سال نو، رالف و تعطیلی موقت وبلاگ
قوم مایا (تمدن سرخپوستان مکزیکی) در تقویم تاریخیشان نوشتهاند جهان شب یلدای آینده در آخرین روزهای سال 2012 به پایان خواهد رسید. امروز ظهر که برای خریدن چیزی بیرون رفته بودم مردم دیار کانادا را سخت مشغول خرید شب سال نو دیدم انگار نه انگار مایاییها برایشان چنین خوابی دیدهاند و هیچکداممان به کاج سال نوی بعدی نخواهیم رسید. بهطور کلی اثری از تحقق این پیشبینی نبود. برگشتم به خانه و کتاب رالف جاورسیان را ورق زدم. یادی هم کردم از تمام اجسادی که در سال میلادی گذشته در خیابانهای تونس و مصر و بحرین و سوریه و یمن و لیبی بر زمین افتادند و جشن سال نوی مسیحیها را ندیدند. همانطور که مجلهی تایم تصویرشان را روی جلد زده و آنها را (معترضها را ) به عنوان شخصیت سال برگزیده است سال میلادی گذشته دربست مال آنها بود. امیدوارم خواستههاشان اجابت شود و روزهاشان دوباره آفتابی گردد. و همینطور توی فکر کتاب رالف را ورق زدم. در فصلی توصیههای جالبی خواندم که به درد شروع یک سال میلادی تازه میخورد:
1. در رژیم غذایی روزانهی خود آووکادو یا کاهو را بگنجانید.
2. سیگار کم بکشید مگر هاوانا مشروب کم بخورید مگر تِکیلا و در شناخت بوی غذاها اهتمام ورزید.
3. مهم نیست چقدر پرداخت میکنید اما ماهی، مرغ و گوشت را همیشه پاککرده بخرید.
4. قبل از روشن کردن چراغ اتاق، ریموت تلویزیون را پیدا کنید.
5. تختتان را مرتب نکنید. مگر قرار نیست شب دوباره در آن بخوابید؟
6. یک روز در میان به مادرتان زنگ بزنید.
7. دو سال یکبار اتومبیلتان را عوض کنید. کهنهتر هم خریدید اشکالی ندارد فقط عوضاش کنید.
8. هیچوقت نگذارید چشمان همسرتان راه بگیرد (به جایی خیره بماند).
9. هفتهای یک فیلم ببینید و دو کتاب بخوانید.
10. ماهی یکبار از جایی بلند یک درخت را آن پایینمایینها تماشا کنید.
11. در خانه گربه و بوقلمون نگهندارید.
12. در مورد عشق هیچ نمیگویم.
(از کتاب مهاجر بدلی فصلِ "ماهیتابه" چاپ فرزانه در کانادا)
من هم توصیههایی شبیه به همین به شما دارم به خصوص در سی و شش هفت روز آینده که این وبلاگ به روز نخواهد شد.
سامیزدات ایرانی
سامیزدات یعنی خود-نشر. معروف است که نویسندهگان چک در دورهی ممنوعیت آثار، کتابهاشان را دست به دست میگرداندند و میخواندند و همین اسباب ارتباط بود و پیشبرد اهداف فرهنگی و سیاسی و اجتماعی.
انتشار کتاب به زبان فارسی خارج از ایران بستهگی به بلندپروازیِ نویسنده دارد که آیا با تیراژِ هفتصد هشتصد نسخه به صورت محدود و عرضه در کتابفروشیهایی کوچک در آلمان، سوئد، کانادا و امریکا راضی میشود یا نه. انتشار کتاب به صورت اینترنتی در خارج از کشور هم مشکلاتی شبیه دارد. خریدِ کتاب بدون کارت اعتباری از ایران دشوار به نظر میرسد. نتیجه این است که سر مخاطبان داخلی که مخاطبان اصلی هستند اغلب بیکلاه میماند مگر اینکه رو به دلالانی بیاورند که در پیادهرویِ میدان انقلاب میایستند، سر به پستوهای هزارتوی پاساژها دارند و اغلب اهمیتی به حقوق نویسنده نمیدهند، مادی و معنوی.
سایت خوابگرد کتابی را به عنوان اولین کتاب از سری رمانهای ملکوت (نام کتابی از بهرام صادقی فقید) در سایت خود منتشر کرده است. (باید با فیلترشکن وارد شوید). نام کتاب هست عروسکساز و نویسندهاش مریم صابری. در ازای خواندن کتاب مبلغی را باید به شماره حساب درج شده در صفحات آغازین کتاب بریزید. سایت خوابگرد میگوید سامیزداتِ ایرانی.
دیروز با دوستی در اینباره حرف میزدم. او معتقد بود سامیزدات با شکلگیری اولین وبلاگ و باز شدن اولین صفحهی فیسبوک مدتهاست آغاز شده است. بیراه هم نمیگوید. وبلاگهایی هستند که با هربار به روز شدن بیش از ده هزار نفر خواننده دارند و در این میان سهم آدمهای خیلی مشهور و یا آدمهای گمنام و ناشناس که علاقهای به شهرت ندارند بیشتر است. مشهورها دست به عصا مینویسند و ناشناسها آنجور که دلشان میخواهد. خلاصه برای هر سلیقهای نوشتهی خواندنی پیدا میشود. اما خواندن کتابِ زیرزمینی حتمن تجربهای یگانه است و مزهی خلافهای نوجوانی را میدهد.
مطمئنام بسیاری از کسانی که اثری مجوزنگرفته (همچون خود من) در گنجه دارند منتظرند تا استقبال از عروسکساز را ببینند. پیش از این محمود فرجامی کتابی به نام "بیشعوری" نوشتهی خاویر کرمنت را ترجمه کرده و روی اینترنت گذاشته بود. من نمیدانم با نویسندهی اثر چگونه کنار آمده است اما از فروش کتاب راضی به نظر میرسد. پونه ابدالی و کسانی دیگر تجربیاتی مشابه دارند که از واکنشها هنوز مطلع نیستیم. برخی نیز معتقدند کتاب فقط باید به شکل کاغذی منتشر شود.
من این کتاب را مدتی دیگر بعد از فراغت از درس و امتحان دانلود کرده، مبلغاش را از طریق آشنایان در ایران به حساب نویسنده خواهم ریخت (پرداخت زیر پنج هزار تومان ظلم به نویسنده است) و آن را خواهم خواند و هنوز نمیدانم کتاب خوبی هست یا نه. اما کنجکاوی برای خواندنِ کتابی که مجوز نگرفته است ممکن است نگذارد مدتی راحت بخوابم.
آنورِ خطِ راهآهن.
آخرهای تابستان بود. خاله در زیرزمین انگور میآویخت. به قول خودش آونگ میکرد. زیرزمینِ بزرگ، نورگیر و دلبازی بود. هنوز هم هست، آموزشگاه خیاطی شده اما هنوز باید بشود از پنجرههاش گیاه چسب را دید که دیوار آجری روبرو را کیپ تا کیپ پر کرده است. اول کارمان را با تیرکمان سیمی شروع میکردیم. گوشهای به کمین مینشستیم و حبههای انگور را نشانه میرفتیم." آها. خورد." میدویدیم طرفِ سیم بلندی که انگورها آونگاش بودند. ردِ تیر را میجستیم. نشسته بود به گوشتِ انگور. ریسه میرفتیم. حالا نوبت دیگری بود. آنقدر میزدیم تا وقتی که دیگر کسی تیری نداشت و ساقهای، انگور تازه نداشت.
میرفتیم توی حیاط نوک شلنگ را با انگشتمان میگرفتیم و حمله میکردیم به لایِ بسته بر دیوارهی حوض. سرِ شلنگ رها میشد و آب با فشار میخورد به دیوارهها انگار انفجار اتمی باشد، قارچِ گِلی میترکید و حظ میکردیم. وقتاش که میشد با همان شلنگ، آب را میگرفتیم به هم و تمام جانمان خیس میشد. پسرخاله هشدارمان میداد. او لباس اضافی نداشت ما هم نداشتیم هیچکس نداشت.
زیر آفتاب میایستادیم تا خشک شویم. وقت پر کردن کوله بود. تابستان به آخرها رسیده بود و نیمکتها ما را صدا میکردند. پسرخاله به دقت کوله را میبست. "نفت اینجا. کبریت اینجا. قوری اینجا. زیرانداز اینجا. چاقو را بده" ما تماشا میکردیم. چاقو نداشتیم پسرخاله یک چاقوی جیبیِ خوشگل داشت که مال ما نبود. میگفت شب باید زود بخوابیم فردا زود بیدار شویم. شب رختخوابها را میبردیم سر پشتبام، دراز میکشیدیم. آنقدر در و بیدر میگفتیم تا خوابمان ببرد. با صدای قمریها بیدار میشدیم. "بلند شو جات رو جمع کن."
بند کتانیها را میبستیم. در آن شهر مهمان بودیم. کتانی نداشتیم پسرخاله هم نداشت. کتانیها را از پسرعمهای پسرداییای قرض کرده بودیم. میرفتیم سر کوچه. پسردایی هم از آنطرف میآمد. یکی دو نفر دیگر هم میآمدند. هوا هنوز تاریک بود. مردی با دوچرخه از کنارمان رد میشد. صدای رکاب زدناش و صدای زنجیر زنگزدهی دوچرخهاش هنوز میآید.
توی جویها آب زلال و شفاف بود. اگر هوس میکردیم آبی به سر و صورت میزدیم. وسط شهر است که باشد. پیاده میرفتیم به میدان راهآهن. بوی خوبی میآمد. سینهمان را پر میکردیم از هوا. پسردایی میگفت "هواش سالم است خوب است." از روی خط رد میشدیم. قطارِ جنوب پیداش نبود. پسرخاله حتمن میگفت "خانهی سابق ما اینجا بود." روی تراورسها لیلیکنان میدویدیم و شرط میبستیم. سرِ هیچی سرِ رو کم کنی پسرخاله پول نداشت ما هم نداشتیم هیچکس نداشت. هنوز تاریک بود. باید میرفتیم طرف کوهسُرخه. قطارهای کهنه و ردهخارج کنارمان بودند. دورشان میچرخیدیم. میرفتیم طرفِ کوه.
دامنهها شیب داشت. علف نداشت گلهای ریزِ زرد داشت. لالویِ درهها حتمن چشمهای بود و پشت کوه سرخه باغِ گردویی بود. باغِ گردو نگهبان داشت. مصطفا گردویی اگر میدید کسی به شاخه آویزان است با اسباش میآمد. توی دامنه شهر پیدا بود. وجب به وجباش پیدا بود. شهر ساختمان سهطبقه نداشت. دو طبقه هم نداشت. چرا داشت. "اوناهاش. خانهی داییاینها." پسرخاله هشدارمان میداد گم نشویم. تابستان بود. پسرخاله دانشگاه نداشت ما مدرسه نداشتیم هیچکس مدرسه نداشت."اَه مدرسه. برو بالا بچه جان..."
کوهسُرخه تمام میشد. کوه نبود تپه بود. ما سُر میخوردیم پایین. پسردایی بزرگتر بود. هوامان را داشت. کتانیها گشاد بودند تنگ بودند. شنریزه پامان را میخورد. خانهی مصطفاگردویی پیدا بود. اسباش پیدا نبود. پسرخاله میخواست برود گردو بچیند. پسردایی رایاش را زد. پسرخاله اسب نداشت ما هم نداشتیم هیچکس نداشت. آن پشت نهر کوچکی بود. به هر نهر که میرسیدیم الکی سر و رومان را میشستیم. انگور داشتیم. پسرخاله نمیگذاشت سق بزنیم. میگفت تا برسیم. میرسیدیم.
آتشی میساختیم. به حرفهای احمقانه میخندیدیم به جوکهای دبستانی جوکهای بدونِ کاف. پسردایی با ما رودربایستی داشت پسرخاله نداشت ما هم نداشتیم. پسردایی حرفی نمیزد میرفت سراغ کباب. پسرخاله دوربین نداشت تا عکس بگیرد ما هم نداشتیم هیچکس نداشت. دراز میشدیم روی زیرانداز. یکیمان گم میشد بعد پیدا میشد. آفتاب میآمد. لِنگاش را میانداخت روی گردهی ما تا عرق کنیم. عرق میکردیم. عصر میشد. سایهها میآمدند. پسرخاله ساعت داشت. میگفت باید برگردیم. موبایل نداشت زنگ بزنیم که شب میمانیم ما هم نداشتیم هیچکس نداشت.
زیرانداز را میتکاندیم آتش را میکُشتیم سر و رومان را میشستیم. و برمیگشتیم. حتمن هم پسرخاله که آن موقع دوربین نداشت هم پسردایی که آن موقع دفترِ کار نداشت و هم ما که کتانی نداشتیم به عقلمان نمیرسید که نباید برگردیم. حتمن همینطوری بود که برمیگشتیم.
بدرود آقای رییسجمهور
وقتی بخواهی مرثیه بنویسی باید سعی کنی از نفرات اول باشی چون با گسترش رسانهها و سیل مشتاقان کم پیش میآید نوبت رعایت شود و پیش از دستمالی شدنِ خبرِ مرگِ دردناکِ یک آدم باید کار خودت را کرده باشی. البته این کار مراتبی دارد که لزومن گفتن آنها خیلی ضروری نیست.
واسلاو هاول را دوست میداشتم مثل یک طرفدار که کریسدِبِرگ را دوست دارد یا نوآمی واتس یا شان پن را و یا نسلون ماندلا را. او در سال 2005 سومین شخصیت محبوب مردمان جمهوری چک در طول تاریخ دانسته شده بود. حتمن دشمنان و مخالفانی هم دارد که از مرگ او امروز چندان افسرده نشدند.
چهار سال پیش پشت موزهی "فرانتس کافکا" در شهر پراگ موزهی واسلاو هاول را کشف کردیم. عمارت دوطبقهی کوچکی بود کنار رودخانه. زنِ بلیتفروش از دیدن ما خوشحال شد. موزهی بیرونقی بود که فقط دو بازدیدکننده داشت. آن دو بازدیدکننده هم ما بودیم. در طبقهی اول فیلمی نمایش داده میشد بسیار دیدنی. به یاد نمیآورم فیلمی کوتاه را دوبار پشت سر هم تماشا کرده باشم. داستان فیلم از این قرار بود که واسلاو هاول -نویسندهی معروف چک- در دورانِ وحشتناکِ بعد از بهار پراگ و پیش از رها شدن از سیستم کمونیستی تصمیم گرفت با وجود تحت نظر بودن به سفر در پهنهی چکسلواکی بپردازد، به بهانهی دیدن دوستاناش. فیلم سهپاره بود: روایتهای امروز هاول و دوستاناش از آن سفر، فیلمهای باقیمانده از آن سفر و تصاویر اخبارگویان تلویزیون همزمان با آن سفر.
قبلن اینها را گفتهام اما باز گفتناش هم این روزها بد نیست. لحظاتی بود که هاول به تنهایی در جنگل قدم میزد و مامور امنیتی در یک متری او راه میرفت (تنهایی بیمعناست در این نوع قدم زدن) و هاول تعریف میکرد که یکبار در همین سفر با یکی از دوستاناش وارد سونای بخار شده بود. مامور امنیتی جلوی او را گرفت و گفت مشکل قلبی دارد و اگر ممکن است صبر کند مامور جوانتری بیاید و او را در سونا همراهی کند! جالب است هاول هم قبول کرده بود. جالبتر از همه تصاویر اخبارگویان تلویزیون همزمان با این اتفاقات بود. آنها مدام در مورد خودکفاییِ گندم حرف میزدند. در هر خبری مرد کشاورزی میآمد و شرحِ فتوحات میداد. از آن طرف هاول و دوستان روشنفکرش زیر نگاه و نفس به نفس بازجویان بودند و این سو جشن خودکفایی با بوق و کرنا برگزار میشد. نتیجهاش شد رییسجمهور شدن هاول در دو دوره بعد از پایان حکومت کمونیستی. و هاول بسیاری از کارگزاران کمونیست را بخشید. در همین فیلم یکی از ماموران امنیتی میگفت بعد از انتخاب هاول به عنوان رییسجمهور همیشه در هراس بوده مجازات شود و یکبار هاول او را میبیند و میگوید: نترس تو وظیفهات را انجام دادی.
در طبقهی دوم موزهی هاول نامهها کتابها و یادداشتهای او بود. مردی در انتهای اتاق پشت میزی نشسته بود و با دقت اسناد را بررسی میکرد. حتمن او هم میدانست که "واسلاو هاول" سرطان ریه دارد و چندان ماندنی نیست. آنقدر گرفتار بود حتا سر بلند نکرد این دو بازدیدکننده را تماشا کند.
آن روز از موزهی هاول بیرون آمدیم و خیلی جاهای دیگر هم رفتیم و کنار رودخانه یکجور میگو خوردیم که تا عمر دارم نخواهم خورد. به تلخیِ همان میگو، هاول به شیرینی در یاد من مانده. مردم چک باید خیلی شبیه ما باشند از رفتار و سکنات و ترافیکِ خیابانشان پیدا بود. اما کتابخوانهای خوبی بودند. این را مطمئنام. از کتاب "تنهایی پرهیاهو" نوشتهی هرابال و از دستنوشتههای "ایوان کلیما" پیداست. وگرنه واسلاو هاول شانس چندانی برای رییسجمهور شدن نداشت. به هر حال او امروز درگذشته است و دستکم یک طرفدار اینجای دنیا دارد.
کتاب کودک
به نظرم رسید اگر شغلی در ایران باشد که بیشتر از دلالی، رستورانداری و سوپرمارکت سود اقتصادی داشته باشد "نشر کتاب کودک" است. در واقع حاضرم نظراتام را در اختیار هرکسی قرار دهم که میخواهد در این زمینه کار کند. دو سال پیش در نمایشگاه کتاب تهران تعداد زیادی کتاب برای ریرا خریدم. البته او هنوز به دنیا نیامده بود. بیشتر کتابها از نشر "افق" و "قدیانی" بودند که به هر حال در ایران صاحبناماند. برخی از کتابها را هم به صورت مجموعهای خریدم که شامل مجموعه قصه یا تصاویر بود. اغلب کتابهایی که با خودمان به کانادا آوردیم از همین کتابهای کودک است. در واقع کتابهای خودم را موقتن حذف کردم و گرفتار فرزندسالاری شدم.
یک راهِ آموختن زبان فارسی به کودکان در فرنگ، "اجبار" است. اجبار در رفتن به مدرسهی فارسی در روزهای تعطیل، اجبار در فارسی حرف زدن در خانه و اجبار در تماشای کانالهای تلویزیونیِ فارسی. راه بهتر، جذاب کردن برنامههای فارسی است. در این مدت فرصت داشتم تا برنامههای تلویزیونی کودک را در دو کشور مقایسه کنم. نتیجه نگرانکننده است. شادترین برنامههای تلویزیون ایران توانِ رقابت با اینوریها را ندارند. عموپورنگ و فیتیله و خالهشادونه در برابر "dora" و "cat in the hat" و گروه موسیقی "wiggles" ملالآور خواهند بود. کلاهقرمزی و پسرخاله هم برای کودکانِ کم سن و سال جذاب نیستند. مسخرهبازیِ بزرگترها و علاقهی آنها به این برنامه برخی کودکان را جذب میکند.
کافی است امتحان کنید. در کتابخانهها و گردهماییِ کودکان در کانادا آهنگها و ترانههایی خوانده میشود. من برخی از آنها را در یوتیوب نشانی میدهم. فقط ببینید برای هر آهنگ چند ورژن متفاوت وجود دارد:
If you are happy and you know it.
در عوض "اتل متل توتوله" و "عروسک قشنگ من" یا "یه توپ دارم قلقلیه" را جستجو کنید. اصلن جالب به نظر نمیرسد. مثلن دیدن لینکِ "خواندن یه توپ دارم قلقیله به شکل قرائت قرآن" نتیجهی جدی نگرفتن هرچیز در فرهنگِ باری به هرجهت است. خلاصهی حرف یک جمله است:" در فرهنگ ما کودکان جدی گرفته نمیشوند".
در همین کتابهایی که آوردهام شاعر برای فندکِ پدرِ کودک شعر گفته است که چون اژدها آتش دارد یا برای مادربزرگ که خیلی سال است مُرده است و چندبار تاکید کرده که مادربزرگ مُرده است یا داستاننویس نوشته که پدر و مادر و کودک و مادربزرگ همه با هم قهر بودند و انداختن دیگِ رویِ اجاق باعث آشتیشان شد. همهی این شعرها و داستانها هم نوشتهی آدمهای معروف است که اسمشان را نمیبرم. اضافه کنم که جلد هیچکدام از این کتابها مقوایی هم نیست تا آسیب نبینند. انگار خود ناشر میدانسته ممکن است کتاباش چندان چنگی به دل نزند.
در عوض کتابهای فرنگی قصههای سادهای دارند با تصاویری محدود. اینها گروهِ هدفِ خود را میشناسند. مثل فلان کتاب "حیوانات" تولید نشرِ فلان در ایران نیست که در یک صفحه عکس سه حیوان باشد و در یک صفحه عکس ده حیوان. هدف ناشر فرنگی کتابسازی نیست. او میداند که کودکِ کوچک تصاویر محدودی را میتواند در هر صفحه ببیند و بشناسد. و داستانهاشان از چه قرار است: دختری که برهای دارد و بره را همهجا با خودش میبرد، عنکبوتی که از ناودان بالا میرود با باران شسته میشود و دوباره با خشک شدن ناودان از آن بالا میرود و خیلی چیزهای دیگر. انگار لازم نیست برای کودکان فلسفهی مرگ و زندگی روشن شود و یا خوبی و درستی و مهربانی زورچپان شوند. داشتم فکر میکردم کتابهای بچهگی ما هم با اینکه مُهرِ "کانون پرورش فکری" بر خود داشتند و هنوز محبوباند اغلب کتابهای عبوسی بودند، رنگهای مات، موضوعاتِ جدی و تصاویرِ مینیاتوری که ظریف بودند اما لطیف نه، زیبا بودند اما کودکانه نه. یاد "منوچهر احترامی" را گرامی میدارم که به درستی این ظرافتها را میشناخت و بر فولکلور ما و بر نواهایی که در سرزمین ما هنوز شنیده میشود شعر و ترانه ساخت. باور کنید یا نه "حسنی نگو یه دسته گل" را با هیچکدام از این کتابهایی که گفتم عوض نمیکنم. ریرا هم آن را بسیار دوست میدارد.
حالا این روزها هر از گاهی صدای پاره شدن یک کتاب در خانه شنیده میشود. تحمل شنیدن چنین صدایی را اصلن ندارم. اوایل به ریرا میگفتم که نباید این کار را بکند. حتا به روش این روانشناسهای غربی مینشستم تا همقدش شوم توی چشمهاش نگاه میکردم و میگفتم "پاره کردنِ کتاب کارِ خوبی نیست." تذکرها اغلب نتیجهبخش بودند اما خودم میدانم پاره شدنِ فلان کتاب که شعرش بدآموزیِ مطلق است انگار اتفاقی طبیعی است که اگر در عالم فیزیک رخ ندهد دستکم در ذهن کودک اتفاق خواهد افتاد.
گفتوگو با هفتهنامهی سلامت
چند ماه پیش با "جواد ماهزاده" گفتوگو کردم برای انتشار در هفتهنامهی "سلامت". ظاهرن پرتیراژترین هفتهنامهی ایران است و برخی از دوستان همکارم در آن کار میکنند. این گفتوگو هفتهی پیش منتشر شد.
آقای اسماعیلیون! الان مشغول دندان پزشکی هستید یا داستاننویسی؟
بعد از مهاجرت، مشغول درس خواندن هستم؛ یعنی مرور هرچه پیش از این در دانشکده خوانده بودم. مدتی دیگر باید در آزمونی شرکت کنم.
داستاننویسی با خودش وسوسهها و دغدغههایی میآورد که آدم را از کارهای دیگر میاندازد. اینطور نیست؟ در مورد شما غلبه با کدام شغل بوده؟
نمیدانم منظورتان از کارهای دیگر چیست. در ایران که بودم، سعی میکردم به بقیه کارها هم برسم و اینجا هم که وقت آزاد فراوان است. از منظر دیگر، بیش از آنکه داستاننویسی مرا از زندگی روزمره باز دارد، از فکر کردن معمولی به زندگی بازداشته است.
میگویند داستاننویسی و شعر هم به استعداد و تخیل قوی نیاز دارند و هم به دقت و تمرکز. دندانپزشکی بیشتر به چه چیز نیاز دارد؟
به حوصله، توانایی و دانش. البته آنچه من میگویم ممکن است مبنای آکادمیک داشته باشد حال آنکه پزشکان واژه مشهورتر «مطبداری» را به کار میبرند که مانند توانایی گرداندن یک واحد تجاری است. مراجعه به دندانپزشک معمولا دلهرهآور است و اغلب پرهزینه و مردم ایران اغلب ترجیح میدهند فقط هنگام درد و گرفتاری به مطب دندانپزشک مراجعه کنند. یکی از تواناییهای دندانپزشک ایرانی متقاعد کردن برخی آدمها برای انجام یا ادامه درمان است.
آیا زمانی که درگیر داستان هستید، میتوانید کار دندانپزشکی انجام دهید؟ مثلا حواستان در حین معالجه از فضای داستانتان پرت نمیشود؟
مطلقا هنگام کار دندانپزشکی به داستاننویسی فکر نکردهام. اصلا به چیزی غیر از رابطه خودم و بیمارم فکر نمیکنم. ماهیت این حرفه استرسزاست و بعید است دندانپزشکی که عرقریزان ریشهشکسته یک دندان عقل را درمیآورد یا برای پروتز یک بیمار تعیین رنگ میکند، بتواند همزمان به یک قطعه موسیقی یا یک صحنه مهیج در فیلمی که تازگی تماشا کرده، فکر کند! البته ممکن است هنگام گفتوگو با یک بیمار با خودم گفته باشم عجب دیالوگ نابی یا چه شخصیت عجیبی، اما همانجا تمام شده است و درست ساعت 8 شب که اغلب کارم تمام میشد، در راهی طولانی که از مطب تا خانه داشتم داستانپردازی اوج میگرفت.
صفحههایی که مینویسید و راضیتان نمیکند، میتوانید دور بریزید یا پاک کنید. آیا شده در کار دندانپزشکی دچار اشتباه بزرگی بشوید که نشود جبرانش کرد؟
در داستان راحت چیزی را حذف میکنم؛ هرچند مانند هر نویسنده دیگری نسبت به نوشتهام دچار حس شیفتگی میشوم و به همین دلیل اغلب قبل از سپردن کار به ناشر، بعضی از دوستانم را مجبور به خواندن اثر میکنم تا شیفتگیها را قیچی کنم.
گفتید اشتباه بزرگ؟ یعنی اشتباه منجر به مرگ یا نقص عضو؟ اصلا! چون کلا آدم محافظهکاری هستم و در کارم بیشتر. سعی میکنم مرتکب عملی نشوم که دانشش را ندارم، اما در درمانهای روتین و در تشخیص حتما اشتباه کردهام. این را هم باید اضافه کنم که اشتباه پزشکی همیشه اتفاق میافتد. خود من بر اثر بیدقتی پزشک بیهوشی، 2 سال پیش در یک عمل جراحی ارتوپدی تا مرز از دست دادن کلیهها?یم پیش رفتم. البته داستانش را هم نوشتم که هیچ نشریهای حاضر به چاپ آن نشد اما در وبلاگم است. مگر یک تعمیرکار اتومبیل اشتباه نمیکند؟ مگر یک معلم اشتباه نمیکند؟ دوستی نقل میکرد که جلوی بیمارستانی در شمال شلوغ شده بود و خانواده متوفی میخواستند بیمارستان را بر سر کارکنانش خراب کنند. اطرافیان عصبی متوفا که پیرزنی مسن بود، به مرگ پیرزن معترض بودند. میگفتند پارسال که از درخت افتاد و آوردیمش اینجا فقط دستش شکسته بود. حالا چرا امسال که باز از درخت افتاده، میگویید ضربهمغزی شده؟
معمولا اگر اشتباهی اتفاق بیفتد، دندانپزشک در مورد آن با بیمار صحبت میکند یا سعی میکند یکجور رفع و رجوعش کند؟
بیمار از آنچه در مطب و هنگام درمان اتفاق میافتد، معمولا بیخبر است. من مراحل درمان را برای بیشتر بیماران و در حین کار توضیح میدادم، حتی با ترسیم شکل و نمودار و جدول! و اگر اشتباهی پیش میآمد، به هر شکلی که میشد، جبرانش میکردم، حتی گاه با پرداخت ضرر و زیان مالی. جلب کردن اعتماد بیمار به نظرم کافی بود. آنوقت به دروغگویی متهم نمیشدم. به نظر من خیلی وقتها رابطهای که باید بین پزشک و بیمار شکل بگیرد، ایجاد نمیشود و گاه کار به جاهای باریک میکشد. حل کردن مشکل در مطب و با گفتوگوی رودررو حتی با برگرداندن هزینه درمان، بهترین راه است. چند بار با پزشکانی که در نهادهای قانونی کار میکنند صحبت کردهام. آنها هم چنین رویهای را تایید میکنند. عصبانی شدن و ترغیب بیمار به شکایت و لج و لجبازی جز اتلاف وقت و هزینه و فرسایش حاصلی ندارد. گمان کنم بیشتر همکاران همین رویه را دارند.
آیا در سالهایی که دندانپزشکی کردهاید از کارتان، درآمدتان و فضای کارتان راضی بودهاید؟
تقریبا، از درآمد و شأن حرفه بله. از داشتن همکارانی خوب و کاربلد بله، اما خودتان میدانید که بیشتر آدمها از حرفهشان راضی نیستند. هرگاه وقفهای در کارم میافتاد، دلم برای کارم تنگ میشد و این انگار یعنی راضی بودن، اما فضای کارم در ایران که تمام آن در مناطق محروم گذشت، فرسودگی زیادی داشت.
دندانپزشکی از نویسندگی سختتر نیست؟
به هرکدام که دست بزنی میگویی «ای وای این سختتر است!» وقتی به کار دندانپزشکی مشغولی، در زمانی محدود به بیماران اتاق انتظار، بیماری که زیر دستت نشسته، منشیای که با بیمار چانه میزند و کارهای لابراتوار که نرسیدهاند، فکر میکنی و در نوشتن، هنگام برخاستن از جلوی کامپیوتر و بعد از پایان بردن یک فصل خونین که به مرگ قهرمان قصهات انجامیده، باری به سنگینی یک کوه روی شانهات مینشیند. هرکدام خستگی دلچسب خودشان را دارند.
در کودکی از دندانپزشکها نمیترسیدید؟
آنها را با آن ماسکهای مهیب و سرنگهای مهلک دوست داشتم. عاشق اتاق انتظار دکتر ارتودنسیام بودم. هر ماه از کرمانشاه به تهران میآمدیم و شب در خانه دایی میماندیم فردا عصر با مینیبوس از آریاشهر میرفتیم میدان ولیعصر(عج). بقیه راه را تا تختطاووس پیاده گز میکردیم، اما اتاق انتظار آقای دکتر واقعا دلچسب بود. بوی آلژینات و آکریل سوخته میداد. مادرم بسته نانبرنجیها را روی میز منشی میگذاشت. آقای دکتر ما را ویزیت میکرد و من معمولا بابت شکستن پلاک قبلیام به شدت مضطرب بودم. بعد فهمیدم شکسته شدن پلاک ارتودنسی اتفاقی متداول است اما احساس عذاب وجدان میکردم که چرا، مادرم را اینهمه راه تا اینجا کشاندهام. بعد دستیار آقای دکتر در آشپزخانه مطب، بچهها را ردیف مینشاند و قالب میگرفت. خوش میگذشت. درواقع تمام مدتی که ابزار قالبگیری در دهانم بود و زجر میکشیدم، حواسم به کشوی منشی دکتر بود که با پشتکار اسکناسها را میبلعید.
آیا تا به حال برای بچههایی که به شما مراجعه میکنند قصه یا شعری خواندهاید تا سرشان را گرم کنید یا اینکه شما هم با آبنبات و اسباببازی آنها را آرام میکردید؟
برایشان شعر میخواندم، بهشان آینه رنگی میدادم و دیوار سربی دستگاه رادیوگرافی پر از نقاشی بچهها بود ولی تمام سعیام را میکردم تا روی یونیتم ننشینند! معمولا کار به قهر و در انتها به آشتی میرسید. برای بچهها دندانپزشک خوبی نیستم.
بیشتر از کار دندانپزشکیتان راضی هستید یا داستانهایتان را موفقتر میدانید؟
نمیدانم. دندانپزشکی درآمد خوبی داشت، نویسندگی ندارد. دندانپزشکی ممکن بود به مشهور شدنت در یک محله در جنوب تهران بینجامد و نویسندگی نام تو را با روزنامهها و اینترنت تا دوردستها میبرد. با این سوال آدم گرفتار همان تناقض مشهور «علم بهتر است یا ثروت» میشود.
اگر ناشری بگوید شما را تامین مالی میکنم و برایم داستان بنویسید. دندانپزشکی را کنار میگذارید؟
جدا؟ نشانی من را که دارید! جدا از شوخی پاسخم مثبت است.
کار نوشتن بهگونهای است که در صورت وقفه، نویسنده را دچار ضعف و کاهلی میکند. شما معمولا چقدر از وقتتان را به نوشتن اختصاص میدهید؟
پاسخ این سوال به سوال قبلی شما هم برمیگردد. به محض اینکه فهمیدم زندگی روزمره و کمی بیشتر از آن، از راه دندانپزشکی میگذرد، ساعتهای کارم را کم کردم. صبحها بعد از خواندن روزنامه و وبگردی مشغول نوشتن میشدم. دوشنبهها بعدازظهر به جلسات داستانخوانی میرفتم. پنجشنبه بعدازظهر هم که بیشتر مطبها تعطیلاند. وبلاگنویسی 8 ساله و اصراری که بر آن دارم، هرگز مرا از نوشتن باز نداشته است. چند ماه اولی که در کانادا بودم، یک رمان نوشتم که در اصل دومین رمان من است. اولی متاسفانه مجوز نگرفت. شخصیت اصلی رمان یک دندانپزشک است که در جنوب تهران مطب میزند. اغلب خاطرههایم در دوره کار در جنوب تهران را در این رمان آوردهام. اشتباهها، اتفاقها، شخصیتهای متفاوت و عجیب و تاثیری که یک پزشک میتواند در زندگی بیمارانش داشته باشد. امید دارم که مجوز بگیرد. در این رمان بخش زیادی از سوالهای شما پاسخ داده میشود.
در کار دندانپزشکی چطور؟ آیا وقفه در کار باعث از دست رفتن مهارت میشود؟
مهارت عملی بعید است چون دچار مرور زمان نمیشود اما محفوظات معمولا فراموش میشوند و چند وقت یکبار به نو کردن و یادآوری نیاز دارند.
رقابت میان نویسندگان را جذابتر میدانید یا رقابت در شغل دندانپزشکی؟ اصلا رقابتی وجود دارد؟
زمانی گمان میکردم دمخوری با ادبیات، انسانسازی میکند. مدتی است دچار تردید شدهام. در هر دو حرفه دوستان خوبی دارم و سعی میکنم از ورود به بازیهای فرسایشی خودداری کنم. درواقع در ادبیات رقابتی وجود دارد که جدیاش نمیگیرم. کتاب منتشر میشود و اگر خوب باشد، مخاطبش را مییابد. در دندانپزشکی هیچوقت تجربهاش نکردهام. وقتی در مدت سپری کردن خدمت سربازی در شهری شمالی مطب زدم، دندانپزشکی میانسال آنجا مشغول بود. رقابت با او کاری عبث بود. من هم عادت ندارم اشتباه یک همکار را نزد بیمار بزرگ کنم و همکارم را به دردسر بیندازم. او هم همینطور بود تا اینکه به قصد تهران، منطقه را ترک کرد و من و همسرم بدون رقیب ماندیم. به تهران هم که آمدم باز به شهرکی که رفتم دندانپزشک نداشت. دندانپزشکهای ایرانی درآمد خوبی دارند و کمتر پاپیچ هم میشوند، اما از هم پراکندهاند. انتخابات اخیر «انجمن دندانپزشکی ایران» نشان داد که دندانپزشکها بر این ضعف آگاهی یافتهاند و قصد دارند فعالیت اجتماعیشان را افزایش دهند. بد نیست خاطرهای نقل کنم، در ورودی شهرهای شمالی مازندران اغلب وانتبارهایی در کنار خیابان میایستند و کاهو میفروشند. یک روز که برای خریدن کاهو رفته بودیم، هیچکدام از وانتبارها نبودند. پرسوجو کردیم. سیگارفروش دور میدان امام ساری گفت: «جلسه دارند.» گفتیم: «چه جور جلسهای؟» گفت: «جلسه تعیین قیمت برای کاهو!» حیف است و دردآور است که ایرانیها با افزایش سطح تحصیلات و تواناییها، هر کدام خود را در جزیرهای دستنیافتنی مییابند و در کارهای جمعی و در مشورتهای صنفی شرکت نمیکنند. دندانپزشکها از این قاعده مستثنی نیستند.
میگویند نویسندهها و هنرمندها روح حساس و لطیفی دارند. چطور میشود با این روح حساس دندان را از لثه بیرون کشید و فواره زدن خون و چرک و... را تماشا کرد و خم به ابرو نیاورد؟ واقعا چطور میتوانید این صحنهها را تحمل کنید؟
اولا خون چندان فواره نخواهد زد، مگر اینکه شریانی حیاتی پاره شود که جمعوجور کردن آن هم در محیط دهان کار شاقی نیست. ثانیا راه طاقت آوردن، فکر کردن به نتیجه درمان است. ضمن اینکه حتما کمی قساوت لازم است که خوشبختانه آن را دارم! فارغ از شوخی، شما هم نترسید. روزبهروز راههای بیاسترس کردن و آرامشبخشی در دندانپزشکی گسترش مییابند. پس با خیال راحت به مطبهای دندانپزشکی بروید و در دقایق انتظار از حرکت ماهیها در آکواریوم لذت ببرید. با این فرضیه که درون هر دندانپزشک ترسناکی یک نویسنده پرحرف و احتمالا مهربان پنهان شده است.
عصر بخیر خانم پلات!
مستاجر قبلی این آپارتمان زنی بوده که حالا مُرده. اسماش بوده خانم "پلات". اسم کوچکاش از این اسمهای قدیمی دهاتی است. حتم دارم هفتکفن پوسانده. یا دستکم شش ماه پیش که ما آمدهایم اینجا مُرده. بیشک هیچکس از زندگی در آپارتمانی که مستاجر قبلیاش مُرده لذت نمیبرد. علاوه بر اینکه ممکن است بلای رومن پولانسکی در فیلم "مستاجر" سرش بیاید و آخر سر از ارتفاع بیفتد توی خیابان، ممکن است گم شدن اشیای گمشده را هم به کنجکاوی و دردسرهای روح بانوی درگذشته نسبت دهد.
از وقتی آمدهایم به این آپارتمان نامههای بسیاری برای خانم پلات آمده است، تبلیغات تجاری نامههای بانک نامههای شرکت اینترنت و تلویزیون کابلیاش و نامههای شرکت بیمهی عمرش. یکبار نامهها را دسته کردم و بردم پیش مدیر ساختمان. مدیر ساختمان در اتاقاش نبود. چند روز بعد دوباره همین کار را کردم. باز هم مدیر ساختمان در اتاقاش نبود. تصمیم گرفتم یکی از نامهها را باز کنم. "بدهکاریِ چند صد دلاری به شرکت تلویزیون کابلی". از همان وقت خانم پلات برای ما مُرد.
خانم پلات بانوی سالخوردهی تنهایی بود بازنشستهی شرکت پست یا راهآهن، شوهرش دو سال پیش پروستات گرفت و مُرد. او هم پس از مدتی تنهایی مثل "جینی" خانم مسن طبقهی پایین که بعد از مرگ شوهرش یک تولهسگ هشتماهه آورده رفت و سگ آورد، اسماش را گذاشت "پانیل" و احتمالن به باقی مستاجرها در آسانسور مدام میگفت" فقط هشتماه. خیلی کوچولوست". حتا من چند بار از پریسا پرسیدم که ممکن است بعد از مرگ من یک تولهسگ هشتماهه بیاوری؟ خلاصه یک روز خانم پلاتِ نودسالهی ما جلوی تلویزیون لمیده بر کاناپه داشت مسابقهی بوکس تماشا میکرد که درگذشت. بعد از مرگ مدیر ساختمان ترتیب کفن و دفناش را در گورستانی نزدیک داد. بیمهی عمرش رسید به خواهرزادهای در ونکوور و تولهسگ هم به پیرزنی در طبقهی شانزدهم رسید که دو روز قبل از مرگ خانم پلات شوهرش را از دست داده بود. به بیماریِ سرطان رودهی کوچک.
امروز صبح بستهای برای خانم پلات رسید. ریرا و پریسا بیرون بودند. پستچی بسته را گذاشته بود جلوی در. وقتی که برگههای تبلیغاتی را از لای در رد میکرد متوجه شدم بستهای را جلوی در میگذارد. بعد از رفتن او بسته را آوردم تو. پاکت ضخیمی بود به رنگ قهوهای. تکاناش دادم."حتمن بستهی تبلیغاتی است". گذاشتماش روی میز و رفتم سر درسام.
بعد از خواندن چند صفحه دوباره برگشتم سروقت بسته. "حتمن بمب است". در روزنامه خوانده بودم که چند روز پیش خانم جوانی در ایالتی دیگر با همین بمبهای پستی ترور شده است. بمب را دوباره تکان دادم. گوش دادم. صدای تیکتاک در کار نبود. بمب را گذاشتم سرجایاش. بالاخره جزو اموال مُردههاست و خوبیت ندارد.
بعد از خواندن چند صفحه که اصلن یادم نیست در چه مورد بود تصمیم گرفتم که بمب را باز کنم. "هرچه باداباد". البته رویاش به انگلیسی سلیس نوشته بود "خانم پلات". خانم پلاتی در کار نبود. تمام نامههاش راهیِ سطل آشغال میشد. بسته را باز کردم. بمب در بستهبندیِ زیبایی طراحی شده بود. چهار سیدی در بمب بود همه مربوط به ایام کریسمس. ریرا و پریسا هم رسیدند. پریسا گفت چرا بسته را باز کردی؟ گفتم بابا مهم نیست. خانم پلات که...
ریرا از سیدی خوشاش نیامد. کارتون بود. از این کارتونهای کلاسیک کریسمسی که مربوط به فرهنگ خودشان است. دستگاه را خاموش کردم و رفتم سر درسام. سیدی همانطور توی دستگاهِ دیویدی ماند. پاکت قهوهای را انداختم توی سطل پیش آشغالسبزیها و پوست مرغی که دیشب پاک کرده بودم. بروشور را هم گذاشتم لای کاغذها تا ببرم بیندازم در سطلِ زبالههای خشک. بستهی سیدیهای باقیمانده را هم دادم به پریسا تا بعدن فکری به حالاش بکنم."بیچاره خانم پلات. حتمن هرسال برای نوهعمهای چیزی از این چیزها میخریده و پست میکرده."
ساعت شش بعدازظهر بود. در زدند. کسی خیلی آرام به در میکوبید. باز کردم. خانمی بود جوان با موهای بور و صورت کک و مکی. "سلام. بفرمایید؟"
"سلام. خیلی متاسفام. من هِتی پلات هستم. بستهای برایام رسیده، به همین آدرس قبلی..."
سفر از اندوه به اندوه (بخش نهایی)
مطالب سالگردِ مهاجرت را از مدتی پیش در ذهن داشتم و قرار بود بخش آخر، مروری ویژه در این باره باشد چرا که اصلن این "وبلاگ" را هشت سال پیش به بهانهی مهاجرت راه انداختم و میخواستم این مبحث را به سرانجامی برسانم. شما به لیست پیشنویسهای بخش نهاییِ نوشتهی من دسترسی ندارید اما خودم میبینم که سه نوشتهی مجزا نوشتهام و هر کدام را به دلایلی منتشر نکردهام.
ماجراهایی که این دو روز اتفاق افتاد مجال انتشار آخرین پیشنویسٍ مرا هم نخواهد داد نه شما دل و دماغ خواندن دارید نه من حوصلهی ادیت کردن. به نظر کاملن نامربوط به این فضاست و از قضا بسیار مربوط به این فضاست. در واقع همه آنچه من میخواستم بگویم از رفتن و برنگشتن و وسوسهی هرکدام دیروز دوستان با نشستن بر زینٍ اسبٍ سفارت گفتند.
بیربط نیست اگر بگویم این روزها شرح "شبهای گوته" را در سال 1356 در مجلهی "تجربه" میخواندم که جمیع نویسندهگان از استقبال و شور مردم گفته بودند برای شرکت در آن مجمع ادبی که سیاسی هم شده بود. از نحوهی سانسور کردن یک اسم میگذرم که به جای آن نوشته بودند "یک شاعر تندرو" و من ماندهام چطور گلشیری و منصور اوجی و محمد خلیلی همزمان بین اسامی بنویسند "یک شاعر تندرو" و سانسور ناراحتکنندهای بود (که درکاش میکنم) اما حرف اصلی اینجاست که دوستان من! بزرگان! آدمهای دوستداشتنیِ ادبیات، فرهنگ، ترجمه، تالیف و خلاقیت، کاش دقیقتر گفته میشد سرنوشت نهایی آن شاعران چه بود و از همه مهمتر کاش میگفتید که بر سر مخاطبان آن شبهای شعرٍ باشکوه چه آمد. اگر آن مجمع نتیجهای داشت و اگر ادبیات در آن سرزمین مخاطب داشت و اگر نویسنده را به قلب تودهی مردم جایی بود امروز این نمیدیدیم که میبینیم. در کنار هم زندگی میکنیم و حرف هم را نمیفهمیم. یکیمان از دیوار سفارت خارجی بالا میرود، احتمالن درخواستهای ویزای پدر و مادرها برای دیدن فرزندانشان یا درخواستهای ویزای جوانترها برای خروج از کشور را میریزد توی خیابان و عکس ملکهی محبوبشان را سر و ته میکند یکی هم مثل تمام بزرگان ادبیات و فرهنگ که گاه بر مسایل عجیب و پیشپاافتاده بر هم شمشیر میکشند و آدمی نمیداند دشمن واقعی ما کجاست؟ جهل است یا خودمان؟
بگذریم. امروز هشتمین سالِ زندگیِ این وبلاگ است و قرار است حالا حالاها زنده باشد. دلام برای خوانندهگان این وبلاگ در مرحوم "گوگلریدر" تنگ شده و امیدوارم روزی در جایی بهتر و روزگاری بهتر ملاقاتشان کنم.
سفر از اندوه به اندوه (بخش سوم)
رالف جاورسیان میگوید: هر مهاجر حفرهای در قلباش دارد. نسل اول مهاجر آن را با مرور گذشته پر میکند و نسل دوم مهاجر با جستجوی هویت.
"نه انتخاب پدر و مادرت دست خودت هست نه انتخاب سرزمینی که در آن متولد میشوی پس حتا اگر آنطرف مرزهای منظومهی خورشیدی بروی سرزمینات با تو خواهد آمد. برای همین است که خوابهای آدمیزاد اغلب در جایی یکسان میگذرند."
این تعبیر را از مهاجری ایرانی شنیدم که بیست و شش سال است به کانادا آمده. او میگوید هنوز در خوابهاش جنگهای خیابانی هست جبهه هست مرز هست مجروح هست کشته هست و چیزهای دیگر. او میگوید یک روز بالاخره از جنگیدن با کابوسهاش خسته شده و اجازه داده زندگیشان را بکنند. من هم همین را میگویم "کابوسهای عزیز! راحت باشید."
روزهای اول گیج بودم. تصور میکردم مسافرتی طولانی است. "برمیگردیم؟" سرمای تورنتو بیداد میکرد. از ماهعسلی که میگویند مهاجران در بدو ورود با آن مواجه میشوند خبری نبود. کالسکهی ریرا در پرواز گم شده بود هوا تاریک بود تاریک و ابری، بوهای جدید آزارم میداد به خصوص وقت ورود به سوپرمارکتی بزرگ نزدیک آپارتمانمان. از مسیری زیرزمینی به سوپرمارکت میرفتیم. از میان اتومبیلها و دوچرخههای پارکشده رد میشدیم بوی لنت و لاستیک میآمد. درهای بزرگ و سنگین فلزی را باید میگشودیم تا به زیرزمین سوپرمارکت برسیم. نرسیده به آسانسور بوی کالباس دودی و پنیر کپکزده میآمد که بر آن برف در حال آب شدن باشد. به هم میریختم. اما مجبور بودیم یخچال خالی را به سرعت پر کنیم. نگاهام روی مارکهای ناآشنا میچرخید. حالتدهندهی مو را به جای شامپو خریدم، چرا گوشتها اینطوری است چرا مرغها پاک نکرده است، به جای خیارشور یکجور خیار شیرین بدبو خریدم. سرگیجه ادامه داشت. ریرا ساعت چهار صبح بیدار میشد. تلویزیون را روشن میکردیم و نمیدانستیم چی به چی هست. کلمات انگلیسی در سرم میچرخید و دور میزد.
کالسکه را ساعت نه شب جلوی آپارتمان تحویل گرفتیم. دلمان گرم شد. از قبل میدانستیم تا چند سال چطور باید زندگی کنیم و چه تصویری روبروی ماست. پس در خواب و خیال نبودیم که فرش قرمزی هست و استقبالی هست اما ذهن آدمی را چه میشود کرد که مدام به چیزی شبیه گذشته چنگ میزند.
"عادت میکنیم". مثل خیلیهای دیگر عادت کردیم. مهاجرت، پرتاب شدن از قرنی به قرن دیگر نبود پرتاب شدن از تاریخی به تاریخ دیگر بود پرتاب شدن از "من بمیرم تو نمیری" به "خط ممتدِ قانون" پرتاب شدن از تعارف و توطئه به اصول به مبانی. نمیدانم اگر "ریرا" نبود که هر روز به بازی جدیدی سرمان را گرم کند برمیگشتیم یا نه. گمان نمیکنم. نمیدانم اگر اینترنت نبود که خبرها را دنبال کنم با دوستان و اقوام حرف بزنم برمیگشتیم یا نه. گمان نمیکنم. بیرون برف میآمد و توی دل ما گرم میشد. یاد حکایت مردی میافتم که بر برفِ قلهای نشسته بود و با آتشِ قلهی روبرو گرما میگرفت.
"برنمیگردیم". من این را بارها با خودم زمزمه کردهام، در پیادهروی در سرما برای رسیدن به سوپرمارکتی ارزانتر، در روزی که ریرا زمین خورد و لنگ زد و دواندوان پیش پزشکاش میرفتیم، در روزهایی که منتظر تاییدیهی دانشگاهام بودم برای ثبت نام در آزمون کانادا، در تمام اوقاتی که روبروی این مانیتور مینشینم و سایتهای مربوطه را مرور میکنم و همین حالا همین امروز که بیرون باران میبارد، باتری لپتاپ عمرش را کرده و باد زمستانی، خبر از سرد شدن میدهد.
"برنمیگردیم". تلخی و شیرینی ادامه دارد. باید پلهای پشت سرت را خراب کرده باشی که فکر کنی دیگر دیگر دیگر برنمیگردم. یک روز به خانه آمدم و به پریسا گفتم امسال آخرین سالی است که به آن مطب میروم میدانستم که دیگر نمیروم. در و دیوار آنجا هنوز مال من است ولی از آن روز دیگر به آن برنگشتهام حتا نرفتهام قرارداد اجارهاش را امضا کنم. چیزی مثل خوره به جان آدم میافتد و به جای آنکه صورت و دماغ و چشم آدم را بخورد به قول علی چنگیزی دل و بار آدم را ذوب میکند. "رفتن رفتن رفتن" و وقتی مهیا شد آدمی پر میگیرد تا خوره را از تناش بتکاند از دل و بارش از کابوسهاش.
پس حفره میماند سر جای خودش همان حفرهی اولِ این نوشته. باید یاد بگیری که بیخودی انگشت توی حفره نکنی تا گشاد بشود. همین اندازه که هست خوب است. باید مراقباش باشی. باید هر از چندی نگاهاش کنی و به خودت یادآوری کنی "خوب بود بد بود برای خودش روزگاری بود ولی من برنمی...."
سفر از اندوه به اندوه (بخش دوم)
رالف جاورسیان میگوید: مردی را درون محدودهی مرزهای جغرافیایی میشناسم که هر روز به آسمان نگاه میکند و زیر لب میگوید "یک روز با یکی از این هواپیماها از اینجا اینجا اینجا میروم" و زنی را خارج از محدودهی مرزهای جغرافیایی میشناسم که هر روز به آسمان نگاه میکند و میگوید "یک روز با یکی از این هواپیماها به آنجا آنجا آنجا برمیگردم." کدام سرزمین تناقضی چنین را تجربه کرده است؟
مهاجر کسانی را تنها میگذارد. مهاجر دختر کوچکی است که مادربزرگهاش را توی مانیتور میبیند. این جمله جملهای احساساتی نیست بلکه تماشای هرروزهی مادربزرگها که از دریچهای کوچک بزرگ شدن نوهشان را تماشا میکنند جزئی از زندگی است. مهاجر میتواند مادربزرگاش را با خودش بیاورد. مانیتور هم میرود پی کارش. خیلیها این کار را میکنند. مادربزرگ و پدربزرگ و پدر و مادر و نوه نتیجه همه با هم میآیند. اصلن همه اینجایند از خیلی سال پیش.
مهاجر شغلاش را رها میکند. ممکن است روزنامهنگار بوده مهندس بوده پزشک بوده. ممکن است رتبهی علمی داشته ممکن است مدیر جایی بوده اعتباری داشته ممکن است صبحها میرفته دانشکده بعدازظهرها مطب. ممکن است همکاران خوبی داشته ممکن است آبدارچی دانشکده را آدم حساب نمیکرده ممکن است برای دربان ساختمان سر هم تکان نمیداده اما اینجا... اینجا کسی او را نمیشناسد کسی هر روز در را برایاش باز نمیکند. "بفرمایید آقای دکتر." او در هیات تازهاش فقط یکجور قیافه است یکجور قیافهی سبزه یا سفید بین قیافههای سیاه تا زرد، چشمبادامی تا سرخپوست، محجبه تا بیکینیپوش و کت و شلواری تا جلیقه بر تن و هدفون در گوش. مهاجر اما میتواند کار پیدا کند. از سیب چیدن در فروشگاهی شروع کند یا پوست مرغ بکند یا گاری هل بدهد تا ارتقا پیدا کند، مدیرِ خرید بشود یا مدیرِ فروش، تا خانهای بخرد و خودش را نونوار کند. با همین آرزوهاست که مهاجر سرمای استخوانسوز را سر میکند و همچنان در تصویر مانیتورها میخندد. البته مهاجر میتواند شغلاش را هم بیاورد به خصوص اگر بانکداری فراری یا دلالی زبردست باشد. میتواند ملکی بخرد و بنشیند توش اسکناس بشمرد.
مهاجر دوستاناش را رها میکند. یادش میرود در جوانی شبی تا صبح در مستی سر بر شانهی رفیقی گذاشته و گریه کرده یادش میرود آن شب که کسی به کسی نبود از خودِ تجریش با یک مشت رفیق آس و پاس پیاده و غزلخوان گز کرده تا میدان ولیعصر آنقدر مدهوش از خود که جلوی اتومبیل عروس گذری یک دور کامل با دوستان رقصیده، یادش میرود وقتی لَنگِ یک میلیون تومان بود با یکی دو تلفن کارش راه افتاده. مهاجر اما میتواند دوست پیدا کند. اگر از ایرانیها دلخور باشد با کاناداییها با هندیها با عربها دوست بشود. میتواند دوستان خودش را فراموش کند. دوستاناش هربار در ایران جمع میشوند به او زنگ میزنند و هربار کمتر پیش میآید که زنگ بزنند و وقتی غیبت طولانی شد همه همدیگر را فراموش میکنند. اصلن میتوانند با هم مهاجرت کنند. بعضیها این کار را هم میکنند. مادربزرگ و پدربزرگ و نوه و نتیجه را که میآورند، در کنارش با دوست و رفیق همه با هم میآیند.
مهاجر خاطراتاش را بایگانی میکند. زحمتی نیست یاد دانشگاهاش نیفتد، کاری ندارد قیافهی بزککردهی فلان دختر یا قمپز در کردن بهمان پسر را جلوی چشم بیاورد تا همهچیز فراموش شود. دشوار نیست سیگار کشیدن با رفقا را وسط ماه رمضان در حیاط پشتی دانشکدهاش فراموش کند وقتی سیگار را ترک کرده است. او میتواند خاطراتاش را بنویسد تا فراموششان کند. او حتا میتواند خاطرات تازه بسازد تا آن قبلیها بیشتر و بیشتر خاک بگیرند. اصلن میتواند همه را یکجا بسوزاند مغزش را reset کند اسم خودش را بگذارد "فیلیپ" و دنبال زندگی جدیدی بگردد.
مهاجر میتواند طعم و بوی غذاها را فراموش کند بوی بربری را و عطر بازار را. مهاجر میتواند دردهاش را فراموش کند رانندهی وانت چپکرده را به یاد نیاورد که شب عید توی بزرگراه آزادگان زیر بار هندوانه جان داده بود مردی را به یاد نیاورد که چسبیده به خانهاش مرد دیگری را جلوی دوربینهای موبایل سلاخی میکرد میتواند به یاد نیاورد قلباش از مهاجرت فلان رفیق چه تیری کشیده یا از جدا شدن دو دوست یا زن و شوهری چقدر غمگین شده. پس فراموش کردن خیابانها کوچهها اتومبیلها و پلاک خانهها هم نباید چندان دشوار باشد حتا فراموش کردن ایستگاه همیشهگی در جادهی فیروزکوه بالای مه رو به جنگل با لیوان چای داغ در دستاش.
مهاجر اینگونه میتواند نفرتاش را هم فراموش کند عشقاش را هم فراموش کند. و وقتی فراموشی آمد و وقتی آدم دیگری شد، وسط حرفهاش کلمات انگلیسی پیدا میشوند، به خیابانهای منظم و زندگی محافظهکارانه عادت میکند و وقتی هرچه خواست بخرد به اتیکت قیمتاش نگاه کرد و یادش نیامد در وطناش گوجهفرنگی چقدر است یا کاهو چه طعمی دارد در مغز reset شدهاش تنها مکانها تهنشین میشوند، خاک و خاک و خاک.
سفر از اندوه به اندوه (بخش اول)
یک نفر ممکن است اینطور شروع کند: "چند روز دیگر یک سال میشود که از آن خرابشده زدهایم بیرون." کسی ممکن است اینطور شروع کند: "این خانه قشنگ است ولی خانهی من نیست. این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست. دلمان تنگ شده." یک نفر که اسماش شاهرخ گیواست ممکن است بگوید صدای قیژقیژِ درها در ایران هم صدای متفاوت و دلنشینتری است و آن یک نفر ممکن است دلاش برای صدای قیژقیژِ درها هم تنگ بشود. یک نفر که من نیستم ممکن است جایی بنویسد از تو متنفرم از همهی شما متنفرم و برنخواهم گشت تازه این سال اولاش بود.
دلام میخواهد به راستی و درستی بنویسم صادقانه و بیواسطه. از اینکه چند روز دیگر حضور ما در کانادا یکساله خواهد شد. و مگر یک سال خیلی معنیها نمیدهد؟ و مگر قدمت هر چیز یکساله شد و شمعی خواست و سالگرد و بهانهای حالا عشق است حالا مرگ است حالا تولد است حالا فرزند است و یا مهاجرت است، مگر آیینی نو قرار نمیگیرد در دل آدمی؟ پس دلام میخواهد در دو کلمه خلاصهاش نکنم که یک سال گذشته است و "ما خوبیم" که "راضی هستیم" که "جای شما خالی". دلام نمیخواهد در دو جمله بگویم "رفتیم فرودگاه. آنها گریه کردند. ما خسته بودیم. آنها پنجه ساییدند به شیشهی خداحافظیِ فرودگاه و ما دور شدیم خیلی دور. و یک سال گذشت" دلام میخواهد از تمام دشواری این راه بنویسم بیاینکه انصاف را فراموش کنم. بنویسم یک سال ماندن در کانادا در این شهر شلوغ تورنتو دور از تمام نزدیکان و دوستان چه مزهای میدهد. دلام میخواهد بیآنکه غمگین شوم بیآنکه مثل آدمهای دچار به یاس فلسفی که در یک مهمانی بزنبکوب یله میشوند روی مبل، لیوان خنک مشروب را به پیشانی میسایند و خیره میشوند به رقص دود سیگاری که در جاسیگاری دود میکند و همه به این معناست که "من من من با شما متفاوتام"، بدون این شمایلها ماسکها و تصاویر ساختگی به شما بگویم که مهاجرت چیست. مهاجرت یکساله چیست از نظرگاه من. البته فراموش نخواهم کرد که گفتهاند هر چه میکنی فکر نکن کار مهمی است. وقتی میخواهی بچهدار شوی فکر نکن کار مهمی میکنی وقتی میخواهی اسباب بکشی فکر نکن کار مهمی میکنی وقتی مهاجرت میکنی فکر نکن کار مهمی میکنی (البته شاید وقتی میمیری اوضاع کمی فرق کند) چون هزاران نفر پیش از تو این را به جان خریدهاند بچهدار شدهاند اسباب کشیدهاند خانه خریدهاند خانه فروختهاند زندگی کردهاند و حتا مردهاند و من میخواهم چیزی بنویسم بدون آن که فکر کنم کار مهمی کردهام یا دارم کار مهمی میکنم. من هم یکی از 83 میلیارد آدمی هستم که در طول تاریخ زندگی کردهام. قبل از ادامه به خواندن این نوشته سعی کنید کمی از این رقم عجیب وحشت کنید، 83 میلیارد نفر.
اما حاصل این پیشگفتار خستهکننده چیست؟ مهاجرت از نگاه من سفری تراژیک است. تراژدی در معنای ویکیپدیایی نمایش ناتوانی انسان در پیشگاه خدایان است. اینجا در همین ویکیپدیا خیلیها دربارهی تراژدی حرف زدهاند. بهتریناش را شوپنهاور گفته "تراژدی نمایش یک شوربختی بزرگ است" و نیچه هم بیراه نگفته "تراژدی اوج خلاقیت بشر است."
بد شروع کردم نه؟ حتمن بدون تمرکز کردن به یاد تراژدیهای سهمگینی میافتید که در ادبیات یا تاریخ خواندهاید و به یاد اجساد بسیاری میافتید که تراژدی در خیال و واقعیت روی دست ما گذاشته است مانند جنازههای رومئو و ژولیت که در کنار هم آرمیدهاند یا جنازهی هملت- ناکام از وصال افلیا و با آن غم سنگین که در جاناش لانه کرده- یا جنازهی سهراب در دامن پدرش یا جنازهی سیاوش در پی توطئهی نامادریاش و جلوتر که بیاییم چهرهی راسل کرو در نقش گلادیاتور به خاطرم میآید با زخمی کاری در پهلو وقتی با دشمناش چهره به چهره میشود یا زخمی که داش آکل از دشنهی کاکارستم برمیدارد به همان تلخی که خاطرات یک زندانی سیاسی را میخوانی به همان دشواری که خبر جوانمرگ شدن کسی را میشنوی. اما اینها همه حکایت است قصه است و در بستر تاریخ و در بستر ناکامیهای بشر و شوربختیها - آنطور که شوپنهاور گفته - زیرا به نظر من تراژدی معنای خود را تغییر داده است. یعنی دیگر نباید از شنیدن خبر مردن یک زندانی سیاسی در زندان از شنیدن در حبس ماندن یک قهرمان از شنیدن خبر خنجر فرو کردن به آنجای یک دیکتاتور خیال شنیدن یک خبر تراژیک در سرتان بگذرد. "خوش به سعادتتون که میرین روضه، جاتون وسط بهشته. ما که دنیامون شده آخرت یزید. کیه ما رو ببره روضه؟ آقا مجید تو رو چی به روضه؟ روضه خودتی گریهکن نداری. و گرنه خودت مصیبتی دلت کربلاست." تراژدی دیگر تراژدیِ تعریف شده نیست. تراژدی زندگی ماست و مهاجرت از دید من در اولین قدم یکجور تازهای از تراژدی است، سفری از اندوه به اندوه.
بیابانِ کلهکدوها
"پنجاه درجه بالای صفر" رمان تا
زهی علی چنگیزی رمانی داستانگو ست و چون رمانی داستانگوست و تقریبن داستانی سرراست و واضح دارد از دید من سه ایراد بر روایت آن وارد است:
1. سربازی ترسو به نام سعید که با ترس دیوانهوارش گاو پیشانیسفیدِ پادگان است در راه ماموریتی خطرناک خودش را از نفربرِ سربازها پایین میاندازد. هشت نُه ماه بعد دو جسد در کویر پیدا میشوند. استوار و آجوداناش (که جمعیِ همان پادگاناند) برای پیدا کردن راز اجساد به یاد هر گمشدهای میافتند به جز سرباز ترسوی خودشان.
2. نویسنده برای نوشتن صحنهی سرقت بانک دو راه پیش رو داشته است. یا نادیدهاش بگیرد و سرقت بانک از دید یکی از دزدها بیرون از بانک روایت شود که همدستاناش وارد بانک میشوند، تاخیر میکنند، صدای تیر میآید و سراسیمه برمیگردند یا خودش از دیدگاه راویِ کل، سرقت را بازسازی کند و چون این سرقت ماجرای محوری این رمان است و اتفاق اصلی است نمیدانم چرا نویسنده با اینکه انتخابهای خوبی در دست داشته سریع و گذرا از مهمترین اتفاق رماناش عبور میکند.
3. نویسنده تمام تلاش خود را کرده تا "علی ستوده" را بسازد. از دیالوگها، زبان عامیانه و کلمات لاتها استفاده کرده و صحنهآراییِ دلچسبی به راه انداخته اما نمیدانم چرا آنقدر که بشود علی ستوده را شناخت به او نزدیک نمیشود. بعید میدانم آدمی مثل علی ستوده در پایان این همه اتفاق فیلسوف از کار دربیاید و در شرح زندگی جملاتی بگوید که خواننده از او یک ضدقهرمان ماندنی بسازد. اصولن بعید میدانم این دزد فراری در کرمان که راه به راه آدم میکشد بتواند شبیه "ژان رنو" در فیلم "لئون" یا "فارست ویتاکر" در "گوستداگ" خودش را بازسازی کند. و اگر بخواهد ماندگار بشود باید چیزهای دیگری هم داشته باشد.
فارغ از اشکالاتی که به ذهنام رسید و بیشتر به منطق داستان و ضعف شخصیتپردازی مربوط میشود علی چنگیزی در خلق مکان رمان یعنی "کویر" تفتیدهی ترسناک بسیار خلاقانه عمل کرده است. همانطور که برخی (چون یوسف انصاری) گفتهاند کویر برجستهترین شخصیت این رمان است و صحنههای "در انتظار گودو" وارِ استوار و آجودان بیاندازه خواندنیاند. فضای پادگان، خشونت و جنسیتی که در کلام سربازها، در رفتار آدمهای کویر و در وجنات دزدها هست خودِ زندگی در حاشیهی شهرهای ایران است. خودِ زندگیِ آدمهای فراموششده است. و چون علی چنگیزی جسارت کرده و به سراغ چنین آدمهایی رفته و برخیشان را خوب میشناسد (به خصوص سربازها را) کافی است که مورد تحسین کسانی قرار بگیرد که خواهان خواندن رمانی متفاوتاند.
علاوه بر این خلق "پنجاه درجه بالای صفر" بیارتباط به فضایی که نویسنده در آن زندگی میکند نیست و با هر آدمی که در این کتاب به ضرب گلوله به زمین میافتد خبری در روزنامهی حوادث پیش چشم ما جان میگیرد. و بزرگترین هنر نویسنده در این رمان یادآوری همین صحنهها به خواننده است. خبری که به سرعت و در نگاهی سرسری از پیش چشم ما میگذرد میدان بازیگریِ مردان و زنانِ بیسرنوشتی است که بین خود ما زندگی میکنند یا زندگی میکردند.
"پرسه زیر درختان تاغ" کتابی خواندنی بود. کتاب دوم علی چنگیزی هم در کنار آن قرار میگیرد. امیدوارم ضلع سوم این سهگانه زودتر تکمیل شود.
برویم کلیسا بزنیم.
دیروز ظهر به قصد پستخانه از ساختمان بیرون رفتیم (من و ریرا). همانطور که خوشخوشک از در آسانسور بیرون آمدیم درست جلوی در دو جوان خوشپوش و خوششمایل با کتهای تیرهی نو، پُلیورهای مشکی ریزبافت و کراواتهای خاکستری راهمان را گرفتند. به نظر هممسیر بودیم. "هی. چطوری همسایه؟ شما خوبی؟ چه دختر نازی." از قرار تازه همسایه شده بودیم. گفتند دو ماه است آمدهاند به ساختمان ما. حس جهانسومی من میگفت موضوع فراتر از همسایه بودن است. چون مسیر کوتاه بود و آن دو قدمزنان از دو طرف حرف میزدند و لبخند به لب داشتند. تا کی آدم میتواند بگوید ساختمان خوبی است و محلهی خوبی است و چنین است و چنان. حواسام رفت به اتیکت خوشخط کنار یقهشان.
"شما به خدا اعتقاد دارید؟" وقتی گفتند میسیونرهای مذهبی هستند دمغ شدم. آدم همان همسایه باشد و سلام و علیک کند مگر چه اشکالی دارد؟ مگر هر وقت این همسایهی هندیِ روبرو را میبینیم که کلی سوال و جواب میکند چه اشکالی دارد؟ وقتی حس جهانسومی من به خوبی زنده بودن خودش را نشان داد گفتند که برای کلیسای کاتولیک کار میکنند و مبلغ مذهبی هستند همان میسیونر همان کشیش، دو کشیش جوان قدبلند با موهای بور و لبهای خندان.
"شما به خدا اعتقاد دارید؟" آنکه جوانتر بود از من پرسید که آیا به خدا اعتقاد دارم یا نه. در دستاش انجیل سیاه کوچکی بود درست شبیه آنچه در فیلمها دیدهایم. و من گمان کردم در اتاق اعتراف کشیشام. ترسیدم. ریرا را بغل کردم.
"شما به خدا اعتقاد دارید؟" یکیشان گفت چند سال پیش ملحدی درجهیک بوده است اما کلیسای کاتولیک ایماناش را به او برگردانده. گفت ایماناش را مدیون کلیسای کاتولیک است. گفت اگر بخواهم میتوانم با میسیونری به زبان خودم حرف بزنم.
"شما به خدا اعتقاد دارید؟" جواب این سوال برای من اول یکجور شوخی بود. باید میگفتم در کشور من جواب همچین سوالی این است "تو خودت به روح اعتقاد داری؟!" اما نگفتم چون شرحاش مفصل میشد. گفتم من از سرزمینی مذهبی میآیم. حتمن میدانید؟ میدانستند. اما نمیدانستند که ما قبل از اینکه آدم بشویم قبل از این که راه بیفتیم قبل از اینکه حرف بزنیم قبل از اینکه مدرسه برویم دانشگاه برویم قبل از اینکه شغل انتخاب کنیم قبل از اینکه ازدواج کنیم قبل از اینکه مملکتمان را ول کنیم و غربتگیر بشویم با آن قرآنی که مادرها بالای سرمان میگیرند با آن وردی که مادربزرگها در گوشمان میخوانند با قلعهی یاسینی که از آن ردمان میکنند تکلیفمان را با "ایمان" روشن میکنیم. اعمالمان را تقسیم میکنیم به ثواب و گناه، اموالمان را تقسیم میکنیم به حلال و حرام، روزمان را تقسیم میکنیم به عاشورا و روز نوروز، ماهمان را تقسیم میکنیم به رمضان و امرداد و نفسمان را تقسیم میکنیم به اماره و لوامه و مطمئنه.
"شما به خدا اعتقاد دارید؟" شما که اینها را میخوانید در جواب بله و نخیر من کنجکاوی نکنید چون من هشت روز بود از خانه بیرون نرفته بودم و دنبال دردسر میگشتم و چه کسی بهتر از دو میسیونر مذهبی که چون دو پروانهی رنگین در تور کارتنکسازی گوشهی دیوار گرفتار شده بودند. پروانه بودند قبول ندارید؟ در سرزمینی آزاد دو جوان خوشلباس و بلندقد که میشد بروند "مدل" بشوند و پی فسق و فجور بگردند شده بودند دو میسیونر سر به راه کاتولیک بی شهوت قدرت. معلوم بود که از دواندن یک ملحد یک بیایمان یک مسلمان یک شیعه یک یهودی به صف عاشقان عیسامسیح تا پایان عمر دلشاد خواهند شد. شهوت قدرت کجا بود؟ کو تا پاپ شدنشان در سرزمین واتیکان؟ و مگر پاپها به این راحتیها به ندای الرحیل پاسخ میدهند؟
"شما به خدا اعتقاد دارید؟" از نوزدهسالهگی به این سوال فکر نکرده بودم. مانند هر خاورمیانهای دیگری که در همان سالها و شاید بسیار زودتر از خود آن را میپرسد و جواب میدهد و شاید منشا گرفتاریهای بعدی بشود اما به گمانام جنگ مغلوبه شده بود. گفتم که همیشه دوست داشتهام مراسم عشای ربانی و غسل تعمید را ببینم. اگر چنین امکانی برایام فراهم شود بدم نمیآید چند ماه بعد کسی زنگ بزند و بگذارد بروم این چیزها را ببینم. آن یکی که جوانتر بود و انجیلی در دست داشت چند بار دست برد کتاب را به من بدهد و هربار پشیمان شد. دست دادیم و خداحافظی کردیم. دور میشدند و من و ریرا منتظر سبز شدن چراغ بودیم. داشتم فکر میکردم گرداندن کلیسا هم کار سختی نباید باشد. و استخدام جوانهای خوب برای تبلیغ هم کار بدی نباید باشد و در کل اینجور کارها بیزینس بدی نیست. هم با آدمهای مختلف آشنا میشوی هم شب نشده انجیل خودت را پخش کردهای. داشتند دور میشدند. گمان نکنم زنگ بزنند. جذب تماشاگر عشای ربانی و غسل تعمید برای اینها چیزی حساب نمیشود. برویم ریرا. بد نیست ما هم همین روزها برویم کلیسایی برای خودمان بزنیم.
در "فرهیختگان"
کاوه فولادینسب هر هفته در روزنامهی "فرهیختگان" چیزی مینویسد برای معرفی کتاب و همچنین بیان تجربیات شخصیاش. نگاه او به مجموعهداستان "قناریباز" را اینجا میتوانید بخوانید.
زبان مادری
دختر جوانی توی درمانگاه با تلفن حرف میزد. نمیدانم چند وقت از مهاجرتاش به کانادا میگذشت. قبول دارم هرکس هرجور دلاش بخواهد میتواند حرف بزند و به کار بردن هرجور کلمهای حتمن مجاز است اما وقتی با صدای بلند با موبایل در مکانی عمومی حرف بزند یعنی خودش را در معرض قضاوت قرار داده است:
"آره. جای تیوی رو چِنج کردم. اوه شی ایز سو کیوت (رو به ریرا که محو تماشاش شده بود). آره دیگه جِیجِی (حتمن محمدجواد یا جهانگیر یا جلال) تحمل کیتی رو نداشت (منظور بچهگربه) نتونست تُلِرِیت کنه (تحمل کنه) ما هم دادیماش به دَدیاینا خیلی میس کردماش. اوه شی ایز سو کیوت. آره دخترخواهرم خیلی کیوته (منظور بامزهست). دیروز برای اولین بار رُل شد (احتمالن یعنی چرخید) بعد بَک شد (حتمن یعنی خوابید به پشت) دو یو بیلیو می؟ هی آره برای اولین بار. جِیجِی هم بود. خیلی فان بود. حالا امشب میای؟ مهمون داریم دیگه. غذا رو دلیوری میگیرم. آره الان تو آفیسِ دکترم. نه همینطوری واسه چکاپ. من هم به جِیجِی گفتم که این کیتی کوچولو داره لایفاش رو اینجُی میکنه اما هی ایز سو بایِس یو نو دَت (منظور کلهشق). آره حتمن بیا. ما هفتهی دیگه که بریم واسه کریسمس برمیگردیم. نمیدونم بعدش هستیم یا نه. جِیجِی میدونه. آره منم تهران رو میس کردم. حتمن بیا ببینیمات. حتمنا. هَو فان. هَو فان. میس یو. بای."
چند روز بعد در همان مکان با خانم و آقای میانسالی همصحبت شدم. آرایش و پوشش خانم نشان میداد که از سی و سه سال پیش انگار چیزی در او تغییر نکرده است. کمی که حرف زدیم حدسام درست از آب درآمد.
- ما سی و سه ساله اومدیم اینجا. آره سی و سه سال پیش. وقتی میاومدیم اینجا کانادا برامون مثل داهات بود. (این را راست میگوید. خیلی از درختهای تورنتو نباید بیش از سی چهل سال داشته باشند و خطوط مترو در همین سالها گسترش یافته و خیلی چیزهای دیگر). ما رو بگو از تهران اومده بودیم از همون تهران قدیم خودمون. راستی پدر مادرتون هیچوقت براتون تعریف نمیکنن؟
- از چی؟
- از همون روزها. از همون دوران.
- متوجه منظورتون نمیشم یعنی زمان شاه؟
- بعله دیگه.
- والله راستاش پدر من بعله پدر من خب اون موقع پدر من (سرفه) خب پدر من جزو انقلابیون محسوب میشده (سرفه) در واقع انقلابی که نه، خب بالاخره دانشجو بوده (سرفه در حالی که توی دلام میگم خانوم تو رو خدا فحش نده تو رو خدا فحش نده) در واقع نه اونقدر هم دانشجو چون فکر کنم درساش تموم شده بوده (سرفه. فحش ندادی؟ آفرین) البته پدر من چرا چرا بابا اینا تعریف میکنن. یه چیزایی میگن.
آقای میانسال وارد بحث میشود: خیلی امنیت بود. هر وقت شبانهروز میخواستیم میرفتیم شمال (فکر کنم الان هم شدنی است) هیچکس هم مزاحممون نمیشد (این رو مطمئن نیستم) همهچیز فراهم بود (شمال تهران احتمالن بعله همینطور بوده. الان شلوغه خیلی شلوغ. توجه کنید که من با خودم حرف میزدم) اما من حرف شما رو قبول دارم که تا مردم چیزی رو نپذیرن اتفاقی نمیافته.
- شما چن بار تا حالا سر زدین به ایران؟
به همدیگر نگاه هم نکردند. جواب را از حفظ داشتند: دیگه نرفتیم.
- از همون سی و سه سال پیش؟
- بعله دیگه. عمریه نه؟
صحبتمان تمام شده بود. میخواستم از درمانگاه بیرون بیایم. خداحافظی کردم. "به سلامت. موفق باشید." همهی حرفها به کنار چرا حس کردم با دو ایرانی واقعی دارم حرف میزنم؟ با همان نقصهای گفته شده و با همان خوبیهای دوستداشتنی. یاد دخترِ آن روزی افتادم.
