌ام گرفته راضی‌ام به این خیالای محال... 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥


دایناسور

قرار نانوشته‌ای با هم داریم که هربار می‌بینیم همدیگر را - آن قدر طولانی و دیر به دیر - حتمن یا من یا پریسا چیزی برای‌اش خریده‌ایم و او ذوق‌کنان جلو می‌آید و می‌گوید عمو چی برام آوردی؟ و هروقت که دست خالی هستم لحظاتی دمغ می‌شود و بعد به سرعت فراموش می‌کند و مشغول بازی می‌شویم. بازی‌های خطرناک و پسرانه!

چند وقت پیش که می‌گفت بیا بازی کنیم و من خسته بودم و حوصله نداشتم می‌گفتم مانی جان! من یک بازی خیلی خوب بلدم. می‌گفت چه بازی‌ای؟ می‌گفتم اسم این بازی هست خواب بازی! قانون‌اش هم این طوری است که دو تا بالش می‌آوریم و کنار هم می‌گذاریم و سرمان را می‌گذاریم روی بالش‌ها. هرکس زودتر خواب‌اش برد برنده می‌شود و می‌تواند یک دور دیگر هم خواب‌بازی را بازی کند.

از همان اول نسبت به این بازی جبهه گرفت و گفت اصلن از این بازی خوش‌اش نمی‌آید چرا که در برابر کشتی گرفتن و شمشیر بازی و پوشیدن لباس اسپایدرمن هیجانی ندارد. آن قدر او عصبی شده هنگام گفتن کلمه‌ی خواب‌بازی که حالا که بزرگتر هم شده وقتی تلفنی با هم حرف می‌زنیم و من می‌گویم مانی من یک بازی خوب یاد گرفته‌ام اگر گفتی چه بازی‌ای می‌گوید عمو تو هم برو با آن بازی... و بعد باقی کلمات را توی دل‌اش می‌گوید.

آخرین باری که رفتم که ببینم‌اش او هم رفته بود مسافرت و اسباب‌بازی کوچکی که پریسا برای‌اش خریده بود روی دست‌مان ماند. هرچند خودش اولتیماتوم داده که اتاق‌اش دیگر جا ندارد و جز اسباب‌بازی‌های باحال که بیارزد به زحمت جا دادن، چیزی را قبول نمی‌کند! تلفنی با هم حرف زدیم و گفت برام چی آوردی؟ گفتم وقتی نیستی تا بهت بدهم چیزی نمی‌گویم. بگذار هر وقت همدیگر را دیدیم. قبول کرد و بعد یواشکی از مادربزرگ‌اش پرسید که عمو برام چی آورده که مادربزرگ‌اش هم با چشم غره‌ی من چیزی نگفت و مانی پرسید نمی‌شود آن را بگذارد و خودش برود که من بالکل نپذیرفتم!

دو هفته پیش پشت تلفن پرسید عمو می‌گما! دقیقن این چیزی رو که برام آورده بودی  و مامان بزرگ می‌گه اسباب‌بازیه چی بود؟ گفتم مامان بزرگ بهت گفت؟ گفت آره. گفتم خب. راستش، یه دایناسور بود. یه جعبه ست که باید استخونای دایناسور رو اول از تو خاک پیدا کنی و دربیاری و بعد استخونا رو کنار هم بچینی تا بشه ماکت یه دایناسور. گفت آهان پس این طوری بود! دوباره چند جمله‌ای با هم حرف زدیم و دیدم درست و حسابی جواب نمی‌دهد و یکباره گفت آهان فهمیدم از کدوم دایناسوراست (و من هم فهمیدم که تا الان داشته به همین فکر می‌کرده!) آره. فهمیدم چه دایناسوری رو می‌گی. و گفت خب حالا واقعن چرا نذاشتی اینجا بمونه؟ گفتم خب باید می‌دیدم‌ات و بهت می‌دادم. گفت یعنی اون‌طوری نمی‌شد؟ گفتم نه فکر نکنم.

مادربزرگ‌اش دو سه روزی این‌جا بود و من حسابی غر زدم که چرا بچه را منتظر گذاشتی و بهش گفتی که من برای‌اش اسباب‌بازی آورده‌ام و دوباره برده‌ام. گفت خب عیبی ندارد. گفتم خیلی هم عیب دارد. حالا دل‌اش آب می‌شود. معلوم هم نیست کی ببینم‌اش. یادت باشد وقت رفتن برای‌اش ببری.

مادربزرگ‌اش رفت و دایناسور مدفون کادو شده و فراموش شده در کمد باقی ماند. نمی‌دانم می‌تواند صبر کند یا نه! یاد بچه‌گی خودم می‌افتم و لذت کادوهایی که می‌گرفتم. واقعن نمی‌دانم مانی چطور می‌تواند صبر کند.

           

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢


خودسانسوری

از ده دوازده ساله‌گی شروع کردم به نوشتن خاطرات روزانه از قبیل امروز رفتیم خانه‌ی دایی قورمه‌سبزی داشتند و دخترخاله‌ام را مسخره کردم تا دیشب سال تحویل بود و خیلی خوش گذشت. جسته گریخته بعضی‌هاش را هم دارم و در چمدان سبزی نگه‌داری می‌شود ته کمد بالایی و دور از دسترس اتاق آن‌وری! یعنی اگر بخواهم هم پیدا کردن و خواندن‌شان کار شاقی است.

یک روز پسرخاله‌ی گرامی مرا به خاطره نوشتن مشغول دید و گفت چرا عقایدت را نمی‌نویسی؟ پرسیدم در چه مورد؟ اشاره می‌کنم که در سن و سالی بودم که نمی‌دانستم عقاید یعنی چه! گفت در مورد همه چیز.

به نظرم فکر خوبی آمد و از پانزده ساله‌گی خاطره و عقیده! را با هم در دفاتر ۶٠ برگ می‌نوشتم شبیه قهرمان فیلم butterfly effect که می خواست بعدها سکانس های فراموش شده را به یادبیاورد. مثلن دفترچه‌ی کوچکی فراهم آوردم و بالای هر صفحه عنوانی گذاشتم مثل کودک، جنگ، عشق، سینما و شبیه به این. و هر 5 سال جمله‌ای در این باره نوشتم که البته گرته برداری ناشیانه‌ای بود که از مادرم آموخته بودم و دفترچه‌ای مشابه داشت از مردان و زنانی که اکنون شصت ساله‌اند و آن دفترچه به من رسیده است و هربار ورق‌اش می‌زنم چیزهای تازه‌ای کشف می‌کنم. دفترچه‌ای برای بازیابی دگرگونی‌ها.

خاطره نویسی در دوران دانشگاه هم ادامه پیدا کرد و هرچند پیش از این برادر بزرگترم تلاش بسیاری می‌کرد تا در قفل شده‌ی کمد دفترها را بگشاید و خاطرات‌ام را بخواند! و من نمی‌گذاشتم، اما با آشنا شدن با پریسا در یک حرکت انتحاری تمام خاطرات‌ام را به او دادم که بخواند. و جاهایی که فحش و بی‌ناموسی بود یا بالاخره یک جوری بود را به روش خودم سانسور کردم که او هم به روش خودش کلمات راپیدا کرده بود و خوانده بود!این هم تجربه‌ای بود برای انتقال به جوانان عاشق‌پیشه‌ی عزیز‍!

تاسیس وبلاگ مصادف شد با تعطیل شدن دفترها و دفترچه‌ها و انتقال تمام آن‌ها به همان چمدان فوق‌الذکر در همان ته همان کمد و همان که نمی‌شود سراغ‌شان رفت به این سادگی‌ها! در ابتدای تاسیس وبلاگ هیچ‌کس مجازی و حقیقی مرا نمی‌شناخت به جز بهرام که آن‌وقت‌ها بیشتر سر ‌می‌زد و گمان کنم قدیمی‌ترین خواننده‌ی این وبلاگ باشد. او فقط می‌دانست من کی هستم و جالب است بگویم که زمانی که می‌خواستم وبلاگ راه بیندازم تصمیم گرفتم شخصیتی مجازی برای خودم بسازم و خلاقیتی به هم رساندم و می‌خواستم مردی چهل و هفهشت ساله باشم که دو دختر دارد و یک نوه و مهندس یک شرکت عمرانی است و حالا این‌جا می‌نویسد و حتا برای دخترها اسم هم گذاشتم که یکباره همه را با پشیمانی فراموش کردم و اسم کوچک خودم را به عنوان نویسنده‌ی این وبلاگ برگزیدم.

با گذشت سال‌ها که حالا در ششمین سال به سر می‌برم به خواننده‌گان این وبلاگ افزوده شد و من تلاش می‌کردم ناشناس باقی بمانم تا هرچه دل‌ام می‌خواهد بنویسم. با روزها و ساعت‌هایی که می‌گذشت هم‌کلاسی های دبیرستان و دانشگاه حتا استادان دانشکده‌ام قدم به این وبلاگ گذاشتند. من خودم را در نوشتن محدودتر کردم. دیگر وقتی می‌خواستم خاطره‌ای از دانشگاه نقل کنم گستاخی سابق را در خودم نمی‌جستم. نویسنده‌ها گروه دومی بودند که آمدند (خواننده‌گان مهربان و پیگیر همیشه‌گی را که همدیگر را ندیده‌ایم تا به حال، سوا می‌کنم). با ورود این دسته مجبور شدم قواعدی را در نوشتن رعایت کنم و غلط املایی هم به هم نزنم که نابخشودنی می‌نمود مخصوصن وقتی خودم بسیار نکته‌گیر بودم. نویسنده‌هایی که در عالم واقعیت هم مرا می‌دیدند و می‌شناختند.

و با انتشار کتاب‌ام دسته‌ی سوم سر رسیدند: اقوام دور و نزدیک. و من محدودتر شدم در نوشتن. دیگر وقتی می‌خواهم بنویسم حواس‌ام هست که مستدل باشد و کسی را نرنجاند. خواهش می‌کنم کامنت نگذارید که پسر این حرف‌ها چیست که می‌زنی و راحت باش و عین خارج و این حرف‌ها. باور کنید که  موضوعاتی که پیدا می‌کنم برای نوشتن محدودتر شده‌اند و بیشتر مجبورم از خودم بنویسم و خودم را تعریف کنم که احتمالن علاوه بر اثرات بدی که بر جهاز هاضمه‌ی شما می‌گذارد مرا تنبل‌تر و بی‌خاصیت‌تر می‌کند.

حتا به‌این فکر کردم تا جز این وبلاگ دوباره دنیای خصوصی خودم را جایی راه ‌بیندازم و از کجا معلوم شاید یکی از همین وبلاگ‌هایی که هر روز باز می‌کنید و دنیای گستاخانه‌ی زندگی خصوصی آدم‌هاست وبلاگ من باشد. نمی‌دانم. وقت بسیار می‌خواهد این حرکات و گمان نکنم فایده‌ای داشته باشد. فاش باش و رسوا. خداحافظ دفترچه‌های قدیمی خیلی خصوصی در آن چمدان...

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥