گم‌شده در بزرگ‌راه

نوشته‌های حامد اسماعیلیون

نقطه‌ای برای پایان

پایانِ نزدیک به یک دهه وبلاگ‌نویسیِ من ربطی به غیرفعال شدنِ گوگل‌ریدر ندارد. تصمیم گرفته بودم امسال درِ این‌جا را تخته کنم فکر کنم همین حالا هم وقت‌اش باشد. کامنت‌ها و نوشته‌ها همه حفظ شده‌اند و به جز این نوشته‌ی کوتاه، مدتی دیگر نشانیِ وب‌سایت‌ام را در همین صفحه خواهم گذاشت و "گم‌شده در بزرگ‌راه" را به کلی پاک خواهم کرد اما تمامِ نوشته‌ها در سایت به همین نام آرشیو خواهد شد. در واقع این آخرین نوشته است. در وب‌سایت ممکن است بخشی به اسمِ یادداشتِ ماه یا هفته گذاشته شود که به معنای وبلاگ‌نویسی نخواهد بود. بستنِ این وبلاگ و باز کردن سایت نشانه‌ی ناامیدی نیست اتفاقن این روزها امیدوارتر از پیش هستم و داستانِ تازه‌ای می‌نویسم و بعد از آن داستانی دیگر و بعد داستان‌هایی دیگر. شاید ترکِ وبلاگ‌نویسی کمک‌ام کند که خودسانسوری را در خودم بُکشم و کمک‌ام کند تمرکز بیشتری بر کارِ داستان‌نویسی داشته باشم. از راهی که رفتم پشیمان نیستم و قدر این تجربیات را می‌دانم. از خواننده‌گانِ تمامِ این سال‌ها و مهربانی‌شان و تشرهاشان ممنون‌ام، به یادِ اشک‎‌ها و لبخندهاشان هستم و هم‌چنین تشکر می‌کنم از همه‌ی کسانی که به این وبلاگ لینک دادند مدتی دیگر می‌توانند مرا به اسمِ خودم و نشانیِ سایت‌ام لینک کنند و اگر در فیس‌بوک هستند می‌توانند مرا به نامِ خودم پیدا کنند Hamed Esmaeilion.

نقطه‌ای برای پایانِ یک روایت.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۸


عامه‌پسند

فهمیه رحیمی هفته‌ی پیش در تهران درگذشت. عده‌ای درباره‌ی تاثیر او در ادبیات گفتند عده‌ای غمگین شدند و عده‌ای اعتراف کردند که کتاب‌های خانوم رحیمی آن‌ها را به ادبیاتِ جدی علاقمند کرده است.

نه درگذشتِ فهیمه رحیمی که همین حرف‌ها و واکنش‌ها من را یادِ کتاب‌خوان شدنِ خودم انداخت. نگران نباشید هیچ اعترافی در کار نیست چون نه فهمیه رحیمی نه ذبیح‌الله منصوری و نه حسینقلی مستعان نقشی در کتاب‌خوان شدنِ من نداشته‌اند. کتاب‌خوانی به نظرم بیش از آن که به کتابی که تو با آن شروع می‌کنی ربط داشته باشد یک "رفتار" است. مهم‌تر از وجودِ کتاب‌های مرحوم فهمیه رحیمی در خانه، وجودِ آدمی است که در خانه کتاب بخواند، پدر یا مادر فرقی نمی‌کند فقط کافی‌ست که مثلن در یک ظهرِ گرمِ تابستانی که صدای هوف هوفِ چرخیدنِ پنکه در خانه می‌پیچد صدای ورق خوردن یک کتابِ ورق‌کاهیِ قطور هم بیاید.

پدر کتاب‌خوان بود. مجموعه‌ای از بهترین‌های ادبیات داستانیِ دهه‌ی چهل و پنجاه را هنوز در کتابخانه‌اش دارد. یادم هست وقتی در پنج‌ساله‌گی در بیمارستان بستری شدم مجموعه‌ی "گلچینی از ادبیات فارسی" را برای‌ام خرید مثل قصه‌های مثنوی، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب. لازم نیست این کتاب‌ها حتمن برای بچه خوانده شود فقط کافی‌ست که باشد و از نگاهِ فرزند بگذرد. روزی دوباره به آن‌ها رجوع خواهد کرد. پس در نوجوانی وقتی اسیرِ "ژول‌ورن" شده بودم مدام از پدرم کتاب‌های تازه ترجمه شده‌ی او را می‌خواستم. او نه نمی‌گفت. وقتی می‌گفتم یکی می‌خواهم می‌رفت و با پنج جلد برمی‌گشت. تا وقتی که خودم عقل‌برس شدم و از پول‌توجیبی کتاب خریدم. فکر می‌کنم وقتی این اتفاق بیفتد دیگر کتاب از زندگی شما بیرون نخواهد شد.

و اما پژمان. پژمان باعثِ هدایتِ من از ژول‌ورن به ادبیاتِ جدی‌تر شد. من و پژمان هر روز از میدانِ نفتِ کرمانشاه به محله‌ی چقاگلان و دبیرستان‌مان پیاده می‌رفتیم. او که کتابِ "سه تفنگدار" را از برادرِ دانشجوی پزشکی‌اش قرض کرده بود هر روز فصلی از آن را برای من تعریف می‌کرد و من برای این‌که کم نیاورم به "ژان کریستف" هشت جلدیِ کتابخانه‌ی پدرم دستبرد زدم. سهمِ روزانه‌ی من سه تفنگدار بود و سهمِ روزانه‌ی پژمان ژان کریستف. من بعدها هیچ وقت از الکساندر دوما کتابی نخواندم اما شرط می‌بندم پژمان ژان کریستف هنوز یادش هست چون من بهتر از او داستان تعریف می‌کردم! پژمان هر فصلِ سه تفنگدار را در ده جلسه کش می‌داد و من هر جلدِ ژان کریستف را در یک جلسه خلاصه می‌کردم. یک‌باره نفهمیدیم چه شد که صادق هدایت و صادق چوبک و شعرهای شاملو و بعد در سال‌های بعد دولت‌آبادی، براهنی و خیلی‌های دیگر به گفت و گوهای دو و چندنفره‌ی ما راه یافت.

امروز نمی‌دانم پژمان هنوز کتاب می‌خواند یا نه. او در کرمانشاه مهندس معمار است و در دانشگاه هم درس می‌دهد اما حتم دارم کتاب‌خوانی در موفقیت او در حرفه‌اش بی‌تاثیر نبوده. از طرفِ دیگر با این‌که احتمال می‌دهم ادبیات عامه‌پسند که امروز باز بحثِ روز است تا حدی باعثِ جذب مخاطبان به ادبیات جدی خواهد شد اما این مقدار نباید رقم چندان چشمگیری باشد. مثلن خیلی بعید می‌دانم خواننده‌های فهیمه رحیمی روزی محمدرضا صفدری خوان یا محمدرضا کاتب خوان بشوند. هر دو باید وجود داشته باشند و کسی جای دیگری را تنگ نکرده است. این اصلِ مطلب است.

ادبیاتِ جدیِ ایران این روزها وضعیتِ بدی دارد اما من دلیلِ آن را ادبیاتِ عامه‌پسند نمی‌دانم. خواننده‌ی ادبیاتِ جدی به اندازه‌ی کافی برای زنده نگه‌داشتن ادبیاتِ جدی وجود دارد اما حتم دارم سانسور اولین عاملی است که باعثِ قهرِ خواننده‌ها شده است. سانسور چون آفتی مهلک ادبیات جدی ایران را خشک کرده است اما دلیل نمی‌شود که ما فراموش کنیم "رفتار کتاب‌خوانی" را به بچه‌های خود یاد بدهیم. سانسور همیشه در ایران کم و بیش وجود داشته است اما کتاب‌خوانی حتا در خیابانی که میدانِ نفت را به چقاگلان وصل می‌کند زنده است و نفس می‌کشد. 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳


گزارش از شمالِ دنیا (شماره‌ی آخر)

دیگر دل‌ام با شمالِ دنیا نیست. می‌خواهم برگردم جنوب. هیچ‌وقت عادت نداشتم برای پولِ زیاد کار بکنم. شمالِ دنیا به من گفت که مردِ این کار نیستم و باید برگردم جنوب البته پروسه‌ی برگشتن ممکن است چند ماهی طول بکشد اما انجام خواهد شد. دل‌ام آن‌جا نیست با این که هوای‌اش گرم و آفتابی شده است، با این‌که با همکاران‌ام عیاق شده‌ام و با این‌که مردمانِ فوق‌العاده مهربانی دارد. یکی‌شان دانیل است که در ارتشِ کانادا خدمت کرده است:

در جنگ بوسنی بوده. ازش پرسیدم چه چیزهایی از این جنگ یادش هست. گفت اجساد، اجسادِ آدم‌بزرگ‌ها و بچه‌ها. گفت که او سربازِ سازمانِ ملل بوده است و نمی‌توانسته دیدنِ جسدِ بچه‌ها را تاب بیاورد، بعد در جنگِ خلیج (فارس) خدمت کرده و بعد هم افغانستان، از آن روزها هم جز خون و آتش چیزی یادش نیست. وقتی ازش می‌پرسم آیا این جنگ‌ها دنیا را برای‌اش عوض نکرده است می‌گوید "وقتی می‌بینم بعضی از این بچه‌مچه‌ها نق می‌زنند که کانادا افتضاح است و کانادا هیچی ندارد دل‌ام می‌خواهد دست‌شان را بگیرم و ببرم یک جاهایی را در افغانستان و عراق نشان‌شان بدهم تا سرشان را بیندازند پایین و قدرِ زندگی‌شان را بدانند."

یک نفر هم خانومِ گرینوود است. معمولن همکاران در کلینیک همه را با اسمِ کوچک صدا می‌زنند اما ایشان خانومِ گرینوود است چون نود ساله‌اند و احترام‌شان بیش از همه واجب است. آمده است برای درمانِ ریشه‌ی دندان‌اش. در بیست‌ساله‌گی بگذارید بشمارم یعنی هفتاد سالِ پیش (خودش کمک‌ام می‌کند یعنی همزمان با جنگ جهانی دوم) دندان‌هاش را ارتدنسی کرده است تازه معتقد است که باید یک دهه‌ی قبل‌تر از آن انجام می‌داده که چون دهه‌ی سی بوده و دوره‌ی بحرانِ اقتصادی در امریکای شمالی پدرش توانِ پرداختِ هزینه را نداشته. من هم واقعن توانِ تصور کردنِ دهه‌ی سی و چهل را ندارم و نمی‌توانم آن را کنار ایران بگذارم که تقریبن همان دوران در آتشِ جنگ و قحطی می‌سوخته. دل‌اش را ندارم این چیزها را به خانوم گرینوود یادآوری کنم. چون روحیه‌ی حساسی دارد، همسرش را از دست داده و پسرش در امریکا زندگی می‌کند. می‌گوید اگر بمیرد فقط بیمارستانِ محلی شماره‌ی پسرش را دارد. او تنهاست و به خاطرِ این تنهایی در دو جلسه‌ای که پیشِ ما می‌آید برای من و دستیارم تا می‌تواند حرف می‌زند:

نوازنده‌ی چیره‌دستِ پیانوست، از چهارساله‌گی. هنوز هم می‌تواند بنوازد. زنی میانسال هر پنج‌شنبه می‌آید خانه‌اش را آب و جاروب می‌کند. همه‌چیزِ الیوت‌لیک را دوست دارد جز این‌که تعدادِ خارجی‌هاش کم است. او دوست دارد شهر را مثل تورنتو پر از خارجی ببیند که آن را با رنگ‌های مختلف تزیین کرده‌اند. او خارجی‌ها را دوست دارد، سه سال هم به عنوانِ پرستار داوطلب در کنیا خدمت کرده است.

راستی خانومِ گرینوود اسب‌سواری هم بلد است. اتومبیل هم می‌راند اما چهار سال است که پشتِ فرمان ننشسته چون آخرین بار اسبی را درست جلوی این کلینیک دیده است که در مه می‌دویده و او مدهوشِ تماشای اسب شده که یالِ مشکیِ بلندی داشته و دست‌اش به فرمان هم بوده و او ناخودآگاه ترمز کرده و دیده اگر ترمز نمی‌کرده می‌رفته در آغوشِ تنه‌ی درختی بزرگ که وسطِ خیابان افتاده بوده و هرچه سر گردانده اسب را ندیده و این آخرین بار که او راننده‌گی کرده تنها باری هم بوده که در الیوت‌لیک اسب دیده. "هیچ اسبی وجود ندارد. شک ندارم اسبی وجود ندارد".

من با حرف‌های خانوم گرینوود یادِ اوهامی می‌افتم که در هفته‌ی اول در شمالِ دنیا و وقتی شب‌ها در کلینیکِ متروک خوابیدم به سراغ‌ام آمد. یعنی آن‌ها هم حقیقت داشتند؟ یعنی شمالِ دنیا هم جایی‌ست که روی نقشه‌ها نیست و من خیال می‌کنم که هر هفته به آن‌جا سفر می‌کنم؟ یعنی شمالِ دنیا اسبی بود با یالِ سیاه که من در جاده دیدم و یک‌هو در مِه گم شد؟ نمی‌دانم اما وقتی خانوم گرینوود را از پنجره‌ی کلینیک می‌بینم که عصازنان قدم برمی‌دارد و با دستمالِ پارچه‌ای‌اش پیشانی‌اش را خشک می‌کند و دور می‌شود اطمینان می‌یابم که شمالِ دنیا را ترک خواهم گفت.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢


بعد از اقیانوس‌ها

عکس و فیلم‌های شادمانیِ مردم را می‌بینی، شعارها، دست و سوت‌ها، لبخندها. لباس می‌پوشی و از خانه می‌پری بیرون تا خودت را بینِ جمعیت گم کنی. دو پله یکی خودت را به درِ ورودی می‌رسانی. در را پشتِ سرت می‌بندی، بندِ کفش‌ات را محکم می‌کنی و دل‌ات می‌خواهد توی اولین خیابان مردم را ببینی که دوباره مهربان شده‌اند. آفتابِ تابستانیِ هانوور می‌تابد. خبری از جمعیت نیست. در پیستِ اسبدوانیِ نزدیک دو سه اسب‌سوار مشغولِ تمرین‌اند. پیرزنی در ساختمانِ آن طرفی با سگ‌اش از خانه بیرون زده، صدای باز شدنِ پلمپِ یک شیشه شراب از تراسِ یکی از خانه‌ها می‌آید. صدای هیاهوی جمعیتِ توی ذهن‌ات در آرامشِ ظهرِ یک شهرِ خیلی کوچک در شرقِ کانادا آرام آرام آرام آرام می‌میرد و محو می‌شود.

می‌روی می‌نشینی روی تنها نیمکتی که توی محوطه هست. آبیِ آسمان را می‌کشی توی ریه‌هات و فکر می‌کنی به جمعیتی که چنددقیقه‌ی پیش می‌خواستند از صفحه‌ی کوچکِ لپ‌تاپ‌ات بیرون بزنند. یادِ خودت می‌افتی، شانزده هفده سالِ پیش با آرزوهای کوچک‌ات، نُه سالِ پیش که فرم‌های مهاجرت را پُر می‌کردی، هشت سالِ پیش که هنوز امیدوار بودی اما مردی آمده بود که تو را به غر زدنِ مدام وامی‌داشت. هی غر زدی غر زدی تا کلماتِ عبوس و تیره برای‌ات عادی شد. چهار سالِ پیش شور و شوقِ مردم را از پشتِ فرمانِ اتومبیل‌ات دیدی و گفتی "من که دارم می‌روم". و بعد آن تابستانِ لعنتیِ 88. و بعضی آدم‌هایی که هر روز در مطب‌ات جنوبِ شهر می‌دیدی و می‌گفتند "حق‌شان است. بگذار خون‌شان بریزد روی آسفالت". و تو گفتی می‌روم. متنفرم. می‌روم. دخترم را هم می‌برم.  

مردی قلابِ ماهیگیری بر دوش از کنارت رد می‌شود. "نایس دِی. ایزنت ایت؟" لبخند می‌زنی و می‌گویی بله همین طور است. سومین سالی است که آمده‌ای این‌جا. دو سال صرفِ این شده است که بگویی که بوده‌ای چه بوده‌ای و در کجای دنیا ایستاده‌ای. هم‌چنان سرت توی اینترنت بوده است. دیگر می‌دانی که فقط با عوض شدنِ یک آدم مهربانی برای همیشه برنمی‌گردد. می‌دانی که مردمی آن سوی اقیانوس‌ها خوشحال‌اند و تو می‌توانی رقص‌شان را در میدانِ شهر دقیقه‌ای بعد از پرفورمَنس این‌جا ببینی و با خودت بگویی خوشحال‌اند. خوب است که خوش‌حال‌اند.

دست بر زانو بگذاری و از نیمکت بلند شوی و با خودت بگویی داستانِ این چهار سال 88 تا 92 را تا پایانِ تابستان تمام خواهم کرد و داستانِ آن شانزده سال 72 تا 88 را تا بهار. بگذار بگویند نویسنده‌ی مهاجر تمام شده است بگذار بگویند آن‌که رفت از ما نیست اما امروز تنها فرصتی است که می‌شود نوشت. شاید یکی بخواند و آن اشتباهات را تکرار نکند. شاید یکی بخواند و بداند چگونه آرزوها به ظهری کسالت‌آور بر نیمکتی آن سوی اقیانوس‌ها تمام می‌شوند.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٧


چند جمله درباره‌ی انتخابات

برای شهروندانِ ایرانیِ ساکن در کانادا هیچ گزینه‌ای برای رای دادن وجود ندارد چون صندوق رایی در کار نیست و نزدیک‌ترین صندوق در سفارت ایران در مکزیکوسیتی است پس اگر بخواهیم هم از رای دادن ناتوان‌ایم. مساله‌ای که دیروز هم دولت کانادا و هم وزارت خارجه‌ی ایران بر آن صحه گذاشتند:"اگر در کانادا هستید رای بی رای". اما دست‌کم خوش‌حال‌ام که حق رای برای ایرانیان خارج از کشور محفوظ است و قانون اساسی از آن‌ها به عنوانِ "ایرانی" حفاظت می‌کند و عبارت‌های "مرفه بی‌درد" یا "خارج‌نشینِ ..." که از سوی بخشی از شهروندان به کار می رود هنوز به آن راه نیافته است.

این گزاره شاید گزاره‌ای فاشیستی به نظر بیاید: "همه‌ی شهروندانِ یک کشور بر اساسِ رده‌ی سنیِ مقرر شده در قانون حق رای دارند اما کسانی که از تواناییِ خواندن و نوشتن بی‌بهره‌اند از این حق محروم می‌شوند". متاسفانه با این گزاره موافق‌ام. این گزاره، تعریفِ روراست و صریحی است از نحوه‌ی برگزاریِ انتخابات در کشورهای توسعه‌یافته یا در حالِ توسعه. 

در ایران و طبقِ آمار نزدیک به ده میلیون بی‌سوادِ مطلق وجود دارد که اغلب در سن رای دادن هستند و از آن هم استفاده می‌کنند. ده میلیونِ شناوری که در هر انتخابات به سویی می‌روند. نه روزنامه می‌خوانند نه دسترسی به اینترنت دارند و نه دقیقن می‌دانند اسم چه کسی را روی برگه می‌نویسند. اگر بگویند بنویس خاتمی از سوی اصلاح‌طلبان "دارای شور غریزی" تشخیص داده می‌شوند و اگر بگویند "بنویس احمدی‌نژاد" از سوی همان آدم‌ها "اُمُل و نفهم" خوانده می‌شوند. پس همه‌شان به اندازه‌ی آن کسی که مثلن رفته از استنفورد دکترای مخابرات گرفته به یک غلظت انگشت‌شان را جوهری می‌کنند. می‌توانید به این ده میلیون 23 میلیون نفرِ دیگر را هم طبق آمار پیوند بزنید که کم‌سوادند و کمتر از کلاسِ چهارم خوانده‌اند. 

اگر روشِ برگزاریِ انتخابات اصلاح بشود و هرکس موظف باشد پیش از برگزاری نام‌نویسی کند (یعنی برای تصمیم گرفتن زمانی را صرف کرده و مصمم است کسی را انتخاب کند) و برنامه‌ی تکراریِ "زن! این شناسنامه‌ی من کجاست؟" بعد از شنیدن ایران ایرانِ مرحوم محمد نوری در روز انتخابات رو به خاموشی برود شاید بتوان رای داد شاید بتوان بی‌سوادها را برای استفاده از این حق ترغیب کرد سواد بیاموزند و شاید بتوان دموکراسی را دید که پشتِ در ایستاده است.

ندیدم که هیچ‌کدام از نامزدهای محترم در این‌باره حرفی بزنند. به نظر من بی‌سوادی، کتاب‌گریزی و عدم دسترسی به اطلاعات مهم‌ترین رقبای این نامزدها هستند (در تقلید از محسن رضایی که مهم‌ترین رقیبِ خود را فقر می‌داند). 

این‌ها که من نوشتم از سرِ سیری نیست. انتخابات در این دوره و رای دادن یا ندادن تبدیل به "تصمیم شخصی" شده است. کسی توانسته با خودش کنار بیاید و رای می دهد و کسی نتوانسته. اما بعد از 25 خرداد و احتمالن یک هفته بعد (دور دوم) مهم‌ترین وظیفه‌ی آن‌هایی که نگران وطن‌شان هستند و برای روزی روزگاری در آینده آرزوی دموکراسی دارند کمک به نهادهایی است که سودایِ ریشه‌کنیِ "بی‌سوادی" دارند. تنها انتظاری که از دولتِ آینده می‌توان داشت این است که مانند هشت‌سال گذشته جلوی پایِ نهادهای غیردولتی که سالم‌ترین و دلسوزترین نهادهای ایران هستند و می‌توانند بی‌سوادی را ریشه‌کن کنند، از محیط‌زیست حفاظت کنند و حتا آمارِ قربانیانِ فقر و اعتیاد را پایین بیاورند سنگ نیندازد.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٠


نگاهی به دکتر داتیس

 

 

یکی از وبلاگ‌نویس‌های قدیمی - خانم سوسن جعفری- نقدی نوشته است بر دکتر داتیس. این‌جا می شود خواند.

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٠


زیر این سپیدارها...

زیر این سپیدارها ...

الهام مراد

یک دوست حامد اسماعیلیون و دکتر داتیس را معرفی می کند،با جستجوی نامش در اینترنت به گم شده در بزرگراه 1 می رسم، حامد اسماعیلیون متولد 55 کرمانشاه و دندانپزشک است،  دو مجموعه داستان هم به نام های آویشن قشنگ نیست و  قناری باز منتشر کرده که اولی برنده ی جایزه‌ی مجموعه داستانِ اولِ هوشنگ گلشیری است.

قملش آنقدر گیرا هست که تمام بعد از ظهر برای پیدا کردن کتاب جدیدش از کتابفروشی ها پرس و جو کنم، و بعد هم از ساعت 8 شب تا 2 صبح یکسره بخوانمش.

دکتر داتیس داستان دندانپزشک جوانی است که در اوایل کتاب با صداقتی مثال زدنی خود را اینطور معرفی می کند:
"من داتیس الماسی در راه پر فراز و نشیب جستن علم یا پر کردن جیب ها با کمال شرمندگی و در اوج عرق ریزان روح،دومی را، بله، دومی را انتخاب کردم. نقطه" شاید همین صادقانه بودن روایت اوست که در کنار روانی نوشتارش خواننده را جذب می کند تا تمام داستان را با او همراه شود.

دندانپزشک جوان در این راه به شهری در حاشیه ی تهران پا می گذارد، شهری به نام ساسنگ که اگر نتوانستید در نقشه پیدایش کند تقصیر خودتان است، چون :"نقشه را که باز می کنی نمی بینی اش.آنجا که منطقه ی هجده تمام می شود اثر "سین" اش پیداست اما باقی ساسنگ می افتد بیرون." ساسنگ به نظر می رسد جای قشنگی باشد جایی که رودخونه خُله ای دارد با سپیدارهایی بلند، سپیدارهایی که پناهگاه داتیس می شوند و همراهی می شوند برای روایت پنج سال زندگی او در ساسنگ. 5 سالی که همراه است با قصه ی تغییرات شهر، آدم ها، و زندگی شخصی اش.

داستان با نگاه ظریف یک دندانپزشک همراه است که علاوه بر همه ی آنچه از زندگی می گوید بیمارانش را هم روایت می کند، ‌زندگی شان را، شخصیت هایشان را و حتی دندان هایشان را : "دست می کنم و دندان را می کشم. گاز استریل را روی زخم می گذارم و از مرتضی می خواهم فشار ندهد. گوتاپرکاهای بیرون زده از ته ریشه ی دندان پوزخند می زنند. استرسم افت می کند. دندان را بدون آسیب در آورده ام...."

و حرف های گهگاهی اش با عروسک محبوبش حنظله نیز پازل زندگی گذشته اش را در ذهن خواننده کامل می کند:
"دوباره سپیدارهای بلند را تماشا می‌کنم. این‌ها غیرعادی بلندند.
" هفتاد متری می‌شود حنظله. شاید هم بیشتر. باید ببینی." سرم را که خم کرده‌ام تا ارتفاع پنج سپیدار کنار رودخانه را حدس بزنم بالا می‌آورم. حنظله تاب می‌خورد. "

دکتر داتیس در یک نگاه کلی چیزی ست شبیه یک تعریف روان و بی تعارف از یک زندگی، ماجرایی کاملا ملموس و واقعی. و البته با توصیف های پزشکی که به خوبی یکی از جنبه های شخصیت اول داستان شده است : "هنوز از به یاد آوردن آن حادثه، آن اتفاق کوتاه، آن ملاقات یکطرفه ی غیر منتظره قلبم می شود قلب آنژین صدری، ریه
ام می شود ریه ی سارکوییدوزی. نفس کم می آورم. درد توی فک پایینم می پیچد و ضربان خون داغ و تپنده را در شاخه ی کاروتید که از گردنم بالا می رود تا هشت شاخه اش را بدواند لابه لای صورت و مغزم حس می کنم." و حتی در روایت عاشقانه اش هم هنوز یک دندانپزشک است: "تازه فهمیده ای دختری که می داند آمالگام دندانپزشکی 150سال سابقه دارد چقدر تنهاست،دختری که که می داند از هر ده بیمار سه بیمار درد را با تمام وجود می فهمند قلب بزرگی دارد."

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٤


گزارش از شمال دنیا (5)

هر گوش‌اش پنج سوراخ دارد و از هر سوراخ نوعی گوشواره بیرون آمده، گرد و نیزه‌ای و کروی. هر ابروی‌اش را هم سوراخ کرده و فلزی مدور با دو سر که هر سرش نیزه‌ای بر خود دارد ابرو را قاب گرفته. از پره‌های بینی در هر دو طرف قرینه و هم‌شکل جسمی شبیه به نیزه‌ی سوراخ ابرو آویزان است. لب پایین‌اش را هم در گوشه‌ی راست سوراخ کرده و نیزه‌ای در آن ما را نشانه رفته است. جای پنج سوراخِ دیگر هم روی لب پایین هست که معلوم است فلزات را بریده و درآورده، روی ابروها هم اثر پشیمانی و سوراخ‌های متروک دیده می‌شود. یک وقتی که هوا گرم است و شلوارک به پا دارد و آستین‌کوتاه پوشیده می‌بینم روی ساق‌ها و بازوها اژدها و گل و بلبل نقاشی و تَتو شده است. تا یادم نرفته بگویم روی گونه‌ی راست‌اش هم یک ستاره‌ی فلزی چسبانده. این‌که ستاره وقتِ حمام کردن می‌افتد یا نه خبر ندارم.

اعتیاد داشته، تازه ترک کرده. بیست و دو ساله است و بیشتر دندان‌ها را کشیده. باید بیماری‌ای هم داشته باشد که از بیمه‌ی معلولین استفاده می‌کند. بیماری یعنی همان‌چه که در پرونده نوشته یعنی گرفتاری ذهنی، اختلال شخصیت، یعنی عارضه‌ای که اکثرشان ابایی از گفتن‌اش ندارند. اضافه کنم که خیلی هم مودب است، مودب و دوست‌داشتنی.

این دفعه بهش گفتم "جیمز! پس این توله‌خرسی که می‌گویی کجاست؟ پس چرا من نمی‌بینم‌اش؟"

- من دو بار تا حالا دیده‌ام. باید دوساله باشد یا شاید سه‌ساله.

می‌گویم: بیا این خرس را به من نشان بده تا ازش عکس بگیرم. هیچ‌کس باور نمی‌کند توی شهر خرس‌ها آیند و روند دارند. همه فکر می‌کنند من دروغ می‌گویم.

می‌خندد و تمامِ فلزاتِ سر و صورت‌اش می‌لرزند. می‌گوید: بروید به محل دفن زباله. همیشه چار پنج تایی مشغول‌اند. کاری هم به کسی ندارند.

نشانیِ زباله‌ها را ازش می‌گیرم. وقتی می‌خواهد برود می‌گوید "مواطب باشیدها. زیاد نزدیک نشوید".

می‌گویم شرح‌اش را فردا با یک عکس توی روزنامه خواهی خواند. "آخرین عکسِ یک دندانپزشک از یک خرس. کجا؟ شمالِ دنیا".

او می‌رود، خندان. من سوار اتومبیل می‌شوم. جمعه است و باید برگردم جنوب. می‌روم مک‌دونالد ساندویچ و نوشابه می‌خرم و باز فکر می‌کنم باید هرچه زودتر فکری برای ورزش کردن بکنم. می‌زنم به جاده، همین اول شهر از جلوی یکی از سه سوپرمارکتِ موجود می‌گذرم. ساندویچ را گاز می‌زنم و مرد و زنی را می‌بینم که در حاشیه‌ی جاده راه می‌روند. پشت‌شان جنگل است. کمی جلوتر پوزه‌ای سیاه از لای درختان بیرون می‌آید. خیره می‌شوم به چیز سیاهی که دارد از جنگل بیرون می‌آید. پوزه‌ی سیاه می‌آید لبِ جاده. پوزه‌ی سیاه از اجزای صورتِ خرسِ سیاهِ غول‌پیکری‌ست که روی چهارپا وسطِ جاده می‌آید. مثلِ آدمیزاد دوطرفِ جاده را نگاه می‌کند و می‌دود. می‌زنم روی ترمز. عاقل‌تر از این‌هاست. بدو می‌رود آن‌طرف. مرد و زن می‌خندند شاید سراسیمه شدن و قیقاج رفتنِ مرا دید‌ه‌اند. و من همان‌طور که خرس را می‌بینم که دارد آن‌طرفِ جاده راه می‌رود و همان‌طور که او مرا می‌بیند که دارم تماشای‌اش می‌کنم و ساندویچ در دهان‌ام یخ کرده، به فکر هستم که هفته‌ی بعد در اولین فرصت برای جیمز بگویم که "خرس را دیده‌ام". و او با مهربانی بخندد و فلزاتِ صورت‌اش دوباره بلرزند.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۳


در هفته‌نامه‌ی اردیبهشت

درباره­ی رُمانِ «دکتر داتیس» از «حامد
اسماعیلیون»

امان از این ماده‌های خام ادبی

امین حسن‌پور

 

 

رمان‌های این روزها قالب مشخصی دارند با ویژگی‌هایی شبیه هم. حجم اغلب‌شان از حد مشخصی بیشتر نمی‌شود و آن‌ها که خواندنی‌ترند اغلب متکی بر تجربیات نویسنده‌اند که این تجربیات در نقش ماده‌ی خام ادبی عمل می‌کند.
مساله‌ی حجم رمان را دست‌کم نگیرید اما گذشته از آن، تجربیات دم‌دست نویسندگان همیشه مهم‌ترین خمیرمایه‌ی خلق داستان کوتاه و رمان توسط آنان بوده و هست. ولی برخلاف آن‌چه که اغلب در کارگاه‌های آموزش داستان‌نویسی می‌گویند، این تجربیات و این ماده‌های خام (آدم‌های دور و برمان با داستان زندگی‌شان یا خاطرات دور و نزدیک) به تنهایی و صرف جالب بودن یا نو بودن‌شان با نوشتن به روی کاغذ تبدیل به قصه یا رمانی خواندنی نخواهند شد.

رمان صد و نود و هفت صفحه‌ای «دکتر داتیس» نوشته‌ی حامد اسماعیلیون، رمانی‌ست سرشار از ماجراهای دندان‌پزشکی که در یکی از شهرک‌های پایین شهر تهران مطبی دارد و قرار است با چیدن آدم‌های شهرک و قصه‌هاشان، در واقع با روایت خاطرات جالب مطب دندان‌پزشکی‌اش، متنی با عنوان رمان باشد. البته در پس‌زمینه‌ی این ماجراها، شخصیت دکتر داتیس الماسی شکل می‌گیرد و اطلاعاتی از زندگی شخصی‌اش را درمی‌یابیم. انسانی با ویژگی‌های منحصر به فرد. کسی که اهل مطالعه است -البته بیشتر مطالعه‌ی کتاب‌های تخصصی پزشکی- و عادت به نام‌گذاری بر موجودات بی‌جان و جاندار (از عروسک گرفته تا درخت سپیدار!) دارد. اما این به تنهایی کمکی به شکل گرفتن یک رمان کامل نمی‌کند.

البته در برخی جاها، وقتی که نویسنده دست به توصیف فضاها و مکان‌های شهری می‌زند، انگار ما با رمانی مدرن و تاریخی طرفیم. برای مثال این توصیف را بخوانید:

«من داتیس الماسی، دندان‌پزشک تازه‌ی ساسنگ و جناب دکتر مستوفی چپیده‌ایم در این ساختمان سابقا مسکونی، سابقا خیاط‌خانه و سابقا مبل‌سازی. داروخانه ته خیابان بهشت است و تابلو کوچکی دارد به نام داروخانه‌ی دکتر افراخته. دکتر محمدپور و زنش، دکتر شمسان، روبه‌روی داروخانه در دو مغازه‌ی به هم چسبیده طبابت می‌کنند. در خیابان‌های کوچک‌تر چه می‌گذرد؟ خب، معلوم نیست. یا مغازه هست و خانه‌های مردم یا کارگاه‌های کوچک مبل‌سازی. انگشت شست هرکس را در ساسنگ تماشا کنی
کبود است. می‌سازند و می‌ریزند توی یافت‌آباد و گاهی دلاوران. راحتی و دفتری و شرکتی، چرمی و استیل و کلاسیک. صندلی گردان و صندلی فرودگاهی تا کاناپه‌ی تخت‌خواب‌شو. پایان خیابان بهشت پایان ساسنگ نیست. می‌رسد به باغ‌های اعیانی. صاحبان‌شان را من نمی‌شناسم. دیوارهای کاه‌گلی قطور دارند و درختانی چهل پنجاه ساله. باغ‌ها را نمی‌شود شمرد. و بعد از آن با فاصله‌ای کوتاه دودکش کوره‌های آجرپزی هویداست. دو طرف جاده را چال کرده‌اند به هوای برداشتن خاک و پختن خشت در کوره‌ها، مثل دو دره‌ی عمیق. شهرداری ناچار کنار جاده مانع زده تا اتومبیل‌ها شبی نصفه‌شبی نیفتند به آغوش گودال‌های بزرگ. تا چشم کار می‌کند خشت‌های کوچک آجر است و کارگرهای بچه‌سال. بعد از کوره‌ها جاده امتداد دارد رو به جنوب. شهرک کوچک‌تری هست آن‌ورتر که سبزینه‌دشتش می‌گویند. من دیگر باقی‌اش را نرفته‌ام.»

این توصیف رئالیستی دقیق و البته با فاصله که به خوبی با آن جمله‌ی «من دیگر باقی‌اش را نرفته‌ام» به پایان می‌رسد در برخی از جاهای کتاب آدم را به خواندن رمانی منسجم امیدوار می‌کند اما از طرف دیگر، تکیه و تاکید نویسنده بر گرد هم آوردن مشتی خاطره و ماجرای جالب از زندگی آدم‌های شهرک بار اصلی متن رمان را به دوش می‌کشد. البته خط سیر چند ساله‌ی دکتر الماسی در شهرک ساسنگ و اوج و فرودی که در احساس و امید این شخصیت پی گرفته می‌شود و ارجاع‌های گاه و بی‌گاه به داستان زندگی این آدم حدی از انسجام و بافت یکدست را در رمان به وجود آورده است.

خلاصه این‌که، رمان «دکتر داتیس» حامد اسماعیلیون را نه به عنوان یک رمان خوب، بلکه به عنوان رمانی خواندنی بخوانید. مطمئن باشید که خرده‌داستان‌ها و ماجراهای پی‌درپی رمان دست شما را خواهد گرفت و جوری خواهید خواند که رمان از دست‌تان رها نشود.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۳


گزارش از شمال دنیا (4)

شش و هفتِ بعدازظهر با نایلون‌های خرید برمی‌گردم خانه. مجتمعی نوزده بیست واحدی است کاملن چوبی. یک نفر می‌گفت در سال 1958 ساخته شده است. درِ مجتمع هم چوبی و روز و شب باز است. تا وارد می‌شوم خانمی که آمده قبضِ تلفن‌اش را بردارد سلام علیک می‌کند. جواب می‌دهم.

- شما همان دندانپزشکه هستید؟ جوان هستید. حتمن بیست‌ساله (چشمکی می‌زند).

- بله. البته نه بیست‌ساله.

- چرا خانواده‌تان را نیاوردید؟ این‌جا را دوست ندارند؟

- ممکن است دوست داشته باشند. نمی‌دانم.

- دختر داری یا پسر؟

- دختر.

- دخترِ من اسم‌اش لوسی بود. از بچه‌گی وقتی از مدرسه برمی‌گشت و در می‌زد دو ضربه‌ی کوتاه می‌زد روی در، این‌طوری. (بعد بغض‌اش می‌ترکد و می‌زند به گریه) پارسال تو خراب شدنِ پاساژ رفت، ماند زیرِ آوار. همین‌طوری، دو تا ضربه‌ی کوتاه روی در...

 

همکارم می‌پرسد "این دو نفر کی بودند که از انتخابات پرت‌شان کردند بیرون؟ دیروز توی سی اِن اِن دیدم." می‌گویم "وقتِ ناهار برای‌ات توضیح می‌دهم. طولانی است ماجرا." می‌گوید "نه همین الان بگو". می‌گویم "به قولِ نیویورک‌تایمز این‌دفعه انقلاب پدرش را خورد."

 

هفتادساله است و برای تحویل گرفتنِ دست‌دندان‌اش آمده. وقتِ رفتن می‌گوید: هفته‌ی پیش این‌قدر موهای‌تان سفید نبود.

می‌خندم و می‌گویم: این هفته در کشورم اتفاقاتی افتاد که مرا پیر کرد.

- جدی؟

- شوخی می‌کنم. موهای‌ام را کوتاه کردم. سفیدی حالا توی چشم می‌زند.

- من هم از شانزده‌ساله‌گی مو سفید کردم. اهمیت ندارد. بهش فکر نکن. جدی می‌گویم بهش فکر نکن اصلن.

 

پنجاه ساله است. همین‌طور که می‌خواهد بنشیند درمی‌آید که " رفتم توی اینترنت گشتم ببینم احوالپرسی به زبانِ شما چطوری است".

- خب چطوری است.

کیف‌اش را می‌گذارد گوشه‌ی اتاق و سراصبر می‌نشیند روی یونیت.

- می‌ترسم بگویم. سایت‌اش سایتِ حسابی نبود. می‌ترسم کلمه‌ی اشتباهی باشد یا معنیِ بدی داشته باشد.

همان‌طور که من هم دارم می‌نشینم روی صندلیِ خودم می‌گویم: اشکالی ندارد. هیچ‌کس جز من در این شهر فارسی بلد نیست. فحش هم باشد کسی خبردار نمی‌شود. بگویید اشکالی ندارد.

چشم‌هاش را می‌بندد. نفس در سینه حبس می‌کند و انگار بخواهد اتفاق ناجوری رخ دهد و او زودتر بخواهد از شرش خلاص شود می‌گوید: "سالام".

می‌خندم. می‌خندم. می‌گویم "سلام" و لبخند به لب دارم و چیزی در چشم‌هام می‌جوشد تا همه‌ی دنیا تار بشود.

 

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٥


ری‌رای خردادی

الان ماهِ مِی است. وقتی می‌گویم ماهِ مِی اردیبهشت و پرنده و پرواز به ذهن می‌آید، با شاید کسی یادِ روزِ کارگر بیفتد یا چه می‌دانم متحد شدنِ اروپا در این ماه به یاد بیاید یا حتا انقلابِ آرژانتین در چنین ماهی.

اما وقتی مِی به نفس‌های آخر می‌رسد برای من می‌شود "خرداد". یک‌وقتی عاشقِ خردادها بودم. نه این‌که فکر کنید تعطیلی‌های میانه‌ی آن را و سفر به شمال را دوست می‌داشتم و نه این‌که فکر کنید آخرین روزهایِ خنکِ روزگار را چوب‌خط می‌زدم، خرداد شورانگیز و شاد بود. اما دیگر از آن دل‌داده‌گی بینِ من و خرداد خبری نیست. خردادی که حالا می‌شناسم یک‌جوری به آدم نزدیک می‌شود یعنی وقتی آدم‌ها خودشان می‌شوند، بیشتر شبیهِ رذالتِ خودشان می‌شوند. تا قبل از آن همه‌گی به یک اندازه نوشیدنِ چای را دوست دارند، به یک اندازه از پتو کشیدن روی بچه‌شان و تماشا کردن‌اش وقتی معصومانه خوابیده لذت می‌برند و به یکسان بویِ دعوت‌کننده‌ی جگرکیِ میدان شهر را به ریه‌ها می‌کشند. اما خرداد که می‌شود آدم‌ها، آدم‌های دیگری می‌شوند، گیرم چهار سال یک‌بار. اما همین است که هست چیزی شبیهِ گرگینه‌ها که بعد از نیمه‌شب به پوستینِ گرگ می‌روند و رو به ماه زوزه می‌کشند.

ری‌را این دوم خرداد ‌"سه ساله" می‌شود. مثلِ سالِ پیش مادربزرگ‌هاش را پیش خودش ندارد، من هم نیستم، قرار است تولدش را در مهدکودک با رفقای کانادایی‌اش جشن بگیرد. کیکِ میکی‌موس انتخاب کرده است. کلاهِ تولد و بادکنک و بشقاب و باقیِ قضایا هم با طرحِ مینی‌موس است. برای تولدش اسکوتر خریده و در این روزهای بهاری عاشقِ این است که اسکوتر را بیندازد در سرپایینی و باد چنان در موهاش بوزد و چنان تند و سریع بتازد که چیزی را نبیند. 

ری‌را دوم خرداد سه ساله می‌شود و پدرش خرداد را فقط و فقط به خاطر او دوست می‌دارد.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱


گزارش از شمال دنیا (3)

بیست و چند ساله است. اسم‌اش کاتلین است. یک پسرِ دو ساله هم دارد. وقتی می‌خواهد برود می‌پرسد اسم شما چیست؟ پروانه‌ی مطب را نشان‌اش می‌دهم. می‌گوید کجایی هستید. می‌گویم ایرانی. مثلِ بچه‌ها کیف می‌کند و می‌گوید یک جمله‌ی فارسی بگویم؟ خوشحال‌ام ‌که می‌داند زبان ما فارسی است. می‌گویم بگو. می‌گوید "دوستت دارم". می‌خندم. می‌گوید وقتی "سارس" همه‌گیر شد دو هفته در کما بوده و یک دکترِ ایرانی نجات‌اش داده. اسم‌اش فریبرز بوده. همو "دوستت دارم" را یادش داده.

هشتاد ساله است. اسم‌اش تریسی است. می‌داند ایران کجاست عراق کجاست خاورمیانه کجاست مصر کجاست. عاشقِ این پیرزن‌های شیک‌پوش و همه‌چیزدان هستم. وقتِ رفتن می‌پرسد فامیلیِ شما به حضرتِ ابراهیم می‌رسد؟ تعجب می‌کنم. اضافه می‌کند منظورم پسرش اشماییل است (فرنگی‌ها اسماعیل را اشماییل می‌گویند). پاسخ‌ام مثبت است. تریسی بازنشسته‌ی دانشگاهِ تورنتوست. یکی از کارهاش جمع‌آوریِ بودجه برای تحقیقاتِ باستان‎شناسی در خاورمیانه به ویژه ایران و عراق بوده است.

پنجاه و چند ساله است. کله‌گنده‌ی یکی از معادنِ اورانیوم است. دارم پرونده‌اش را پر می‌کنم. "ما با کشور شما در ارتباط‌ایم". می‌خندم. "نه جدی می‌گویم. البته قانونی. طرفِ ما در کالیفرنیاست. طرفِ او در کره‌ی جنوبی است. طرفِ آن یکی در دوبی است. طرفِ نماینده‌ی دوبی..." می‌گویم "چرا خودتان درِ معادنِ اورانیوم را بسته‌اید؟ سوددهی ندارد؟ خطرناک است؟ آن‌وقت تجهیزات قدیمی را می‌خواهید بفروشید به ایران؟" نمی‌دانم چقدر بلوف می‌زند اما در مصاحبت‌‎اش لذتی نیست.  

شصت و هفت ساله است اما به پنجاه ساله‌ها می‌ماند. بریتانیایی است. اسم‌اش جِف است. برای من روزی بوده خسته‌کننده و دشوار. او عازمِ سفر به تل‌آویو است. یهودی نیست اما چند دوستِ قدیمی در آن‌جا دارد. می‌پرسد کجایی هستید؟ دل‌ام می‌خواهد جوابِ سرراست ندهم. حوصله ندارم بشنوم "اوه ایران. چه خوب که این‌جایید". می‌گویم حدس بزنید. ابرو درهم می‌کشد و می‌گوید "یونان؟" می‌گویم "نه". می‌گوید "صبر کن. صبر کن. نگو. آآآآ ایران؟" ذوق‌زده می‌شوم. واقعن دل‌ام می‌خواهد بدانم چطور حدس زده در حالی که تا دویست کیلومتری هیچ ایرانی‌ای زندگی نمی‌کند. اما او ادامه می‌دهد "من هم در کارٍ معدن بودم. شما یک معدنِ فوق‌العاده و معروف دارید. اسم‌اش هست گال گاهِر." می‌گویم "گل‌گُهرِ سیرجان." می‌گوید شما که نباید آن‌جا را دیده باشید از پایتخت خیلی دور است. می‌گویم خودِ معدن را نه ولی دستِ کم دو بار سیرجان رفته‌ام. آن‌جاها تاریخی و مشهور است. می‌گوید "بَم؟" می‌پرسم "شما هیچ‌وقت آن‌جاها بوده‌اید؟" می‌گوید "نه. هیچ‌وقت". دندان‌اش را کشیده‌ام. نمی‌خواهد قبل از سفر دردسر بکشد اما موقعٍ رفتن با صدایی که سخت شنیده می‌شود می‌گوید "چند نفر کشته شدند؟ چند نفر در آن زلزله کشته شدند؟" می‌گویم "حداقل چهل هزار نفر". سرش را پایین می‌اندازد و حرفی نمی‌زند.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳


شهر مجازی

هرچه می‌گذرد آدمیزاد محافظه‌کارتر و ترسوتر می‌شود؛ خیالاتی‌تر و سربه‌هواتر. مثلن هفته‌ی پیش وقتی از شمال به جنوب برمی‌گشتم در ذهن‌ام چیزی را نوشتم و عجله داشتم زودتر آن را توی وبلاگ بگذارم. وقتی به خانه رسیدم و دخترم را بغل کردم همه‌چیز یادم رفت. مطلبی بود مربوط به انتخاباتِ ریاستِ جمهوری در ایران. به طور کلی از اوضاعِ ایران ناامیدم. وقتی بیایی این‌ورِ دنیا فقط دوست داری از کشورت خبرهای خوب بشنوی. بالکل یادت می‌رود آن بدو بدوها، آن گیر کردن توی ترافیک، آن ناسزای راننده‌ی بغلی که می‌تواند تمامِ روزت را خراب کند، آن سایه‌ی ترسناکِ برجِ میلاد بالای سر و دودِ غلیظی که او را بلعیده، و آن رسیدن به خانه، رسیدن به یک چاردیواریِ نمور و بی‌روزن که پنجره‌اش نهایتن به دیوارِ مجتمعِ روبرویی باز می‌شود.

شاید عجیب به نظر برسد اما هر هفته‌ای که می‌گذرد من مشغولِ سبک سنگین کردن‌ام که آیا مهاجرت کار درستی بوده یا نه. بعضی وقت‌ها یادم می‌رود اما یک دفعه مثلن به وقتِ راننده‌گی "فکر کردن به مهاجرت" مثلِ تکه ابرِ کوچک و بلاتکلیفی که وسطِ جاده مانده می‌آید و دورِ سرم را می‌گیرد.

پشیمان نیستم. منتظرِ خبرِ خوب‌ام اما می‌دانم انتظارم بی‌جا و عبث است. خبرِ خوب را خودم باید بسازم و این کارِ دشواری است. امروز می‌خواهم بروم یک دوچرخه بخرم. بهار بالاخره آمده. می‌خواهم از خانه تا کلینیک را در شمالِ دنیا با دوچرخه بروم و بیایم. پا بزنم پا بزنم پا بزنم. احتمالن باید یک کلاهِ ایمنی هم بخرم. پا بزنم مثلِ دوره‌ی بچه‌گی. گاهی که شب‌ها در صفحاتِ اینترنتی می‌چرخم به "گوگل‌اِرث" می‌رسم. کرمانشاه، تبریز، تهران، ساری؛ از بالا از نگاهِ یک ماهواره‌ی گیج و گول که چشم‌هاش خوب نمی‌بیند. بعد دل‌ام می‌خواهد برای خودم یک شهرِ مجازی بسازم. استخرِ روبازِ پالایشگاهِ کرمانشاه را بگذارم کنارِ دانشکده‌ی دندانپزشکیِ تبریز،دانشکده را بگذارم کنارِ محله‌ی ولیعصرش، جاده‌ی دریای ساری را یک‌طرف‌اش بگذارم و برسم به چند خانه‌ی کوچک در تهران که آدم‌های خوب در آن‌ها زندگی می‌کنند. آن‌طرفِ خیابان میدانِ نقشِ جهان باشد و خانه‌ی رفیق‌ام در اصفهان، آن‌طرف‌تر خانه‌ی دوستی در مراغه و به چپ که بپیچی خانه‌ی قدیمیِ خودمان در کرمانشاه که درختِ توت و تابِ فلزی دارد. بعد دل‌ام می‌خواهد این شهرِ کوچک را جایی توی کامپیوتر سیو کنم و هر وقت دل‌ام خواست بازش کنم و ببینم همه‌چیز سرجای خودش است. نجات‌غریق فریاد می‌کشد ده دقیقه بیشتر از وقتِ شنایِ برادران باقی نمانده است، استادِ بخشِ ترمیمی پرایدش را جلویِ بخشِ تشخیص پارک می‌کند، یکی از رفقا شماره تلفن‌اش را روی کاغذی می‌نویسد و حواس‌اش به دخترهای آن‌ورِ خیابان است، پیمان لیوان‌ها را پر می‌کند، بهرام نسکافه را سر می‌کشد، پدرم از سرکار به خانه برمی‌گردد و در حیاط برای کبوترهای پرچیده‌اش دانه می‌ریزد.

اوقاتِ خوبی را می‌گذرانم. دلتنگی هست، فکرهای جورواجور هست اما صدایِ این سینه‌سرخ هم هست که حالا که پنجره باز است از بالایِ آن درختِ نزدیک به گوش‌ام می‌رسد. قصد دارم در روزهای دوری از این وبلاگ (که معلوم است کمتر و کمتر در آن می‌نویسم) داستانِ بلندِ تازه‌ام را تمام کنم. ده بیست صفحه‌ای نوشته‌ام و نمی‌دانم چرا این‌قدر تلخ پیش می‌رود. واقعن چنین قصدی ندارم. تا چند روزِ پیش گمان می‌کردم به خاطرِ سرماست. گمان می‌کردم برف و بخبندان به تلخ شدنِ داستان دامن می‌زند. اما حالا که بهار است، حالا که وقتِ انتخابِ رییس‌جمهورِ جدید است و حالا که من یک شهرِ مجازیِ کوچک برای خودم دارم که از بالا از دوربینِ یک ماهواره‌ی کم‌بینا هر از گاهی تماشای‌اش می‌کنم.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٥


قضاوت

سلام آقای اسماعیلیون کتاب دکتر داتیس را خواندم. دوستش داشتم. راستش اصلا قصد خریدن و خواندن کتابتان را نداشتم، چون از مجموعه داستان "آویشن قشنگ نیست"، طعم شیرینی در ذهنم نبود و دقیقا به همین دلیل طرف " قناری باز" نرفتم. اما چند روز پیش که بعد از یک تجریش گردی طولانی در راه برگشت به خانه سری به نشر چشمه زدم و مثل همیشه سراغ میز کتاب های پرفروش رفتم، کتابتان چشمک زد. برش داشتم و از وسط یک دیالوگ خواندم. نه بد نیست مثل اینکه این کتاب برخلاف قبلی، نثر سلیسی دارد و خریدمش. سه روزه خواندمش، سر کار، توی مترو، جلوی تلویزیون، هر وقت فرصت دست می داد. من عاشق کتاب های می شوم که مجبورت می کنند چند روزی در دنیایشان زندگی کنی، یعنی دلت برای قهرمان داستان، شخصیت ها و ماجراها تنگ شود و دکتر داتیس بود.
هر چند اوایل کتاب به نظرم می رسید وسواستان در موجز نویسی و کوتاه کردن جملات، معنا و تصویرگری را قربانی کرده است، حتی در ذهنم می توانستم شما را تصور کنم که در بازخوانی های دوباره و چند باره با وسواس جملات را می خوانید و کوتاه می کنید، اما از فصل دوم و سوم به نثرتان عادت کردم و اواخر کتاب دیگر حتی (خودمانی بگویم) باهاش حال می کردم. می دانم ترجیح می دهید نظرات کارشناسی در مورد کتابتان بخوانید، اما من نظر شخصیم را می گویم که دلم می خواست کتاب را "با مشت محکمی که دکتر داتیس توی فک رحیمی میوه فروش می زد" تمام می کردید. همان شبی که رحیمی تنوره کشان آماده بود که "تو را دیده اند که با یک دختر خراب بالا شهری می رفتی توی خرابه" داتیس باید به جای توضیح دادن در دفاع از کسی که خاطرات شیرینی برایش به جا گذاشته بود (نمی گویم عاشقش بود، چون مطمئنم نبود) فک مردک هرزه را پائین می آورد، یعنی من دلم می خواست، بعد هم به حساب آن جوجه طلبه .... می رسید.
اما کتاب وقتی تمام شد که دکتر همه راه ها را رفته بود و اجازه داده بود مردمان حقیر ماتم کده ای  مثل ساسنگ، از زورچپان کردن او در قالب های تنگ و متعفن ذهنیشان لذت ببرند و بعد هم با خط کش خزعبلات اعتقادیشان اندازه اش بزنند و برای من حس بدی که پایان فیلم "ویریدیانا" داشتم (http://en.wikipedia.org/wiki/Viridiana)، دوباره زنده شد و به همان نتیجه ای رسیدم که با دیدن فیلم "هیچ" عبدالرضا کاهانی به آن رسیدم. اما لذت بردم، ممنون و پاینده باشید.
مریم بختیاری

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢


سه نگاه به دکتر داتیس

 

 نظر علی چنگیزی درباره‌ی "دکتر داتیس".

 

معرفیِ "دکتر داتیس" در روزنامه‌ی بهار. به قلمِ احمد پورامینی.

 

وقتی پوریا عالمی "دکتر داتیس" را در مترو می‌خواند.

 

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳۱