مديريت پيشرفته

کمی خسته گی در کردن هم لازم بود.بد نیست گاهی آدم به خودش کش و قوسی بدهد. خلاصه این که اوایل مرداد که ما از سفر برگشتیم درگیر مساله ی برگزاری همایش بیستمین سالگرد تاسیس دانشکده مان شدم.من به جز گرداندن وبلاگ وظیفه ی دیگری نداشتم اما مجبور بودم به بقیه کمک کنم.این نوع مجبور بودن هم از آن انواعی است که سال هاست تلاش می کنم از شرش خلاص شوم و نمی شوم.مثلن اگر یکی بیاید بگوید بیا بنشینیم این مقاله ی انگلیسی در باب سرطان های دهان  را با هم ترجمه کنیم محل سگ هم بهش نمی گذارم اما اگر بگوید بیا یک مراسم خوب برای متخصصان تشخیص بیماری های دهان و دندان برگزار کنیم مسلمن من به مجبور شدن می افتم و باقی قضایا.

مراسم ما در روز مقرر در تاریخ پانزدهم شهریور برگزار شد.بد هم نبود.اما مرا راضی نکرد.این نوع راضی نشدن هم خودش از انواع راضی نشدن هایی است که ممکن است گریبان خیلی ها را نگیرد.من از ایستادن ده نفر آدم روی سن برای دادن جایزه به یک نفر آدم بدم می‌ آید.من از حاضر نبودن افرادی که باید جایزه بگیرند لذت نمی برم.من از حذف شدن بعضی قسمت هایی که ماه ها برای اش برنامه ریزی شده و به دستور یک مقام دولتی صورت می گیرد خوشحال نمی شوم.من از غر زدن مدام رییس فلان قسمت که چرا در کلیپ سرود جمهوری اسلامی به جای احمدی نژاد تصویر خاتمی پخش شد لج ام در می آید.من از هنگ کردن دستگاه ویدیو پرژکتور متنفرم.من از پخش شدن یک کلیپ جدی وسط بخش پذیرایی حال ام گرفته می شود مثل ادامه ی رفاقت ام با رفیقی که صبح مراسم زنگ زد و گفت نمی تواند به موقع برای اجرای موسیقی به برنامه برسد .با خود می گویید پس عجب مراسم در پیتی بوده است.اما واقعیت این نیست. واقعیت این است که از آن چه شما فکر می کنید در پیت تر از آب در آمد! جدا از شوخی خیلی از حاضران این چیزها را ندیدند.بهشان خوش گذشت و کلی هم تشکر کردند.این عیب بزرگ ما ایرانی هاست.

بارها در جلسات پیش از جشن اصرار کردم که همه چیز باید حرفه ای باشد.حرف های مجری نوشته شود.آدم هایی که باید دعوت شوند مشخص باشند حرف های شان ادیت شود.پذیرایی فلان باشد ترتیب مراسم به هم نخورد.راس ساعت شروع کنیم و از این حرف ها که عاقبت آن چیزی از کار درآمد که دیدیم تازه در دوستان هیات اجرایی یک نماینده ی سابق مجلس و یک معاون سابق وزیر هم حضور داشت.

انگیزه ی نوشتن این یادداشت ای میلی است که فواد دوست گرامی  سفر کرده از ولز برای ام فرستاد.او نوشته است که در این جا شهروندان چندان نمی دانند اما صاحب منصبان از نخبه ها هستند اتفاقی که در ایران برعکس است.در یادداشت قبلی اصرار کرده ام که این سرزمین لیاقت هیچ برتری بر جوامع دیگر ندارد.سر حرف ام هم هنوز هستم.حرف فواد درست است.من و بهرام در پایان این مراسم به این نتیجه رسیدیم که به جای مدیریت سازمانی آن چه بر ما جاری است مدیریت هیاتی است.نگاهی به پمپ بنزین ها بکنید.همین مساله ی مهمی که روزها و ساعت ها  در خانه و تاکسی و محل کار در موردش حرف زدیم.همین الان پشت آفتاب گیر ماشین من سه تا کارت سوخت پیدا می کنید.با قیمت های متفاوت.صف های طولانی در پمپ بنزین های تهران عادی شده است.مردان گالن به دست در اتومبیل هایی که گوشه و کناری پارک کرده اند می چرخند.هرکس قیمتی می دهد.راننده  های تاکسی در ماشین خود را نیمه باز گذاشته اند و منتظر مشتری هستند.حالا در آگهی فروش اتومبیل در همشهری مقدار بنزین موجود هم نوشته می شود.و جالب تر آن که طبق سنتی دیرینه اگر کارت ات را در پمپ بنزینی جا بگذاری نفر بعدی در کمال خونسردی آن را در جیب می گذارد.با خودش می گوید چشم اش کور می خواست حواس اش را جمع کند.و ما.همه ی ما نگاه می کنیم.نه حزبی نه تشکلی.فقط حواس مان هست بنزین از شلنگ به بیرون شره نکند.نخبه گان ما در ساخت سیاسی شهر و سرزمین جایی ندارند و راهی می شوند.آن کس که هواخواه گرداندن امور است چند سالی در مسجد دیس پلو و بشقاب خرما می گرداند و بعد وظیفه می یابد که مهمان های تازه را نشان کند و فریاد بکشد که آی پسر اون جا .حالا این جا.خدا را چه دیدید؟به بعضی نه پلو می رسد نه خرما .اما ممکن است فردی به مقامی دهان پرکن دست یابد.پس نا امید نباشید!

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸


آن چه گذشت

در سیزده یادداشت قبلی فقط سفرنامه نوشتم.آن چیزی که ایده آل ام بود از کار درنیامد اما به نظرم یک کار متوسط می تواند باشد.حداقل اش این است که در آرشیو خودم باقی می ماند و بعضی وقت ها که دل ام برای خودم تنگ می شود برمی گردم و دوباره می خوانم شان.کامنت های دوستان هم در این مدت کمک زیادی کرد تا بتوانم گوشه های نامرتبی را در ذهنم دقیق تر بچینم.اما به قول شبنم آیا من دچار دپرسیون بعد از سفر نشدم؟

یک سورپریز خوب برای تان دارم.بزرگ ترین درس این مسافرت برای من.شاید تعجب کنید اما دقیقن تا یک هفته بعد از سفر تمام دلایل کوچکی که مرا به ماندن و عشق ورزیدن به این سرزمین بر می انگیخت یکی یکی رنگ باختند.نه پیتزافروشی دور میدان نه نانوایی سنگکی دو بر خاشخاشی نه روزنامه های فارسی زبان،هیچ کدام دلیل بزرگی برای رها کردن لحظات عمر به امید های واهی نیست.صدای تیک تیک ساعت را نمی شنوید؟به قول زانیار روابط انسانی تنها چیزی است که روح تو را در غربت می جود وگرنه هر که را من دیدم نه سودای برگشتن داشت نه اگر به زبان می گفت قلبن هم به آن معتقد بود.و باورتان نخواهد شد که از وقتی برگشته ام برای پیام اداره ی مهاجرت کانادا لحظه شماری می کنم.کاری که پیش از سفر اصلن در ذهن ام نمی گنجید و معتقدم به جز روابط انسانی کسانی در ماندن در این سرزمین محق هستند که مشغول آفرینش هنری اند که دوری و غربت معمولن هنرمندان را ناموفق می سازد.بگذریم.نمی خواهم خودم را با تقی زاده یکی کنم که می گفت به جز زبان و خط ما باید سر تا پا فرنگی مآب شویم اما مطمئن باشید با این تمدن و این فرهنگ و این روزگار ،این سرزمین و آدم های اش راه به جایی نمی برند.این خط من و این نشان آن که دیگرگونه می اندیشد. 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩


پایان سفر به فرنگ

                             

روز آخر را به لم دادن در تراس خانه ی مریم و سر و کله زدن با بچه ها و خرید گذراندیم.مریم لطف کرد و ما را به نزدیک ترین دریاچه ی اطراف شهرشان برد.شهر آن ها که در منطقه ای کوهستانی واقع است دریاچه های کوچک و بزرگ زیادی در اطراف خود دارد که جای خوبی است برای گذران وقت.یاد پیک نیک های مجردی خودمان افتادم که مثلن ده سال پیش می رفتیم بیشه ای ده کوره ای خلاصه جایی که آدمیزادی نباشد و ما بتوانیم راحت باشیم.راحت فحش بدهیم راحت سیگار بکشیم راحت ورق بازی کنیم اما آن جا تو می آموزی که تفریح در کنار خانواده زیباست و حتمن هم لازم نیست تو یک خانواده ی ثبت شده ی شناسنامه دار داشته باشی.خانواده یعنی کسانی که با آن ها راحتی و می دانم راحت بودن در مناسبات خاص خانواده های ایرانی با این بگیر و ببند و تعصبات به آسانی به دست نمی آید.

شب آخر در بهارخواب خانه ای در رم بساط شام را چیدیم.بچه ها خواب بودند.خانه متعلق به یکی از اقوام مریم و شوهرش بود که اتفاقن دستی به قلم دارد و گاه مقالات اش را در روزآنلاین خوانده ام.صاحبخانه در ایران به سر می برد و ما برای پرواز فردا صبح ،راه را نزدیک کرده بودیم. شوهر مریم به صبر و حوصله و نرسیدن هر از گاه به پروازها معروف است.آن شب التماس اش کردم که فردا ما را به پرواز برساند.گویا همه ی اقوامی که به منزل آن ها می آیند شب آخر همین مراسم التماس را برگزار می کنند.چون بگیر نگیر دارد و احتمال نرسیدن بسیار بالاست!شب را راحت خوابیدیم.بدون استرس.

همه بیرون خانه و چمدان به دست منتظر بودیم که مهدی سلانه سلانه از پله ها پایین آمد.راهی نرفته بودیم که پیشنهاد کاپوچینو داد.بچه ها موافقت کردند و ما هرچه بیشتر از پروازمان دور شدیم.دقایقی بعد در ترافیکی کشنده گرفتار شدیم که هیچ راه نجاتی نداشت.از طرف دیگر گلسا دختر مریم به پدرش اصرار می کرد در ترافیک بماند تا ما به پرواز نرسیم و یک هفته ی دیگر بمانیم!هنوز نمی دانم چرا یک هفته ی دیگر نماندیم.هم پروازمان قابل تمدید بود هم ویزا داشتیم.لج کرده بودیم که برگردیم به بهانه ی واهی مطب و مریض ها.وضعیت طوری شد که شک نداشتم نمی رسیم.کمتر از یک ساعت و ربع به ساعت بلند شدن مانده بود و ما هنوز کلی راه باقی مانده داشتیم.اتوبانی که در آن گیر کرده بودیم چهار بانده بود که یک باند آن کاملن خالی بود مخصوص اتومبیل های کمک رسانی و پلیس.چیزی نگذشت که مهدی با سرعت بالا شروع به رانندگی در ناحیه ی مورد نظر کرد.از آن کارهایی که فقط یک ایرانی از پس اش برمی آید.گلسا می گفت نه بابا این کار را نکن. و مریم می گفت فکر می کنی بقیه که می آیند ایتالیا پیش ما چطور ی به پرواز می رسند؟همین طوری دیگر!

یک ساعت به موعد در فرودگاه بودیم با ساک های بدون اضافه وزن و با گریه های بچه ها و دلتنگی مریم.من دل ام قرص بود .داشتم به خانه ام برمی گشتم.به آن جایی که تعلق دارم.به باجه ی روزنامه فروشی سر کوچه.به ورق های روزنامه ی فارسی زبانی که هر روز ورق می زنم.به کتابفروشی ها اصلن به تمام تابلوهای نئون زرق وبرق داری که حروف فارسی دارند و چشم من با دیدن آن ها آرامش می گیرد.به پیتزا فروشی دور میدان که پیتزای خوشمزه ی ضخیم می پزد.به نانوایی سنگک همیشه شلوغ که ظهر جمعه ها می شود یک دانه سنگک دو بر خاشخاشی از آن خرید.به دوستان ام به پدر و مادر و بقیه و برادرزاده ام مانی.به قرارهای داستان خوانی دوشنبه ها.من داشتم برمی گشتم به آن جایی که دوست می دارم پس باور می کردم که مریم به رفتن من حسادت کند.دلم برای اش سوخت.

از هواپیمای خوب با مهمانداران مهربان ایرانی اش که پیاده شدیم در بدو ورود یک نفر با سر و وضع ژولیده و ریش بلند بی سیم به دست سر تا پای مان را ورانداز می کرد.نیم ساعت در صف طولانی چک کردن پاسپورت ها ایستادیم.عیبی ندارد.بوی وطن می آید.متصدی هیکلی چک کردن چمدان ها چمدان مرا بیرون کشید و داد زد این چمدون قرمزه مال کیه؟گفتم مال من.گفت اسلحه داری؟!گفتم چی؟!گفت این چیه؟اسکوتری بود که برای مانی خریده بودم.گفت نوشیدنی چی داری؟گفتم اون سرکه ست.گفت بالزامیکه؟گفتم باور نداری دربیار امتحان کن. اوقات ام تلخ بود اما همه ی ناراحتی با دیدن قیافه های منحصر به فرد ایرانی فراموش می شد.به مرد چرخدستی ران که چمدان ها را آورد چهار هزار تومان! انعام دادم و در تصادف کرده و له شده ی ماشین را هم به هیچ گرفتم.عیبی ندارد.درست اش می کنیم.فدای سرت.هیچ چیز عیبی نداشت.همه چیز مرتب بود. ما در ایران بودیم.انگار زیر پای مان زمین محکم  بود.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٦


رم شهر بی دفاع(نمره ی ششم)

                          

دیدن دائم الخمرها و معتادانی که رگ های دست شان بی خود و بی جهت دهان گشوده است و از آن خون بیرون می زند در اطراف ایستگاه های قطار رم عجیب نیست.دیدن جوان های گوشواره به گوشی که ته پنج شش قوطی آب جو را بالا می آورند و ترس نا امنی را در تو بر می انگیزندعجیب نیست.همین طور کسانی که به انگلیسی آشنا نیستند و همین طور رستورانی که برای یک لیوان کوکاکولای معمولی پنج یورو دست خوش می گیرد.اما نباید ایستادن در صف دو ساعته ی موزه ی واتیکان که آثاری از رافائل و میکل آنژ را در خود پنهان کرده تو را نا امید کند.نباید رعایت نکردن نوبت بعضی ملیت ها  مثل  صف پرداخت قبض موبایل بانک های تهران عصبی ات کند و آخرین چیزی که باید در رم به یاد داشته باشی این است که نباید دست در جیب کنی و در آن گرمای کشنده آب معدنی بخری.کافی است یک لیوان کوچک به همراه داشته باشی.رم شهر چشمه هاست.چه چشمه هایی و چه آب گوارایی.مطمئن باشید هیچ کدام از شهرهای ایران حتا اصفهان به عظمت رم نیست.افسوس من در این جاست که سیستم حمل و نقل عمومی،آلودگی هوا و عقب ماندگی تاریخی ایتالیایی ها نسبت به فرانسوی ها باعث می شود که رم مثل پاریس دلچسب و باشکوه نباشد وگرنه میدان های شهر رم برای کل کره ی زمین کافی است.به پریسا می گفتم اگر ایتالیا در خاورمیانه بود الان دست کمی از وضعیت ما نداشت.اما در ایتالیایی ها می توانی شوریده گی منحصر به فردی را بیابی که در تمام آثار هنری شان دیده می شود.شوری که مثلن در نقاش بزرگی چون ون گوگ پیدا می شود و ممکن است کلاسیک کار ها آن را برنتابند.درست است که آثار هنری رم بیشتر مربوط به کلاسیسیسم است اما حتمن متفاوت و پر شور و حال تر از بقیه که این البته نظر یک توریست ایرانی است و بس.به جرات می گویم که مشابه مجسمه های کلیسای واتیکان را در هیچ کجای سفر ندیدم.رم زیباست.نه.باشکوه صفت بهتری است.

آخرهای سفر خسته شده بودیم.مثل الان که می خواهم یک جوری سر وته سفرنامه نویسی را هم بیاورم!دلتنگ شده بودیم.در جمع بندی پایانی مفصل در باب این دلتنگی خواهم نوشت.دل مان خرید و استراحت می خواست.صبح ها ماشین مریم را که یک اپل کورسای مدل نود و پنج بود برمی داشتیم و به طرف رم حرکت می کردیم.خیال تان راحت باشد.با صرف نیم ساعت وقت و بیست و پنج هزار تومان پول می توانید در تهران گواهینامه ی بین المللی بگیرید.در اتوبان کاملن استاندارد لاکوئیلا به رم می راندیم و در همین مسیر حدود هفت یورو می پرداختیم.حق شان بود.اتوبان به شکلی طراحی شده بود که در یک مسیر کوهستانی به کمک تونل های بی شمار و پل های گاه با ارتفاع پنجاه متر شما چیزی جز یک جاده ی کفی مرتب و تمیز نمی دیدید.گارد ریل هم طوری طراحی شده بود که نور ماشین های رو به رو به چشم شما نمی خورد.یادم رفت بگویم.روشن گذاشتن چراغ های ماشین آن جا اجباری است و قیمت بنزین در آن روزها لیتری یک ممیز سه دهم یورو.

در اولین ایستگاه مترو توقف می کردیم و فعالیت رم پیمایی به کمک مترو و پیاده روی آغاز می شد.فونتانا دی تروه،پیاتزا دی پیپل،کلوسئوم،میدان با عظمت ونیز و واتیکان.پارک ملی بزرگی هم در شمال شهر هست که مجسمه ای از فردوسی در آن نصب شده است.شنیده بودیم و نتوانستیم پیدا کنیم.اما یادتان باشد اگر خواستید رستوران مک دونالد را در رم ملاقات کنید به میدان اسپانیا بروید و از طراحی خاص آن لذت ببرید.میدانی که در آن توریست های امریکایی(آه باز هم امریکایی)لبه ی شلوارک های شان را بالا زده بودند و  توی آب اش قدم می زدند.نگران نباشید.پلیس بلافاصله بیرون شان آورد و اگر راهنمای خوبی همراه تان باشید که همراه ما نبود به شما می گوید که خانه ی ثریا اسفندیاری مشرف به میدان زیبای اسپانیاست.

در نوشته ی بعد سفرنامه را تمام می کنم و نوشته ی بعد از آن تلاشی است برای جمع بندی از آن چه دیدم و ندیدم.بعضی دوستان سوالاتی پرسیده بودند که ممکن است در یادداشت های بعدی جواب اش را بگیرند و شاید هم نه.قول می دهم زود تمام اش کنم

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳


وداع در استاتزیونه(نمره ی پنجم)

                          

نهار را در جزیره ی رنگارنگ بورانو خوردیم و در حالی که بسیاری از جهانگردان راهی جزایر دیگر برای خرید و آب تنی می شدند ما به ونیز بازگشتیم.قراری داشتیم با مروارید و باستین که رسیدیم و نشسته بودند کتار گراند کانال.در فروشگاه بزرگ ماسک های مخصوص شهر گردشی کردیم و از آن جا ماسک کوچکی به یادگار خریدیم.نوبت شام که شد باستین کار کارشناسی را شروع کرد یا به قول مجلس هفتمی ها و دولت نهمی ها کارگروه شام را تشکیل داد.شب قبل فریب ظاهر غذاها را خورده بود و به قیمتی گزاف چهار پنج رشته ی اسپاگتی را سس زده بودند و داده بودند دست اش.امشب به همه ی رستوران ها سر زد و می گفت باید قیافه ی غذاها را ببینم.بالاخره جایی را پسندید و نشستیم.حالا مسوول رستوران آمده و می گوید صندلی های تان را از این خط زرد بیشتر توی پیاده رو نبرید که شهرداری جریمه می کند.مجبور شدیم کیپ تا کیپ بنشینیم و غذا را که آوردند در بشقاب همه مقدار متنابهی خوردنی موجود بود به جز باستین! خلاصه جوانمردی به دادش رسید هر کس برشی پیتزا به او هدیه کرد تا مرد دوچرخه سوار لیونی گرسنه نماند.شام که تمام شد بلند شدم که عکس بگیرم که مردی امریکایی رسید و گفت تو پیشخدمتی؟گفتم نه.گفت پس بگو پیشخدمت بیاد.یا بگو پیشخدمت کیه؟گفتم این دیگه مشکل خودته.به من ارتباطی نداره.از شانس، آن چه امریکایی در این سفر دیدیم ولنگار و مغرور بود.ما ایرانی ها هم که متخصص برآمده کردن رگ های تعصب گردن و جاهای حساس دیگر.شب از نیمه گذشته بود که خداحافظی کردیم برای برگشتن به هتل ویوالدی.در میدان سن استفانی تازه جوان ها ی پرشور گرد هم می آمدند برای شب نشینی در کافه ها.گروه گروه جوان ها آب جو به دست دور هم جمع می شدند و حیف که ما دو نفر بیشتر نبودیم.تصویر مردی که یک لنگه پا ایستاده و در دستی بطری ای گرفته و دست دیگر در هوا می جنبد تصویر ماندگار میدان سن استفانی بود که در کوچه های باریک شهر جمعیت به سوی آن شتابان قدم برمی داشت.گاهی فریاد می کردند.دختر و پسری درگوشه ای مشغول بودند و دیوار ها پر از نوشته.جایی خواندم جنگ نه آقای بوش.بعدن پرسیدم که مردم ونیز با پنجره های باز در هنگام تابستان چگونه این همه آلودگی صوتی را تحمل می کنند؟شنیدم که اولن خیلی خوش اخلاق نیستند و دومن حاضرند این گونه تاوان بدهند اما جهانگرد ها همیشه باشند تا شهر سرپا بماند.

تلخ ترین صحنه ی سفر را همان شب دیدم.به سوسیالیست بودن متهم ام نکنید.اما در یکی از ورودی های میدان سن مارکو جوانان مهاجر سیاهپوست بسیاری را که کیف های قاچاق چینی می فروختند پلیس جمع آوری و بیرون می کرد.جلوی فروشگاه های معظم ورساچه،دیور،آرمانی،شانل و دولچه گابانا و زیر چشم مانکن هایی که هرکدام به اندازه ی تمام دارایی من فقط عینکی به چشم داشتند سیاهان مورد تحقیر قرار می گرفتند.خواستم فیلم بگیرم و پنهان نمی کنم که فاصله ای تا گریستن نداشتم که پریسا دست ام را گرفت و گفت نگیر.نمی خوام چیزای غم انگیز توی فیلم باشه.دست ام را کشید و از کوچه ای دیگر راهی هتل شدیم.دو قدمی هتل سیاه قوی هیکل دیگری به دنبال زن فرانسوی کوچک اندامی می دوید و التماس می کرد به قیمتی اندک کیفی از او بخرد.نمی دانم.شاید باید فیلم می گرفتم.اما تصویر فقر مگر چیز آشنایی نیست؟

صبح روز بعد موزه ای در ونیز کشف کردیم که متعلق به بانوی درگذشته ی خیرخواهی بود که آثار هنری ارزشمندی را جمع آوری کرده بود تا موزه ای راه بیندازد و ما که موزه ی خون مان پایین بود آن جا را دیدیم و ظهر راهی رم شدیم تا به لاکوئیلا برگردیم.آه ونیز زیبا...

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠


ونيز يا نمره ی چهارم

آه ونیز زیبا.اگر شاعر بودم با این کلمات شرح ونیز را آغاز می کردم.به محض ورود و تهیه ی بلیت برگشت به رم ،وارد شهر شدیم.در فیلم ها بسیار ونیز را دیده اید که آخرین اش باید کازینو رویال و آقای جیمز باند جدید باشد اما دیدن تصاویر متحرک تجربه ای پیش پا افتاده است تا دیدن و لمس کردن و چشیدن.ونیز جمعیت زیادی ندارد.جایی خواندم سی هزار نفر.اما بیست میلیون نفر در سال از آن بازدید می کنند.با یک حساب سرانگشتی به رقم ۵۶ هزار نفر در روز می رسیم یعنی تقریبن دو برابر جمعیت شهر!مسافر بودن اکثر آدم هایی که آن جا می بینی کمک بیشتری به لذت بردن تو می کند.از قضا مروارید و باستین و پدر و مادرشان هم همان روز با یک تور فرانسوی به ونیز آمده بودند و قرارمان میدان سن مارکو بود.از ایستگاه پیاده به سمت سن مارکو راه افتادیم.می توانستیم سوار قایق های گراند کانال شویم اما به سفارش رفقا ترجیح دادیم پیاده برویم.چون ونیز جای گم شدن نیست که اگر هم گم بشوی هر کوچه ی تازه تو را به جهان تازه ای رهنمون می کند.ونیز یک کانال اصلی آب دارد به نام گراند کانال که سه پل عابر گذر عمده از روی آن عبور می کنند و ده ها کانال فرعی که در واقع کوچه های شهر هستند و جلوی هر خانه قایقی به مانند اتومبیل خانواده کناره گرفته است.در این میان پاروزن ها با قایق هایی به نام گندله خواص و مایه دار ها را دور می گردانند.تفریحی که من به آن تن ندادم و ترجیح دادم روی پاهای ام یا در اتوبوس های دریایی عمومی آب را تجربه کنم.در کوچه های تنگ و پر جمعیت تابلوهای بسیاری با فلش تو را به سن مارکو راهنمایی می کردند.یک ساعت که راه رفتیم رسیدیم و در غوغای کبوتران و آدم ها و رنگ ها گم شدیم.

                        

ساعتی هم زیر برج بلند وسط میدان ایستادیم به انتظار دوستان و دانه فروشان دانه می فروختند و آدم ها وسط میدان با مشت های پر از دانه می ایستادند و کبوتر ها می نشستند روی دست ها و شانه ها و یکی دیگر در فاصله ای نزدیک فیلم می گرفت یا عکس.میدان را دور زدیم و دلتنگ نقش جهان اصفهان شدیم و بعدها شنیدم که خواهرخوانده هم هستند و چه سزاوار.یک راهنمای تور امریکایی داشت تصاویر سر در کلیسای بزرگ سن مارکو را به توریست ها نشان می داد.نمایی بود از جنگ های صلیبی که او در توضیحات اش مسلمانان را با ملیت عراقی معرفی می کرد.دو سه بار وسوسه شدم که بروم و بگویم در جنگ های صلیبی کشوری به نام عراق وجود نداشته و قدمت عراق از هشتاد سال پیش و جدا شدن از عثمانی فراتر نمی رود که با کوشش جلوی خودم را گرفتم.دوستان را که دیدیم فهمیدیم چه وضع خطرناکی داریم.شب را می خواستیم بمانیم و هتل های چهار ستاره ی چند صد یورویی هم جای خالی نداشتند.همراهان را رها کردیم و از بخت خوب در اولین هتل که خانه ی بازسازی شده ی ویوالدی(آهنگساز محبوب فصل ها)خانمی جوان و زیبا اتاقی را به ما نشان داد که گران بود و این هم چهار ستاره اما به ناچار پذیرفتیم طبق همان قانون نانوشته که یک شب هزار شب نمی شود.در بازگشت و توی آسانسور پرسید که اهل کجایید؟گفتم ایران.لبخند لحظه ای از روی لب های اش محو شد.انگار قبلن گفته بودم که همیشه حق با این هاست.

با قایق مخصوص هتل راهی جزیره های ونیز شدیم.بورانو شهر کریستال است،مورانو شهر بافته های تزیینی چون رومیزی و پرده و از این دست.از قایق که پیاده شدیم آندره به استقبال مان آمد.گفت وظیفه دارد کارخانه های شیشه و بلور جزیره را نشان مان دهد و ضمنن از ما محافظت کند.شصت مان خبردار شد که طرف با دیدن قایق اختصاصی هتل گمان کرده با زوج جوان پولداری رو به رو شده که احتمالن عرب هم هستند و بلدند دلارها را چگونه در جوی بریزند.هرچه طفره رفتیم افاقه نکرد و آندره ما را به یک کارگاه شیشه سازی برد.گفتیم اگر اجازه بدهی فروشگاه را ببینیم.گفت حتمن.ما را برد طبقه ی بالا.در سالنی بزرگ را گشود که لبالب بود از مصنوعات دست ساز گرانبها.یکی را قیمت کردم.کوچکترین شان را.یک دست گیلاس لب طلایی بود.گفت دانه ای صد و ده یورو.با ضمانت حمل و نقل و لبه ی طلای بیست و چهار عیار.لب تر نکرده بودیم که چراغ های سالن دوم را روشن کرد.وای این جا را ببین.پر از آیینه و لوستر و نور و روشنایی.گفتم ببین آندره ی عزیز.اگر اجازه بدهی ما اول گشتی در جزیره بزنیم بعد بیاییم بنشینیم سر معامله.گفت مختارید.دست پریسا را گرفتم و با سرعت نور از پله ها پایین آمدیم و فرار کردیم.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٧


ايتاليا ايتاليا(نمره ی سوم)

                            

برای رفتن به فیرنس(فلورانس به زبان خودشان)اتوبوس را پیشنهاد کردند.فاصله ی دو شهر یعنی لاکوییلا و فیرنس مثل تهران شمال خودمان بود پس وقتی متصدی فروش بلیت گفت که هفت ساعت در مسیر خواهیم بود خیلی تعجب کردیم اما با بازبینی بلیت فهمیدیم که او اشتباه کرده و همان پنج ساعت درست است.بلیت ها برای شش و ده دقیقه ی صبح بود و راس ساعت اتوبوس حرکت کرد.جای دشمن تان خالی.لاکوییلا مرکز یکی از استان های ایتالیاست و اتوبوس مورد نظر در یک دور شمسی قمری در تمام شهرهای استان ایستاد و مسافر سوار و پیاده کرد!یواش یواش فهمیدیم که نه بابا جناب فروشنده صحیح فرموده بودند.انگار اتوبوس کرمان شیراز برود بم و سیرجان و کهنوج و رفسنجان مسافر سوار کند.تا رسیدن به فیرنس بارها از بزرگ راه خارج شدیم و ما را مجبور کردند دو بار اتوبوس عوض کنیم و چهار راننده ی مختلف راندن اتوبوس را به عهده داشتند.همین کافی بود که برای ادامه ی سفر دور اتوبوس ها خط قرمز محکمی بکشیم.خسته و کوفته حدود ساعت یک ونیم بعد از ظهر وارد فلورانس شدیم و هتل مورد نظرمان را یافتیم.هتل دار یک ایرانی بود که قبلن اظهار آماده گی کرده بود که اتاقی به ما بدهد.مسوول پذیرش یک چینی چرک و چغر بود که انگلیسی را با لهجه ی چینی ایتالیایی با محوریت فلورانسی حرف می زد.پریسا که چیزی متوجه نمی شد و از من سوال می کرد که چطور حرف های او را می فهمم.خودم هم نمی دانستم.آقای چینی به درخواست ما مکان های دیدنی شهر را روی نقشه علامت گذاری کرد.با سابقه ای که از پاریس داشتیم و به محض ورود به هتل با لبخند گشاده  این کار را برای ما کرده بودند رفتار غیر حرفه ای آقای چینی برای مان عجیب بود.باز هم چشم تان روز بد نبیند.مکان هایی که آقای محترم معرفی کرده بودند یا ساعتی پیش تعطیل شده بودند یا اصالت تاریخی نداشتند.و ما مجبور به یک پیاده روی طولانی در شهر شدیم و حتا سر خریدن آب گازدار که من اشتباهی به جای آب معدنی خریده بودم با هم جر و بحث کردیم.تقصیر هیچ کس نبود.فیرنس به دل مان ننشسته بود.خسته گی و گرما و انتظارات فوق العاده ای که پاریس به وجود آورده بود همه موثر بودند.تنها جای تمام خانم های ایرانی را بر روی پل طلافروش های فیرنس خالی کردم که من که علاقه ی چندانی به جواهرات ندارم دقایق طولانی جلوی هر ویترین هنرنمایی جواهرسازان ایتالیایی را تماشا کردم و خیال همه تان را راحت کنم.نه در خیابان گاندی نه در میلاد نور و نه در بازار تهران نمونه های آن چه ما دیده ایم نخواهید دید.

اما بهترین شام سفر را در فیرنس خوردیم.مهرداد-هتل دار ایرانی- رستوران ارزان قیمتی را معرفی کرد و ما هم اسپاگتی کاربونارا و لازانیا سفارش دادیم.این بار جای همه تان خالی .هنوز مزه ی ماکارونی تف داده شده در سس تخم مرغ و پنیر پیتزا زیر زبان ام است.شب زودتر از همیشه به هتل برگشتیم چرا که تصمیم گرفته بودیم به جای اتلاف وقت در فیرنس،ونیز را بهتر ببینیم.

گرفتن بلیت قطار ونیز هم حکایت جالبی دارد.به محض ورود به فیرنس به ایستگاه قطار رفتیم.حالا هرچه من ایتالیایی می دانم آقای رومانو پرودی ترکی بلد است.پریسا در صف طولانی بلیت ایستاد و من در صف اینفورماتسیونه(اطلاعات).نوبت ام که شد گفتم می خواهم فردا صبح با اولین قطار به ونیز بروم.مرد ایتالیایی با فشار چند دکمه برنامه ی تمام قطارهایی را که به ونیز می رفتند برای روز بعد به من داد.تا فاصله ی رسیدن به پریسا قطار مورد نظر را با توجه به قیمت و ساعت انتخاب کردم و به سرعت بلیت را در دست داشتیم.تجربه ی مفیدی بود که بعدن در ونیز هم کمک مان کرد.

صبح فردا راهی ونیز شدیم.به نظر من قطار بهترین وسیله ی سفر در ایتالیاست.بعدن بیشتر توضیح می دهم .اما جالب بود که درست در لحظه ای که قطار ما روی پل ورودی شهر ونیز در حال ورود به شهر بود،یک قایق بزرگ در سمت راست یک هواپیمای کوچک در سمت چپ اتومبیل ها در هر دو طرف و حتا یک پیرمرد دوچرخه سوار در حال ورود به شهر بودند.از هم زمانی ورود انواع وسایل نقلیه به ونیز کلی حال کردیم و البته پریسا اشاره کرد که همیشه در لحظات خوب دوربین ات خاموش است.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٤


ايتاليا ايتالیا(نمره ي دوم)

                      

واقعن به استراحت بیشتری نیاز داشتیم.وارد شدن به پروسه ی حساس خرید و به خصوص ابتیاع سوغاتی بسیار برای تمدد اعصاب و ایجاد شور و شوق مفید است.با راهنمایی مریم و دختر و پسرش یا همان جوجه های اش راهی خرید شدیم.جوجه ها عاشق چنترو کامرچیاله بودند یعنی همان سنتر آف کامرسیال یا مرکز تجاری.از کارابتا جولانگاه کالای چینی بدشان می آمد و از گلبو هم متنفر بودند چون مادرشان را سر به هوا می کرد اما برای شکلات های جی اس سر ودست می شکستند. این ها اسامی فروشگاه های معروف در شهر کوچک لاکوییلا بود که من در مدت کوتاهی آدرس آن ها را فرا گرفتم و به اتفاق بانو مرتب سر می زدیم.نمی دانید چه کیفی دارد ولو شدن وسط سالن های خنک بی انتها پر از اجناس نو و رنگارنگ و بدون لبخند های ابلهانه ای که جلو می آیند و می گویند می توانیم کمک تان کنیم.همین بوتیک دار های تهران را می گویم که برای آوردن اجناس انگار جان می دهند و به زور و کلک سعی می کنند آن را یک جوری و با هر ترفندی به تو قالب کنند.بارها و بارها من و پریسا به فروشگاه ها رفتیم و انواع لباس ها را به تن کردیم و درآوردیم و کفش پوشیدیم و شماره های دیگری جستیم و حتا یک نفر مزاحم مان نشد.دوستانی که در خارج از کشور زندگی می کنند حتمن از این تعجب ما خنده شان می گیرد و می فهمند صمد آقا به اروپا می رود یعنی چه؟اما برای ما که همیشه زیر نگاه هستیم و احساس آزادی در هنگام قدم زدن در خیابان در هنگام خرید در هنگام بلعیدن یک قاچ پیتزا در هنگام سیگار کشیدن پشت فرمان به سراغ مان نمی آید چه احساس لذتبخشی است.جوجه ها هم ده دقیقه یک بار می آمدند و یک عدد پنجاه سنتی دست خوش می گرفتند تا خرج اتینا کنند.یادمان نمی رفت که به اتفاق مریم مهربان سری به کافه ی فروشگاه بزنیم و یک کاپوچینوی یک یورویی بنوشیم.کاپوچینوی اعتیاد آور.

اما اوج شگفتی من زمانی بود که جلوی قفسه ی آبجوها ایستادم.دوستان هم دل می دانند که من چه می گویم.وای.اصلن ولش کن.روز بعد راهی پارک آبی در شهر تور تورتو شدیم به خاطر دل جوجه ها.اکراهی برای رفتن نبود اما دریا را ترجیح می دادیم.نشان به آن نشان که این جا هم در دقایق آخر به زور دست مرا کشیدند و بردند.پارک غول پیکری که نمونه اش انگار فقط در رم بود.دوستانی که به دبی رفته اند گویا مکانی این چنین را در خاطرات شان ذکر می کنند.اما فرق این جاست که در دبی متاسفانه هم وطنان هم حضور فعالی دارند و در آن جا ما بودیم و ما.به این می گویند احساس رهای بخش آزادی.این را برای آن ها می نویسم که تا حرف آزادی می آید می گویند نه نه.منظور از  آزادی بی بند و باری جنسی نیست.و پس از گفتن این جمله آب دهان شان را قورت می دهند.من تعجب می کنم که چگونه وقتی دنیایی را تجربه نکرده اند یک باره به آن بهتان می زنند و نفی اش می کنند.به نظر من سهم بزرگی از آزادی همین است.حالا بقیه هر چه می خواهند آزادی را در آزادی بیان خلاصه کنند.

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱