سنتوری
بعضی چیزها هست که آدم را برای نوشتن قلقلک می دهد مثل همین که علی حیدری توی وبلاگ اش نوشته است.
هفت سال پیش در همین روزها من و پریسا تازه ازدواج کرده بودیم و در حال فارغ التحصیلی.یک روز پریسا آمد و گفت که نهاد نماینده گی رهبری در دانشگاه به زوج های دانشجو هدیه می دهد لزومی هم ندارد در مراسم خاصی که جمع می شوند و دخترها با چادر رنگی و پسرها با .. بگذریم شرکت کنیم.هدیه شامل دو دستگاه پتو دو فروند سکه ی بهار آزادی و دو دهنه خط تلفن بود.ما هم که بی پول بالاخره دانشجو بودیم دیگر وسوسه می شدیم اما مگر می شد که پذیرفت؟پریسا اصراری نداشت اما نمی فهمید که من چرا نمی پذیرم. به قول یکی از رفقا احساس مان کمتر از یک چریک نبود و فکر می کردیم کاری که انجام می دهیم خیلی مهم است.این جا رندان می توانند وارد بحث شوند و بگویند مرد حسابی مگر هزار بار نشنیده ای تو نگیری یکی دیگر می گیرد تو نروی یکی دیگر می رود اما من می دانستم اگر آن سکه ها را در دست بگیرم دست ام خواهد لرزید.نمی دانم چرا.همان طور که بیست روز بعد از واقعه ی هجدهم تیر هفتاد و هشت نمی توانستم در عروسی پرشور یکی از اقوام جرعه ای بنوشم.فکر می کردم گلوی ام را خواهد درید.فکر آن همه رنج که بر ما و بر آن ها رفته بود...
سنتوری مهرجویی آمده است در پیاده روها.به ابتکار اعتماد ملی شماره حسابی داده اند و هرکس سی دی قاچاق را می بیند می تواند برابر پول بلیت و به تعداد تماشاگران به حساب بپردازد.پارسال که اخراجی ها هم آمد اولن که علاقه ای برای صرف هزینه و وقت برای دیدن شاهکار آقای ده نمکی نداشتم و دومن حاضر هم نبودم مثل باقی فیلم ها سی دی قاچاق را ببینم که ظلمی بود هرچند اندک به آدمی که دوست نمی داشتم.بالاخره گاهی اخلاق آدم این طوری درمی آید دیگر.علی حیدری پیشنهاد کرده فیلم را ببینید و پول را بپردازید.البته حق با اوست اگر قبل از دیدن فیلم پول بلیت پرداخته شده باشد.بعدش قبول نیست.این از همان اخلاق گند من است.و دیگر این که من نخواهم خرید و نخواهم دید.احساس می کنم بغض خواهم کرد.هنرمند اثری را می سازد تا دیده شود تا نقد شود و مهرجویی سنتوری را ساخت تا بر صندلی سینما تکیه بدهی و بر پرده ی نقره ای خیره بمانی.این طوری و با این مکافات فقط می توانی بگویی فیلم را دیدم و نهایتن می گویی خوب بود بد نبود.
يک اتفاق ساده
جلویی،ساعت پنج:سه ربعه که منتظرم.اگه این دفه نشه حق ام رو بگیرم حالم از خودم به هم می خوره.بذار دوباره بگیرم...زده سپر رو خورد و خاکشیر کرده می گه بچه ی پنج ساله هم از دو کیلومتری می فهمه تو مقصری این دفه پلیس که بیاد قضیه روشن می شه این پنجمین سیگاریه که روشن کرده لول لوله می گه تو حواست پرته نمی دونم تو صدم ثانیه چه جوری حواس منو سنجیده تازه من که عینک آفتابی زدم که...آقا به خودش زحمت نداد بیاد پایین ببینه چه دسته گلی به آب داده می گم چرا صحنه ی تصادف رو به هم زدی می گه مگه نمی شنوی از صب تا شب سفارش می کنن خیابون رو بند نیارین بهش می گم بعله منم شنیدم ولی اون وقتیه که سر مقصر بودن یه نفر به توافق برسیم می گه خب من که توافق داشتم رو رو برم ...برم سر چار راه شاید اون افسره بتونه شماره ای چیزی بگیره زودتر بیان یه ساعته که منتظرم.
عقبی،ساعت پنج و نیم:تیتیش سوسول.سرشون با کونشون واترپلوف بازی می کنه.وقت مردمو می گیرن.الو میتی جون شما قالب رو ببندین یه دختره زده به ماشین من نه بابا سپر خودش داغون شده حالا منتظریم افسر بیاد.آره بابا مقصره.فکر کنم افسره داره میاد.قربونت من می رسونم خودمو...جناب سروان دختره سر چارراست رفته تلفون کنه.خداییش اگه احترام به قانون نبود وایسادنی نبودم.خودش زده خودش هم آره همونه که داره می دووه...اگه خسارت خورده بودم که تا قرون آخرش می گرفتم ماشین من جناب سروان نوی نویه واس همین کارت و گواهینامه همرام نیست دفترخونه س.
افسر،ساعت شیش:مث یه خانومه که از یه ساعت پیش هی زنگ زده صد و ده از تلفن شاکری هم زنگ زده از تلفن محمدی هم زنگ زده وقت ما رو هم گرفته نه نه من قانع اش کردم وجدانن مقصر نبود اما قانونن مقصر بود می ندازن تو دره بیست بیست تا می کشن این به خاطر در رفته گی سپر کلی وقت ما رو گرفت.زنگ می زنن بپرسین خسارت چقدره و چه جوریه.قربان یو.خوشگلم نبود آخه.خیلی هم قزمیت بود.
کامنت گذاران
| رضیه | سه شنبه 16/11/1386 - 8:48 |
| زیاد نگران کامنتات نباش. تازه وقتی خیلی خوب می نویسن چیزی به نام مرگ مولف وجود داره. | |
| raziehansari.blogfa.com | |
با معرفی وبلاگ تازه وارد داروگ شروع می کنم که کامنت مولف اش همین بالاست.حکایت نوشته شدن این کامنت حکایت جالبی است که چون فکر می کنم روایت آن شبیه داستان های خاله زنکی می شود از خیرش می گذرم.شاید هم یک روز مثل شب پره با اتکا به حافظه بتوانم مطلبی از مجموع کامنت ها دربیاورم.
اما مرگ مولف چیست؟نویسنده بعد از نوشتن از متن جدا می شود و قضاوت بر اساس متن نوشته شده قضاوت خامی است که رضیه به مطایبه به آن اشاره کرده است.سوای تئوری مرگ مولف اصلن معلوم نیست که نویسنده ی مثلن یک کامنت در آن لحظه به کدام وجه نوشته توجه کرده و درست در لحظه ی نگاشتن حواس اش به کجا بوده و آیا اصلن به درستی سر تا ته مطلب را هم آورده است یا نه.در مطلب سربالایی که کمی پایین تر است نویسنده تمایل داشته به اخلاق خاص و متداول ایرانیان که در پی هر شایعه هیاهو می کنند و دست به دامن هر وسیله ای می شوند تا از بحران به درآیند بپردازد و در این میان توسل جسته به مثالی دم دست در برف و یخ بندان و جاده و اتومبیل.توضیح اضافه نمی دهم برای وفا نوشته بودم که در جاده های پرخطر پلیس به اتومبیل های بدون تجهیزات اجازه ی عبور نمی دهد و آن اتفاق که آن روز البته نه به آن شوری افتاد اتفاق عجیبی نبود که همه بی اخطار پلیس که لزومی در آن ندیده بودو تنها با اتکا به حرکت اولین نفر دست به کار بستن زنجیر شده بودند و تعجب در این جاست که حتا آدم هایی که نویسنده را می شناسند کامنت هایی در نکوهش نوشته اند.که کار راوی ماجرا انگار شبیه فراری مجرمی بوده که سر پلیس و برف و همراهان خود را گول مالیده و قسر در رفته.تام کروز در فیلم چشمان باز بسته به همسرش می گوید آخرین چیزی که یک پزشک در هنگام معاینه ی یک بیمار به آن فکر می کند سکس است و من شما را مطمئن می کنم آخرین چیزی که نویسنده ی آن مطلب به آن فکر می کرده شادی از زرنگ بازی و تمسخر افراد قانون مند بوده است.(فقط در این جمله مرگ مولف را فراموش کنید!چون نویسنده معمولن به قانون احترام می گذارد حتا قوانین بد و احمقانه)اما نتایجی که می توان گرفت:
۱.نویسنده مقصر است.او باید مستقیمن به خواننده می گفته که چه منظوری دارد.
تبصره:نویسنده ناتوان است.
۲.خواننده توجه کافی نکرده است.
۳.وبلاگ و وبلاگ خوانی همین است.انتظار بیشتری از آن نمی توان داشت.
۴.وبلاگ هایی که قسمت کامنت را حذف می کنند موفق ترند چون نظر خواننده در سمت و سو پیدا کردن یادداشت های بعدی نویسنده(مثل همین یادداشت)تاثیری ندارد.
۵.باید به تئوری مرگ مولف دل خوش بود.
۶.باید دست از لاطائلات پردازی برداشت و مطلب تازه ای نوشت.
به عنوان اولین نظر خواهی در این و بلاگ خوشحال می شوم نظر خواننده گان محترم را بدانم!
روزهای سرد
احمد بورقانی از آدم هایی بود که به یاد آوردن اش مرا به روزهایی می برد که شبیه رویا بود.نمی دانم کسی آن عکس معروف را به یاد می آورد که بورقانی در کنار نیک آهنگ کوثر مشغول گرفتن پنچری لاستیک رنوی اسقاط اش بودند؟بورقانی آن موقع نماینده ی مجلس بود و اگر آن عکس نبود کسی نمی دانست که او سهمیه ی اتومبیل نماینده گی را نگرفته است.
من از گذشته ی او چیز زیادی نمی دانم.زمانی که در مقر سازمان ملل بوده است یا ستاد تبلیغات جنگ اما در بهار مطبوعات ایران بورقانی خاطرات خوبی برای ما گذاشت.مرگ او بیش از همه چیز به نومیدی جوان های پر شور دهه ی هفتاد دامن می زند.مرگ او یک نشانه ی دیگر بود.
پی نوشت:عکس را پیدا کردم در وبلاگ نیک آهنگ کوثر.نام عکاس را نمی دانم اما روزنامه ی نوروز بود.علیرضا رجایی و احتمالن احمد زیدآبادی هم در عکس هستند.

سر بالایی
روزهای آغازین زمستان بود.جاده خلوت و رام.پنج شنبه ای جمعه ای روز تعطیلی.به میدان انتهای شهر فیروزکوه رسیدم.توده ی متوقف شده ی اتومبیل ها مرا ترساند پریسا را و همراهی که در صندلی پشت نشسته بود.آسمان برفی نبود اما آفتاب اگر برود که داشت لحظه به لحظه افقی تر می شد جای ترسیدن بود.برف اندکی روی جاده بود که نه سر می خوردی نه اجازه ی بی احتیاطی به تو می داد.مثل دیگران باید راست شکم ات را می گرفتی و می رفتی.پلیسی هم در کار نبود.سرک می کشیدم از پشت فرمان که شیشه شور هم یخ بسته بود و باید از میان هاشورهای یخ زده می فهمیدم چرا ایستاده اند و شلوغ است و آدم ها این طوری وسط جاده راه می روند و پلیسی هم نیست.بیست متر جلوتر معلوم مان شد.سمند و ۲۰۶ و ۴۰۵ و سوناتا و پراید و باقی مرکب های قدیمی و نوظهور کناره گرفته بودند و در صفی طولانی با رنج بسیار زنجیر چرخ می بستند.همراه مان پرسید داری که داشتم پریسا پرسید که نمی بندی که گفتم نه گمان نکنم لازم باشد.گفتم اما این ها.که توی دل ام گفتم و مطمئن هم نبودم لازم نباشد.نبستم و به آرامی در حاشیه ای که می شد ده کیلومتر تا ابتدای سرازیری گدوک را بالا رفت راندم.صف آدم هایی که با رنج بسیار و دست های سرخ زنجیر می بستند تمام نمی شد.
می گویند پودر شوینده پیدا نمی شود.هرکه می جوید دو برابر قیمت به اندازه ی دو سال اش می خرد و انبار می کند.نفر بعد که می رسد پودر شوینده ای درکار نیست.بالاخره بچه دارند کهنه می شویند روغن می چکد روی پیش بند آشپزخانه.می گویند از نیم ساعت دیگر بنزین سهمیه بندی می شود پرادو و سوزوکی و بی ام و هم خودشان را می چپانند توی صف و عکس های اش هست طرف با پیژامه ی چرک اش از پای منقل برمی خیزد شیشه ی نوشابه خانواده ی پر از آبغوره را از پشت پنجره می قاپد و خالی می کند و دستی به کش تنبان و دستی توی دماغ(شیشه را چه می کند نمی دانم)خودش را می رساند پمپ بنزین برای اصغری یک لیتر بنزین سهمیه بندی نشده بگیرد.هم دیگر را می زنند و پمپ بنزین را به آتش می کشند و می روند پی کارشان.حالا هم کنج حیاط بیست لیتری های بنزین هر روز صبح با مراسم پرچم و بوق و دهل و سرنا و با اجرای موزیک حماسی اسب ابلق سم طلا تندتر برو آسه چرا حضور غیاب می شوند. حالا هم همه به هم می گوییم باقی کارت برای عید.
ده کیلومتر سربالایی دلهره آور را بالا رفتیم.تک وتوک در گوشه ای هم چنان زنجیر می بستند و من دل نگران باورم نمی شد که این جاده با لایه ی نازک برف اش و بدون آفتاب اش حتا کم کردن باد چرخ های جلو را لازم داشته باشد.کم کم می رسیدیم به سرازیری گدوک.زنجیر بسته ها خرت و خرت هم پای ما می راندند.این جا دیگر برفی نبود.گردنه ی گدوک شروع شده بود و حالا مه بود.دوباره شلوغ شد و ازدحام و باز هم آدم های ولو وسط جاده و جاده ی بی برف و پلیسی که جایی اتومبیل یغورش وسط برف ها ی کنار جاده گیر کرده بود.پریدم پایین و با لنگی که همواره در تیررس اعتراض پریساست شیشه را پاک کردم.می شد فهمید علت شلوغی چیست.سمند و ۲۰۶ و ۴۰۵ و سوناتا و پراید و باقی...با رنج بسیار و دست های یخ کرده مشغول باز کردن زنجیرهایی بودند که نباید می بستند.
یک جفت جوراب
خیلی وقت ها خواننده و نویسنده فاصله ی بسیاری از هم دارند.در مورد مطلب قبلی باید بگویم اصلن و ابدن عصبانی نبودم و اتفاقن خیلی هم با خونسردی آن را نوشتم.جالب است که تقریبن همه گمان برده بودند که من از شدت عصبانیت در حال ...اما برای این که دل تان خنک شود باید گفت که امشب به شدت و با تاکید عصبانی ام.
ظهر بعد از مطب راهی شهرداری منطقه شدم.داستان گرفتن سند برای مطب تازه ساز من داستانی پر از آب چشم شده است.پیگیری وضعیت کل ساختمان به عهده ی من افتاده چون من از شرکا بیشتر به سند احتیاج دارم.چرای اش بماند که در حوصله ی این بحث نمی گنجد. آن چه در اداره ی ثبت گذشت و به قول عین الله باقرزاده پیشنهاداتی که در آن جا به ما شد هم خود حدیث مفصلی است.*ما یه کارمند جزویم.ببین فیش حقوقی رو.*.*خدایی تا حق و حساب ما نرسه اصن این پرونده نمی تونه جلو بره.*.*ما یه گروهیم ،نه،رییس تو اون یکی گروهه.همه هم منتظر پرونده ی شما.*
تا بوده همین بوده بگذریم.جملات بالا هم اغراق نیست که اهل فن می دانند و تقیه می کنند. رو به روی شهرداری چون بیست روز گذشته کارگران یک شرکت بزرگ لاستیک سازی هم چنان در اعتصاب بودند.لاستیک آتش می زدند و پرچم تکان می دادند.مردم چه می کردند؟می خندیدند و فیلم می گرفتند و کامیون ها برای شان بوق می زدند.در شهرداری همه چیز مرتب بود.دو ساعت در اتاق معاون شهرسازی نشسته بودم.کارمند های مختلف می آمدند و می رفتند و روبوسی می کردیم و پرونده ی شهرداری ما که برای یک اصلاحیه ی کوچک بیشتر ورق می خورد دست به دست می گشت.واقعن شرم ام می آید بگویم که در آن داروخانه در آن مطب پزشکی و در مطب خودم چند گواهی برای این دوستان صادر شده است و چه مقدار دارو صرف شده است و چه تزریق ها و درمان ها به کار بسته شده.یکی از کارمند ها که به شدت هم احساس رفاقت می کند دستی به شانه ام زد و گفت اذیت تون می کنیم دکتر.انصافن هوای ما رو نداشتین!
ساعت یک و نیم دیگر تحمل ام تمام شده بود.به پریسا زنگ زدم که خودش به خانه برود و نمی رسم سراغ اش بروم.ناهار دوستان را آوردند.همه گی یک بار ویزیت شده بودند پرونده به جایی نرسیده بود.دهان و دندان چکاپ کامل.مهندس های جوان زن و مرد که لیسانس رشته های علوم انسانی در آن ها فراوان اند و حالا نقشه مهر می زنند و تایید می کنند شروع به جدا کردن تیغ های ماهی کردند.مستاصل نشسته بودم که چه می شود.زن میانسالی وارد شد و مبادی آداب شروع به صحبت کرد.گفت می داند که دارند ناهار می خورند و گرفتارند و بعد از ناهار اگر مایل اند جورابی از او بخرند.من به عنوان نویسنده قصد جلب ترحم شما را ندارم.بدتر از این را هر روز در محل کارم می بینم شما هم حتمن.سکوت کردند و نگاه ها بین شان رد و بدل شد.یکی شان برای این که خوشمزه گی کرده باشد گفت بیا مادر این آقای دکتر یه جفت ازت می خره.بقیه هیاهو کردند.زن و مرد.*آره بیا آقای دکتر جای همه ی ما ازت می خره*.فرصت فکر کردن اندک بود.فکر کردن به امتیاز ها.مساله ی سند.اصلاحیه.زن میانسال با چشم های منتظر نگاه ام می کرد.جعبه ی کوچکی در دست اش بود پر از جوراب های خاکستری و سیاه.خوشمزه دوباره گفت مادر من وضع ام از تو بدتره.بعد از ظهر ها کوپن می فروشم.زن گفت به شما نمی آید آقای مهندس. خوشمزه گفت ما همه بدبختیم خانوم جون.یکی دیگر گفت بده به دکتر .دکترها زیاد جوراب پاره می کنند.فرصت فکر کردن اندک بود.پول را دادم و یک جفت جوراب مشکی برداشتم و بیرون آمدم.
کارگرها دیگر شعار نمی دادند اما دود لاستیک ها هنوز در آسمان بود.تا خانه به خودم و آن زن فکر کردم . گمان کردم به اندازه ی هم دیگر تحقیر شدیم و نتوانستیم حرفی بزنیم.در آپارتمان را که باز کردم پریسا گفت خیلی دیر آمدی.جوراب را نشان اش دادم و گفتم رفته بودم جوراب بخرم!
نفس عمیق
تاریخ بی رحم است.وقتی صفحات یک کتاب نقشه برداری را ورق می زنید که نقشه ی سیاسی ایران را از امپراتوری هخامنشی تا اینجای جمهوری اسلامی شامل می شود افکار زیادی از سرتان می گذرد.پیدا شدن و محو شدن تدریجی شهرها و روستاها ،عقب و جلو رفتن خطوط مرزی،از دست رفتن خشکی ها و آب ها و جزیره ها،متحول شدن اخلاق و منش و روش ها و بوی چسبناک خون که لا به لای اوراق از سر زدن و کور کردن فلان پادشاه تا اعدام فلان مفسد فی الارض صفحه به صفحه روی کاغذ سفید راه می گیرد.
تاریخ بی رحم است.هر وقت مثل آدم های روشنفکر به ذهن تان رسید که دیگر نمی توانید این مردم را تحمل کنید و مطمئن شدید خیلی چیزها در جان مردمان رسوب کرده و جبلی شده کتاب نقشه برداری تاریخ را ورق بزنید.چه گونه اعراب ایرانیان را مسلمان کردند چه گونه صفویان ایران را شیعه کردند چه گونه سوگ سیاووش مبدل به دهه ی اول محرم شد چه گونه حجاب از سر خانم ها رفت و چه گونه برگشت چه گونه تعزیه به دنیا آمد چه گونه سلسله های پادشاهی یکی پس از دیگری آمدند و رفتند و قضاوت باقی ماند؟چه گونه؟
تاریخ بی رحم است.مثلن در مورد سلسله ای طولانی که بیش ار دو قرن را شامل می شده کوتاه و مختصر از جاده هایی که در بیابان تیار شد می نویسد از آدم هایی که بسمل شدند از پادشاهانی که پای تخت گاه به دسیسه ای تخت مرده شوری شان شد و گاه اگر خیلی اهل مطایبه و نقل موارد خاص باشد مثلن می نویسد امیرکبیر گفت فلان و ناصرالدین شاه جواب داد بهمان.همین.
تاریخ بی رحم است.همان گونه که بسیاری از نهصد و نود و نه کاروانسرای شاه عباس فرو ریختند آسیب پذیر تر از آن آرا و عقاید و آداب تغییر می کنند.این را برای دوستانی می نویسم که از زندانی شدن فلان دانشجو و کشته شدن فلان فعال سیاسی خون به چهره می آورند و تا مرز گریستن برمی آشوبند.حکایت این ناداوری ها را بگذاریم برای ادبیات و قاضیان و منتظر باشیم تاریخ قضاوت نهایی خود را از پس سالیان به ما نشان دهد.ما مرده شما زنده.

