اصول هفتگانه
محمدقوچانی در هفتهنامه ی ایراندخت هفت شعار مهم را برای معترضان فهرست کرده است. من با این هفت شعار و در حقیقت هفت اصل در شرایط امروز موافقام:
١. جمهوریاسلامی، نه یککلمه کم نه یککلمه زیاد.
٢. میزان رای ملت است.
٣. زندهباد مخالف من.
۴. دانستن حق مردم است.
۵. فراموش نکن اما گذشت کن.
۶. حکومت قانون.
٧. استقلالطلبی در کنار آزادیخواهی.
آدامسها...5 (خانهی خوابها)
از پلههایاش زمین میخوری نه یکی دو تا و نه یکی دو بار. دوباره بلند میشوی. پله همان پله است. تو دست به نردهها میگیری و قد میکشی.
خانه در خوابهای من ادامه دارد. خواب میبینم که از دانشگاه برگشتهام به خانه. پلهها را بالا میروم. اینجا که خانهی بچهگی خودم است. همان راهپله، همان راهروی کوچک به حیاط همان اتاقهای سهگانه. همان گلخانه با گلهای حسنیوسف. خواب میبینم از سربازی به خانه برمیگردم. اینجا که خانهی بچهگی خودم است. همان رنگ بژ که اصرار کردم به دیوار اتاقام بزنند. همان عکس آبی اخوانثالث که بر دیوار بود، همان کتابخانهای که سفید بود و بلند. خواب میبینم که نامهای عاشقانه مینویسم. اینجا همان اتاق است در همان خانه که خانهی بچهگی خودم بود. رو به باغچههای چهارتایی، سر بچرخان و بفهم که رویاست این که میبینی اما دو سرو نقرهای کوتاه در دو باغچهی آخر زیر باران دارند برق میزنند. سر بچرخان و پسر همسایه را ببین که دست دراز کرده تا غذای نذری را به دست برادرت بدهد. پدرت را ببین که رفته قفس قناریها را ردیف توی ایوان چیده است و دارد سبیلاش را میتاباند و کیف میکند. و مادربزرگ را ببین که زیر درخت شاتوت ایستاده است و دستهاش قرمز است و حالا بیرون از رویای تو دارد میمیرد.
خانه در خوابهای بچهگی من ادامه دارد، و در بیداری من. تولهسگ کوچک را به یاد میآورم که چرخ چهارچرخهام را پارسکنان دنبال میکند. من به عقبسرم نگاه میکنم و پا میزنم. تندتر تندتر. پدر میخندد و داد میزند ولاش کن ولاش کن... مادر سبزی میچیند. سه هواپیمای سیاه را به یاد میآورم که روی حیاط خانهاند و رد سفید ضدهواییها را. راه طولانی حیاط تا راهروی ورودی را به یاد میآورم که زیر پاهای کوچک ما کش میآمد و تا زیرزمین انگار کیلومترها راه بود. درخت پستهی بیثمر را به یاد میآورم که زمستانها بر سر تکاندن برفاش دعوا میکردیم و پشتبام که مخزن ترکشهای ما بود، ترکشهای داغ قاتل. و بالغ شدن را یادم هست و گذرگاه مهم جلوی خانه را که...
هرگاه که خوابی میبینم از خانه راه فراری نیست. دیدهام که خراباش کردهاند و حال سرپاکردناش را هم ندارند. دیوار آشپزخانه مانده و تکهای کوچک از کاشیهای سبزش. مفت چنگشان من که خواب خانه را به آنها نفروختهام. دیدهام که پدر گفت مفت فروختماش. همهی ما مفت فروختیم و رفتیم. غیر از این است؟ دیدهام که کنارش ساختمانهای بلندی بالا رفتهاند و سه چنار ستبر پیادهرو را ذبح کردهاند اما تا سر بر بالش میگذارم و میخواهم خوابی ببینم باز پدر را میبینم که به دقت صنعتگری چیرهدست که دارد موتور گریپاژ کردهای را میشوید مرا با لیف، صابونی میکند. من میلرزم و التماس میکنم. زیر بغلام را میگیرد و زیر دوش بالا میبرد. نور تند لامپ سقفی چشمام را میسوزاند؛ سیارهای میشوم نزدیک خورشید. قطرههای آب چون نیزه بر سر و صورتام فرود میآیند. در بینهی حمام برادرم خودش را خشک میکند اما من هنوز به شکنجه شدن در ارتفاع نزدیک دوش مشغولام. خواب ادامه دارد و من هنوز زیر دوشام و خانه همان خانه است. همان خانهی بچهگی خودم.
نویسندهی جهانی
اینکه آدم بگوید یک آدم معروف محبوب را دوست ندارد کار سختی است. اگر بگویید من از بازی مثلن آل پاچینو و شخصیتاش متنفرم بقیه یکجوری نگاهتان میکنند یا اگر بگویید فیلمهای جیم جارموش گاه خستهکنندهاند و یا مثلن چه زیباییای در فلان خیابان بلند و کثیف هست که من نمیبینم بقیه تو را دیگر نمیبینند و سر حرف را هم میگردانند.
خوب است که مدتیاست علنی کردن سلیقهها و شجاعت گفتن اینکه من از نوشتهی فلانی یا از نقاشیکردن فلانی و یا از شخصیت فلانی خوشام نمیآید باب شده است. یادم هست یکبار شاید برای اولین مرتبهها وقتی امیرقادری منتقد فیلم (از این کارش خوشام آمد) نوشت که نه تنها چاپلین را تحسین نمیکند بلکه از او بدش میآید واکنشهای بسیاری پدید آمد و خیلیها برآشفته شدند که ادامهی واکنشها و اظهار نظرها دارد به عادی شدن این رفتار منتهی میشود. این که شما شجاع باشید و فلان کار جایزه گرفته یا فلان نویسندهی نوبل گرفته یا فلان بازیگر کاندید اسکار را نپسندید و نپسندیدنتان را با صدای بلند اعلام بکنید.
میدانم بسیاری از نویسندهگان ایرانی شیفتهی سالینجر و ناتوردشتاش و فرانیوزویی و نقاش خیابان چهلوهشتماش هستند اما خب با اینکه متاسفانه آثار او به زبان انگلیسی را نخواندهام ولی ترجمهها را به زحمت تمام کردم و دوستاش نداشتم. همانطور که ریموند کارور را دوست ندارم، همانطور که شخصیت همینگوی در زندگیاش را دوست ندارم. با اینحال از درگذشت نویسندهای تاثیرگذار که بسیاری از نویسندهگان جوان ایرانی او را دوست میدارند اظهار تاسف میکنم. شاید اگر سالینجر منزوی نمیشد و دسن از نوشتن برنمیداشت میشد بیشتر دوستاش داشت.
فرهاد
هوا که سرد میشود خدنگ و بالابلند مثل آن روزهایاش بنا میکند رژه رفتن پیش چشمام. محال است بهمنی بیاید و یادش نکنم. نوشتهی زیر را سال ٨۴ برایاش نوشتم و در این وبلاگ هست. گمان میکنم خیلی به من نزدیک باشد این نوشته. حالا از آن اتفاق تلخ دوازده سال میگذرد. با کمی دستکاری دوباره گذاشتماش توی وبلاگ:
جلسه مرحله ی اول کنکور بود. سال اول بود که امتحان میدادم. با آن شور بینقص و آرزوهای بلند، با آن دروغهای درس نخواندن و نارو زدن و زیرزیرکی رفتن به کلاسهای جورواجور. از آن طرف عاشقشدن و اصلانی گوش کردن و خاطره نوشتن. در چنین روزهایی بود که رفتیم و نشستیم سر جلسهی کنکور. وسط های امتحان از پشت سر صدایام کردی. حامد پاک کن داری؟ برگشتم. نداشتم. پاککن بزرگام را که بابا از ژاپن آورده بود با دندان نصف کردم و نصفهی بزرگتر را به تو بخشیدم. خندیدی. چندان رفاقتی نداشتیم. چیزی نبود که حرف مشترک ما باشد. قد بلندی داشتی و آن سر کوچکات روی گردن لق می خورد. با دستهای کشیده و خلق تنگات. پاککن را گرفتی و پس ندادی. امتحان را گذراندیم و آغاز جداسری از همان روز بود. دیگر ندیدمات تا دو سال بعد در خانهی مرتضا. من دانشگاه میرفتم و از سر تفنن دوباره سفری کردم به شهر کودکی و نوجوانیام. آنجا دیدمات. آدم دیگری شده بودی. شعر میخواندی. شعر میگفتی. با آن کار سخت شبانه در خیاطی و با شوقی که برای پذیرفته شدن در رشتهی ادبیات دانشگاه گیلان داشتی. چشمهات برق میزد. چند روزی که با هم بودیم یادم هست. داشتی شعرهای عامیانهی کردی را در روستاهای کرمانشاه میشنیدی و جمع میکردی. سه ماه بعد بود که پوریا زنگ زد. فرهاد مرده است. همشهری امروز صفحهی حوادث را بخوان. خداحافظ.
روزنامه را باز کردم. فرهاد حیدری دانشجوی بهمن ماه دانشگاه گیلان به علت سقوط از تخت طبقهی دوم و دیر رسیدن عوامل امداد جان سپرد. برای مردن آن همه آرزو توضیح کوتاهی بود.
فرهاد جان از آن روز هشت سال میگذرد و من و مرتضا و دیگر رفقا هنوز نمیدانیم که تو از قصد این کار را کردهای یا نه ولی میدانیم که در آن دهات کوچک در اطراف سرپل ذهاب زیر آن سنگ بی مقدار چقدر تنهایی. فرهاد نازنین! نصفهی بزرگتر را هیچوقت پس ندادی اما نصفه ی پاککن من همین جا روی میز باقی مانده؛ نصفهی کوچکتر.
آدامسها...4 (جادهی فیروزکوه)
چمدان را میگذارم پشت اتومبیل. با لنگ قرمزی که همیشه در کنار در راننده نگهمیدارم شیشهی جلو را پاک میکنم. ساعت چهار صبح است. پاکنژاد و همت و امامعلی، صدر و بابایی یا نیایش و چمران و مدرس و باقی قضایا؟ رادیو فردا را میگیرم و راه میافتم.
چمدان را...با لنگ قرمزی...شیشهی جلو...لاستیکهای یخشکن را هنهنکنان از انباری برمیدارم و میگذارم صندوق عقب. آدم که کف دستاش را بو نکرده است. شمارهی وزارت راه را میگیرم یا پلیسراهی بینجادهای را. پریسا مینشیند و کمربندش را میبندد. راه میافتیم.
چمدان را...با لنگ قرمز...شیشه...لاستیک...کفدست...کمربند... تکیه میدهم به صندلی. گردنام را فرو میکنم در گودی پشتسری. تا چشم کار میکند آبی جاده است و سرما که از لای در میوزد تو. تا رودهن را قبول ندارم. شلو غ است و مزخرف. جادهی فیروزکوه نازنین! جنگلهایات را کجا قایم کردهای؟ پلیسی از پشت سنگی بیرون میخزد و تابلوی ایست را جلویام میگیرد. میخندم و میپرسم شما اینوقت صبح بیدارید؟
چمدان...لنگقرمز...شیشه...لاستیک...کفدست...کمربند...جنگل...پلیس...نمرود صبحانه بخوریم یا ناهار؟ میرویم توی رستوران. آرام است و دلپذیر. آنجا بنشینیم رو به کوه. مثل دفعهی قبل؟ آنجا چطور است تکراری هم نیست. چه بخوریم بلدرچین؟ برگ؟ کرهعسل؟ من بروم دستهایام را بشورم.
چمدان...لنگ قرمز...شیشه...لاستیک...کفدست...کمربند...جنگل...پلیس...نمرود... دور میدان خروجی فیروزکوه چای را لاجرعه مینوشم و نگاه میکنم به کیلومتری پایینتر، همانجایی که هجده روز مانده به عروسیام پیمان را از ما گرفت. خوب شد کارت عروسی را چاپ نکرده بودم. دوباره به این جمله فکر میکنم و از پریسا میپرسم چای نمیخوری.
چمدان...لنگقرمز...شیشه...لاستیک...کفدست...کمربند...جنگل...پلیس...نمرود...فیروزکوه...پیمان... اینجا میرود سمنان. میدانی که چه جادهی بدی است. اما وقتی میرسی شهمیرزاد همهچیز یادت میرود. بزن دنده دو که برویم بالا از این گردنهی مخوف. گدوک نازنین! آفتاب و مهات را کجا قایم کردهای؟ یک لیوان دوغ گدوک میچسبد حالا. وقت داریم؟ نه نداریم. امشب عروسی است توی شمال، امروز تشییع جنازه است توی شمال، وقت خیاطیام دیر میشود یا نه اصلن پریسا خواب است و این تریلی سوخترسان را که رد کنم میافتم در سرازیری.
چمدان...لنگ...شیشه...لاستیک...کفدست...کمربند...جنگل...پلیس...نمرود...فیروزکوه...پیمان...دوغ
...تریلی...از تونل ورسک میرویم بیرون. طبق عادت برمیگردم و آن بالا را نگاه میکنم. سهخططلا را تازه رد کردهام و میخواهم بدانم قطاری آن بالاها هست یا نه. پل ورسک محکم ایستاده است. بوی جنگل و شرجی میپیچد توی اتومبیل. بهترین آهنگها را اینجا شنیدهام. یک سیدی توی ضبط میگذارم. تابلوی شاهی پیداست. حالا کو تا شاهی؟ پلسفید و زیرآب و شیرگاه هنوز سرراهاند. اینجا بود که ایستادیم و عکس گرفتیم؟ اینجا بود که آن دفعه آن بار آن سری...
چمدان...لنگ...شیشه...لاستیک...کفدست...کمربند...جنگل...پلیس...نمرود...فیروزکوه...پیمان...دوغ
...تریلی...ورسک...شرجی...عکس...از همینجا زنجیر بستم تا آن بالا. دیگر هیچوقت تنهایی توی این جاده راه نیفتادم. گفتم که سر میخوردم طرف دره؟ چه شبی بود. کدام دفعه را میگویی؟ یکی از همان بارها که توی برف گیر کردیم. مهربان است با من این جاده. خانهها بدقیافهاند. دیوارهایشان را ایزوگام کردهاند. پمپبنزینها خلوتاند. کمربندی شاهی را بلدم مثل کوچهپسکوچههایاش. زنگ بزن بگو داریم میرسیم. نترس خودشان الان زنگ میزنند. آخرین پیچ جنگلپوش تمام میشود. سیدی هم تمام میشود. جاده اما همینطور توی ذهن من میرود و میرود تا آنجایی که، همانجایی که...
بالاخره روزیروزگاری...
بالاخره فرجام جایزهی روزیروزگاری مشخص شد و جایزهی بهترین مجموعه داستان سال هشتاد و هفت هم به پیماناسماعیلی و کتاب برفوسمفونیابری رسید.
نمیتوانم بگویم که برای گرفتن جایزه ناامید بودم. اما کاندید شدن و قرار گرفتن در کنار دو آدم قدر با کتابهایی خوب و همچنین قرار گرفتن در مجموعهای از کاندیداها مثل مدرسصادقی، احمدپوری و حمیدامجد برای من کافی بوده است. اینجاست که دوباره به یاد حرف استادم میافتم که هر از گاهی میگفت نه برای جایزه نه برای تشویق که برای لذتی که از نوشتن میبری بنویس.
جامعهشناسی کفترکشی!
همانطور که فکر میکردم پست قبلی با واکنشهای متفاوتی روبرو شد. ترجیح میدهم در این نوشته بحث را برای خودم تمام کنم. قبل از هرچیز توصیه میکنم دو کتاب کمحجم را در اینباره بخوانید: اولی را دوستی چند وقت پیش سفارش کرد که بخوانم به نام "جامعهشناسی خودمانی" و دیگری که معروفتر است "جامعهشناسی نخبهکشی". فکر میکنم بعد از خواندن این دو کتاب بیشتر حرف هم را بفهمیم. اتفاقن بحثی که من دربارهی آن پرندهی نگونبخت مطرح کردم خیلی هم سیاسی نبود و حالا چون این روزها فضا فضای ملتهبیست و از قضا سالهاست که موقعیت کشور ما موقعیت ملتهب و حساسی بوده و همیشه بهتر بوده سکوت بکنیم اینقدر نظرات سیاسی ارائه شده است. و حالا هم همه ترجیح میدهند که ساکت بمانیم و جنبش را تضعیف نکنیم. ببینید و تماشا کنید که بعد از پیروزی جنبش چهها خواهد شد. این از این.
اول اینکه خیلی از خصوصیات ما ایرانیها مربوط به شرایط اقلیمیست و جبلی است و زدودنی نیست. دوم اینکه ما ایرانیها تا اسم ایران و ایرانی میآید میپریم پروندهی دوهزار و پانصد سال پیش را باز میکنیم و میگوییم ما چنین بودیم و چنان. حالا آن بینوا یک چیزی نوشت و اسماش شد منشور و ربط چندانی هم به قوانین حقوق بشر معاصر ندارد که هیچ، بروید مقالهی"مفهوم آینده و ..." محمد قائد را در "دفترچهی خاطرات و فراموشی" بخوانید بد نیست. سوم اینکه در قانونی کلی ما ایرانیها علاقهای به دانستن عیبهایمان نداریم چه برسد به رفع آنها.
چند سوال: میرزاآقاخاننوری و مهدعلیا و ناصرالدینشاه اهل کرهی مریخ بودند؟ تیمور بختیار و رزمآرا و نوابصفوی از سیارهی نپتون آمدند؟ جماعتی که صبح رفتند گفتند درود بر مصدق و شب گفتند مرگ بر مصدق پناهندههای افغان بودند؟ دکتر فاطمی را یک تبعهی عراقی ترور کرد و یک شاه روس او را اعدام کرد تا یک روز اگر ایرانیان میگفتند با شاه سر و سر دارد فردا که اعدام شد بشود قهرمان؟ دوستانی که از بدو مشروطیت تا مجلس هشتم میروند مجلس اهالی سیاره اورانوساند؟ آن دو رانندهای که دور میدان آریاشهر با هم تصادف میکنند و بر دهان هم میکوبند اصلیت گرجستانی دارند؟ محمد بیجه، خفاششب، قاتل سریالی زنان مشهد، قاتل سریالی زنان کرج و قاتل سریالی زنان آبادان اهل سیدنی استرالیا هستند؟ کبوترکش استادیوم آزادی مال آنپایینمایینهاست و احتمالن اصلیتاش به قطب جنوب میرسد؟ و ...
قصد من فقط این بود که به دکتر نراقی جامعهشناس و نویسندهی کتاب "جامعهشناسی خودمانی" متذکر شوم که در فهرست صفات حسنه!ی ما جماعت ایرانی خشونت را فراموش کرده است.
یکی از ما
یکی از تماشاگران تیم استقلال در بازی این تیم با تراکتورسازی تبریز، کبوتری را به چنگ میآورد. بالهای کبوتر را طرفداران تراکتورسازی به رنگ قرمز درآوردهاند. باقی داستان را حتمن در رسانهها و فیسبوک دیدهاید. گویا برنامهی نود هم این صحنه را نشان داده است. تماشاگر دیگری کبوتر را جلوی چشم دیگران سر میبرد و تن بیجاناش را بر روی پیست تارتان استادیوم "آزادی" پرتاب میکند. حالا هم در رسانهها خواندم که باشگاه استقلال از مردم عذرخواهی کرده است!
آیا از زندگی کردن در کنار چنین آدمهایی لذت میبرید؟ آیا با هزار جور اصلاحات و انقلاب این خوی خشونتبار آرام میگیرد؟ آیا خشونتطلبی یکی از دهها عیب متداول ایرانیان در کنار تنگنظری، حسادت، ریاکاری و دروغگویی نیست؟ میدانم که تذکر خواهید داد که در خیابانهای ایران در ماههای گذشته چه رخ داده است و حالا چه جای غصه خوردن بر تن یک کبوتر بیجان. اما همهی اینها نشانه است. این نه ربطی به حاکمان دارد، نه به پلیس نه به معترضان. اطمینان دارم اغلب خوانندهگان وبلاگ توان تماشای چنین حرکت عجیبی را ندارند ولی بپذیرید که ما هنوز اندکایم، بپذیرید که...
آدامسها...3 (باشگاه نفت) + جایزهی هوشنگ گلشیری
مثل گنجشکهای یک درخت که با صدای تیر پر میکشند و میروند فرار میکردیم. صدای آژیر پیچیده بود توی محوطهی بنگله. ما توی آب بودیم که آژیر شروع شد. اول از همه منجیغریقها و مربیهای شنا را دیدیم که درمیروند، بعدش ما بودیم یعنی مرخاوی شمارهییک، مرخاوی شمارهیدو و مرخاوی شمارهیسه.
اسمها را دوست پدرم روی ما گذاشته بود، روی ما دو برادر و پسر خودش. هر صبح تابستان که بیدار میشدیم صبحانه خورده و نخورده حولهها را میچپاندیم توی نایلونی، ساکی، چیزی و میرفتیم دور میدان گلستان تا سوار سرویس بشویم. سر ساعت ده توی استخر بودیم. شیطنت و بازی شروع میشد. دوازده برمیگشتیم به خانه و پدر که میرسید کشتیارش میشدیم که دوباره برویم استخر. او را میبردیم و تا ساعت شش نگهاش میداشتیم. دیگر وقتی در استخر بسته میشد ما بیرون آمده بودیم. برای همین اسممان را گذاشته بودند مرخاوی (مرغابی در زبان محلی به کسرهی میم).
لخت و پتی زدیم از استخر بیرون و به طرف تنها پناهگاه بنگله دویدیم (خانههای سازمانی پالایشگاه کرمانشاه). چقدر خجالت کشیدیم وقتی دخترها و زنهای بنگله هم آمدند آن پایین. زیاد هم بودیم شاید پنجاه تا بچهی قد و نیمقد که از ترس بمباران خزیده بودیم آنتو، با حوله و بیحوله.
بنگله را هنوز هم دوست دارم. حتا اگر خانههای قدیمی سبک انگلیسیاش دیگر جای زندگی کردن نباشد حتا اگر سنگفرش خیاباناش را علف گرفته باشد و یکجوری بخواهند از شرش راحت شوند. بعدها که بزرگتر شدیم تمام مسیر خانه تا استخر را رکاب میزدیم، مسابقه میدادیم، جا میماندیم، زمین میخوردیم و دوست داشتیم در میان درختهای بلند و سایهسار خنک خیابانهای بنگله پا بزنیم. دیگر لازم هم نبود تا منت پدر را بکشیم تا بعدازظهرها برساندمان به استخر. خودمان میرفتیم. گیرم بزرگترها دنبال دخترها هم میرفتند و ما که فقط بلد بودیم پا بزنیم.
هنوز هم دوست دارم وقتی به کرمانشاه میروم بروم پشت فنس محوطهی استخر بایستم، بوی رطوبت استخر روباز و علف را یکنفس فرو بدهم و پنجههایام را فرو کنم لای خانههای فنس و سرک بکشم تا لانهی لکلکها را روی بامها ببینم. هنوز دوست دارم وقتی در باشگاه غذاخوری نفت را باز کردم و پیچیدم به راهروی دست چپ در بار قدیمی باشگاه، آقای آرمیک را ببینم که برای پدر از جا بلند میشود و میگوید قابلمهات را بده. و من مدام پدرم را سوالپیچ کنم که چرا صندلیهای اینجا اینطوری است و چرا بلند است و این پیشخان چرا اینطوری است و پدرم هی طفره برود و آخر سر بگوید انقلاب شده است و این صندلیها دیگر به درد نمیخورند و من فکر کنم که انگار آقای آرمیک هم دیگر به درد نمیخورد.
از پناهگاه بیرون آمدیم. بعضیمان شرمنده بودیم که از بمب و موشک ترسیدهایم و بیخیال بقیه دویدهایم به طرف پناهگاه، مربیها از همه بیشتر. داریم برمیگردیم. از کنار زمین تنیس که متروکه است و گاهی دکترهای طرف قرارداد پالایشگاه در آن بازی میکنند رد میشویم. بوی آب دارد نزدیک میشود. راستی چرا قدمان نمیرسد که بپریم بالای دیوارهای آن روبرو و پالایشگاه را تماشا کنیم؟ حالاست که باید بدوم طرف دو مرخاوی دیگر و بپرسم آیا حال مسابقهی یک عرض زیرآّبی را دارند یا نه.
پینوشت: "آویشن قشنگ نیست" نامزد مجموعه داستان اول گلشیری هم شد به همراه "مرگبازی" نوشتهی پدرام رضاییزاده و "شهر یکنفره" از مرجان بصیری.
زنگیآبادیها
از اسم کتاب شروع میکنم. اسم کتاب را دوست ندارم و گزینههای بهتری به نظرم میرسند. اسم کتاب به نظرم از خود کتاب عقب میماند و نویسنده گزینههای بهتری برای کتاباولاش پیش رو داشت. اما طرح جلد؛ طرح جلد بسیار خوب است. ممکن است در نگاه اول چیزی دستگیرتان نشود اما هرچه در خود رمان پیش میروید و جذباش میشوید آرامآرام تصویر دختری را میبینید که در ته این گودال روی جلد خوابیده است؛ سارای زندهبهگور. نمیتوانم از کیفیت چاپ این کتاب هم چیزی نگویم چرا که کتابی است محترم و باشخصیت. یعنی در برابر "آویشنقشنگ نیست" بنده که انگار بچهی زن صیغهای بوده و همینطوری تا لخت بیرون نرود چیزی تناش کردهاند، کتاب علیچنگیزی آدمیاست با کتشلوار و کراوات مرتب که بوی عطر فرانسویاش هم از دور به مشام میرسد. اینجاست که نمیتوانم از بیان حسادت خودم چشمپوشی کنم و دریغ دارم که کاش در زمان چاپ کتاب من هم محمدحسینی در نشرثالث بود. خوب است حالا که هست.
رمان "پرسهزیردرختانتاغ" را دوست دارم. نه به خاطر اینکه با علیچنگیزی رفیقام و سعی کردم اولین خوانندهی کتاباش باشم بلکه زبان جذاب و داستان گیرای کتاب آنچیزی است که مرا به نثر او علاقمند میکند، او برای روایت خود تکنیکی را انتخاب کرده که خواننده را چه بخواهد چه نخواهد با خود همراه میکند. رمان، روایت آدمهاییست دور از شهر کرمان در روستایی خیالی به نام زنگیآباد. زنگیآباد پر است از آدمهای شوربخت؛ زنی که عقیم است، دختری که بیشوهر آبستن میشود، مرد جوانی که میخواهد یکشبه ره صدساله برود، سربازهای درماندهای که نمیدانند آنجا چه میکنند، سرکارگری که زندگی درستحسابی ندارد، پزشکجوانی که زیادی است و بالاخره پرویز، مهندس سازمان میراث فرهنگی که دارد سالهای جوانی را تمام میکند و حالا در کاروانسرایی صفوی به کار بیفایدهی (از دید اهالی) مرمت مشغول است، بدون بودجه و انگار بدون علاقه.
پرویز شرایط عجیبی دارد. روابط خانوادهگی درستی ندارد، پدرش مبدل به موجودی نباتی شده که نگهداری او بر شانههای مادرش سنگینی میکند، برادر الکیخوشی دارد که کانادا زندگی میکند و خواهری که خود دچار مشکلات خانوادهگی بدتری است. پرویز حالا که اینجاست با چندی از اهالی زنگیآباد همراه میشود برای یافتن گنجی در دشت دقیانوس. گنجی که برای یابندهگاناش سرانجام متفاوتی رقم میزند. نویسنده تلاش خود را میکند در سایهی روابط پرویز و مونولوگهایی که آدمهای زنگیآباد بر زبان میآورند روستایی را در عمق کویر، خشک و بیبرکت تصویر کند و در کار خود موفق است. تکرار میکنم که زبان رمان جذاب و خوشآهنگ است هرچند شاید بشود به چند دیالوگ ایراد گرفت و یا اشاره کرد که بعضی اصطلاحات به چشم خواننده جدید است و دریافتن معنی و تلفظ آن دشوار است. باید بگویم که داستان موازی دیگری هم در کنار گنجیابی پرویز و شرکایاش در دشت دقیانوس وجود دارد؛ داستان زندهبهگور کردن دختری توسط پدر متعصباش. ممکن است داستانی را که چند سال یش در خوزستان اتفاق افتاده بود به خاطر بیاورید که حکایت از فاجعهای انسانی داشت. اما روایت چنگیزی از این اتفاق تکاندهنده است. شخصن مونولوگ سارا را بسیار دوست دارم به طوری که چند بار جملههای آخر او را مرور کردم:
خیره میشوم به آفتاب که یکتیغ بالا آمده و به خاکی که روی صورتام ریخته میشود. خاک زیر نور خورشید برق میزند. میخواهم تکان بخورم اما به هر ضرب و زوری هست خودم را میچسبانم به خاک نمور.
میگویم:"خداحافظ."
پیری لام تا کام چیزی نمیگوید و یک بیل خاک میریزد رویام. دیگر نمیتوانم ببینماش. میگویم:"چه خاک گرمی."
پیری یک بیل خاک رویام میریزد. میگویم:"پیری تماماش کن."
یک بیل خاک رویام میریزد. میگویم:"خرفت."
در نهایت باید بگویم هرچند از عشق قدیمی پرویز یعنی هما چیزی دستگیر خواننده نمیشود و هرچند من اگر ویراستار این کتاب بودم ممکن بود دهصفحهی دیگر از کتاب را حذف کنم که به نظرم آمد بعضی جملات اضافهاند یا تکرار جملهی قبلیاند و هرچند انتقاد دارم به علیچنگیزی که چرا داستان کوتاه فوقالعادهی خودش را به نام "رو بهغرب" یکجوری توی کتاب گنجانده است اما... اما رمان پرسه زیر درختان تاغ رمانی است که ادبیات ما به آن احتیاج دارد. باید بگویم که این کتاب مرا به یاد صادق چوبک انداخت و خاطرهی شیرین خواندن کتابهایی چون " تنگسیر" ، " روز اول قبر" و "سنگصبور" برایام زنده شد. چنگیزی هم نویسندهای جنوبی است و جنوبینویسها بالاخره مکتبی دارند برای خودشان و نامهایی نامور. مطمئنام این کتاب مورد توجه اهالی ادبیات قرار خواهد گرفت و حیف است که در چنین حالوهوای اجتماعی این کتابهای خوب منتشر میشوند و کمخواننده میمانند. ببینم خوانندهگان میتوانند این کتاب را به چاپ دوم برسانند یا نه. بقیهی حرفهایام را احتمالن تلفنی به خودش بگویم و اضافه میکنم که به جز رمان علیچنگیزی به تازهگی از خواندن اولین مجموعهداستان امیرحسین یزدانبد از نشر چشمه به نام " پرترهی مرد ناتمام" لذت بردم؛ چیزی که این روزها کم پیدا میشود.
آدامسهای ته کمد 2 (اتاق 11)
اتاق ١١ در بلوک ٢ واقع بود، احتمالن در واحد ٢٠۶. شمارهی واحدش یادم نیست چون در این واحد معمولن چهارتاق باز بود و شمارهی واحد هم روی در بود که همیشه رو به دیوار بود!
در اتاق ١١ دو نفر زندگی میکردند: پنلوکس و افشون. دو ساز ناهمساز که اتفاقن کوکشان با هم خوانده بود. راستاش بچهها به آن دو تا میگفتند گربهنره و روباه مکار به من هم میگفتند پینوکیو. ولی واقعن اینطوری نبود. اصلن جای آدمها جور دیگری بود ولی ما چون اغلب دیگران را در بازیمان شریک نمیکردیم چپ و راست لقب هدیه میگرفتیم.
اتاق ١١ از آن جاهاییست که همیشه دلتنگاش میشوم. اگر روزی پایتانبه خوابگاه شایانمهر دانشگاه علوم پزشکی تبریز رسید و هیبت ترسناک و دلمردهی بلوکها متعجبتان کرد حتمن از این ابراز علاقهی من هم شگفتزده میشوید. آن خوابگاه واقعن ظرفیتی برای دلتنگ کردن کسی ندارد اما...
همیشه سرزده میرفتم. از راهی دور اغلب از ولیعصر تبریز دو کورس تاکسی سوار میشدم تا برسم به خیابان رسالت یا همان کوی رانندهگان. سر راه پاکتی سیگار میخریدم؛ بهمن سوییسی، ۵٧ یا اگر اوضاع خوب بود وینستون قرمز. از در خوابگاه داخل میشدم. دربان همیشه چپچپ نگاهام میکرد. کارت خوابگاهام را فروخته بودم اما آنقدر اعتمادبهنفس داشتم تا اگر حرفی زد حالاش را بگیرم. پنلوکس معمولن در چارچوب پنجره ایستاده بود و سیگار دود میکرد. افشون هم احتمالن کف اتاق نشسته بود و غذا را روی هیتر برقی خطرناکشان که چند بار میتوانست اتاق را به آتش بکشد گرم میکرد. پنلوکس مرا میدید. عکسالعملی نشان نمیداد. من هم معمولن فریادی چیزی میکشیدم تا علاوه بر او باقی اهالی خوابگاه هم از آمدنام مطلع شوند.
روزهای خوب اتاق ١١. روزهای شیرین اتاق ١١. اتاق ١١ جایی بود برای دریوری گفتن، ورقبازی کردن، کتابخواندن و حرف زدن دربارهی کتابها، مسابقهی جملهنویسی، دعوت کردن آدمها و ریشخند کردنشان، نیمرو درست کردن ساعت چهار صبح، بلدرچین کباب کردن سر ظهر بیست و یکم رمضان و تماشا کردن مسابقات فوتبالی که در حیاط اتفاق میافتاد. اتاق ١١ جایی بود برای خندیدن و به لجن کشیدن؛ به لجن کشیدن تمام آدمهای مرده و زنده، تمام آدمهایی که میشناختیم، جایی برای ریشخند کردن تمام روابط اجتماعی، تمام باورهای مردم دور و برمان.
تا میرسیدم رفقا از دور و بر میآمدند. مهمانی که تمام میشد و جمع سهنفره که شکل میگرفت همه از آخرین کارهایشان میگفتند. آخرین بلایی که سر یکنفر آوردهاند، آخرین دستاورد شکوهمند تکنفره. مثلن افشون از سید حسن میگفت که ظهر در تشت حمام شسته شده بود (سیدحسن اسم مرغعشقاش بود) و حالا داشت با سشوار خشکاش میکرد یا پنلوکس اعتراف میکرد که امروز صبح که میخواسته پژمک را برای امتحانی مهم از خواب بیدار کند اشتباهی شیشهی پنجرهی بغلی را با سنگ زده و پژمک از امتحان جا مانده. گاه رذالت به اوج خود میرسید. به کمک دستگاه تلفن و صدای افشون که نازک میشد بعضی رفقا را سرکار میگذاشتیم. قرارهای صوری میگذاشتیم و خودمان میرفتیم سر قرار. این شادمانی و رذالت پایانی نداشت. شاید باید باقیاش را درز بگیرم. افتخاری ندارد انجام آن کارها.
اتاق ١١ ساعت نداشت؛ ساعتی برای زنگ زدن. شبی صحبت تا سحر به درازا کشید. روز بعد هم از بخت بد پنج کلاس مختلف داشتیم یعنی ٧.۵ تا ٨.۵ کلاس تئوری، ٩ تا ١٢ بخش عملی، ١ تا ٢ تئوری، ٢تا ٣.۵ بخش عملی و ۴ تا ۶ تئوری! من خوابیدم به این امید که ساعت ٧ بیدار شوم. این داستان سالها در اتاق ١١ ضربالمثل بود. ساعت ۵ بعدازظهر از خواب بیدار شدیم! یعنی همهی کلاسها را از دست داده بودم. از آن روز به بعد قانونی به اتاق ١١ اضافه شد. شبهایی که من به اتاق ١١ میرفتم کاغذهایی را آماده میکردم و مثلن رویشان مینوشتم من را ساعت هفت بیدار کنید و زیرش را امضا میکردم. کاغذها را دیروقت در تمام مکانهای حساس واحد ٢٠۶ مثل روی در توالت، روی در ورودی و آینهی دستشویی نصب میکردم. دیگر در اتاق ١١ خواب نماندم چرا که صبح زود چندین نفر از رفقای اتاقهای بغلی برای نجات دادن من سرمیرسیدند اما خود ساکنین اتاق اگر بخواهند از ماجراهای خوابماندنشان قصه بگویند مثنوی هفتاد من کاغذ میشود.
اگر روزی بگویند باید برای باقی عمر به جزیرهای بروی و تنها میتوانی یکی از رفقایات را همراه ببری بدون شک پنلوکس را انتخاب میکنم. گاه یک اشارهی ابرو یا تکان دادن دست که ماجرایی را پشت خود داشت ساعتها ما را میخنداند. هنوز هم همینطور است. وقتی با پنلوکس تلفنی بعد از مدتی مدید مثلن شش ماه حرف میزنم گوشی را برنداشته میزنم زیر خنده. با اولین کلمات دونفری ریسه میرویم بدون اینکه خاطرهای را باز گفته باشیم. این همان اتمسفر اتاق ١١ای است که من دوستاش دارم هرچند اگر ده سال باشد که آدمهای دیگر ریخته باشند توی اتاق ١١. اتاق ١١ برای من همان است که بود.
بحران
در حالیکه خیلیها در خیلی جاها گرفتار بحران واقعیاند ما هم یکجورش را داریم. این روانشناسها هم بیکارندها. میدانید که. آنها توصیه میکنند که بچه را از ماه چهارم جنینی که دستگاه شنواییاش در حال تکامل است به اسم خودش صدا بزنید. حالا نمیدانم همین بیست سال پیش که هنوز سونوگرافی نبود و مادر تا بچه روی خشت نمیافتاد نمیفهمید که صاحب نعمت شده یا رحمت و بچهی بینوا هم اسم درستدرمانی نداشت بعدها چه بلایی سر بچه میآمد؟ ما هم گرفتاریمها. گرفتار بحران اسم.
هرکسی در طول زندگیاش از بعضی اسمها خوشاش میآید. یکی دوست دارد اسم بچهاش را بگذارد مرضیه هرچه هم بهش بگویی که مثلن اسم تو کیانوش است اسم مادرش هم پریاست. بالاخره اسم شماها قشنگ بوده حالا یکدفعه مرضیه؟ گوشاش بدهکار نیست. یکی هم اسم پدربزرگ و مادربزرگاش را میگذارد. یکی هم پیدا میشود و آنقدر بچه به هم میرساند تا بتواند اسامی کل ائمه یا کل کشتهشدهگان صحرای کربلا را روی بچهها کارسازی کند. اما انتخاب اسم هم مصیبتیست برای خودش.
کلیهی کتابهای اسامی معتبر و غیرمعتبر را بازدید کردهایم. پدر پریسا میگوید اگر، فقط اگر، پدر من نیمساعت وقت اختصاص میداد به انتخاب اسم پسر بزرگاش، اسمام قاسم نمیشد! حالا ببینم شما چه میکنید با این تحقیق و تفحص؟ گفتم. کتابهای اسامی تمام شدهاند که معتبرترینشان کتاب اسم پریزنگنه است. فرهنگ عمید را تقریبن در تمام حروف غیرعربی ورق زدهایم. باورتان نمیشود. بیشتر صفحات فرهنگ دهخدا را هم گشتهام! میترسم مبادا چیزی از قلم افتاده باشد. و چه بسیار چیزهای جدیدی یافتهام. اول از همه فهمیدهام که بسیاری از اسامیای که پدر و مادرها انتخاب میکنند ایرانی نیستند، بعضیها حتا معنی بدی دارند اما پدر و مادر فقط معنای زیبای آن را برجسته میکنند. بسیاری از اسامی جور دیگری تلفظ میشوند و بسیاری از اسامی ریشهی درستوحسابی ندارند. راستی چه معنی میدهد یک خراسانی اسم کردی بگذارد روی بچهاش؟ یا یک بندرعباسی اسم جنگلی در مازندارن را بگذارد روی دخترش؟ حالا پرنده و درخت و گل و گیاه یک چیزی اما واقعن میشود کسی که رگ و ریشهی ترک ندارد به دخترش مثلن بگوید آلیش؟
من دنبال چه هستم؟ اسمی کوتاه، ایرانی، با معنی مناسب، کمتر استفاده شده و معنی و تلفظ راحت در زبان انگلیسی. راستاش من هم از آن آدمهام که پیش از هرچیز چند اسم حکاکی شده توی مغزم دارم که سعی میکنم یکجوری با قوانین بالا وفقشان بدهم. اگر کار را به دست پدرم بدهم میگذارد تمنا که عربیست، مادرم میگوید گلدونه که سخت است برای صدا کردن. برادرم میگوید آتریسا که در فرهنگهای معتبر اثری از آن نیست. مادر پریسا میگوید پارمیدا که ریشهی درست و حسابی برایاش پیدا نکردهام. قشنگ است اما... برادر پریسا هم عاشق اسمهایی است که تیتی دارند. تیتی در زبان مازندرانی شکوفه معنی میدهد مثل ماهتیتی یا نارتیتی. پدر پریسا هم دست روی دست گذاشته و منتظر است ببیند از این واحد تحقیق و تفحص چه بیرون میآید. چند روز پیش که دیالوگهای همکلاسیهای کلاس زبان را استراق سمع میکردم شنیدم که گفتند اسم بچه را درنهایت مادر باید انتخاب کند. اسمی که او انتخاب میکند همان اسمیست که بچه باید صدا بشود. خودشان میدانند و نظریهشان. بههرحال منتظر اسم عجیبی نباشید. ولی هرچه هست برمیگردد به خودمان یعنی آنچه پدر و مادر بچه هستند حالا بعد از هجدهسالهگی خواست بشود کلارا یا سابرینا خودش میداند.
دختری که اسم ندارد
اینبار برای رفتن به محدودهی طرح ترافیک مشکلی نداشتم. موضوع مربوط به چند هفته پیش است اما اگر ننویسماش خستهگی توی تنام میماند. گفتم که. راحت رفتم توی طرح. جناب سرباز وظیفه جلوی اتومبیلام را گرفت. گفتم که دارم میروم بیمارستان. تا اینجا را راست گفته بودم، گفتم که عصا هم دارم، اینجایاش هم دروغ نبود. سرباز مهربان نگاهی به صندلی عقب کرد، عصاها را دید و برایام دست تکان داد که بروم.
در سالن انتظار مدتی منتظر شدیم. فقط آمده بودیم که بفهمیم جنسیت بچه چیست. برایمان مهم بود؟ البته که مهم بود. آنوقت در وظیفهی مرارتبار و البته لذتبخش انتخاب اسم تکلیفمان را میدانستیم. یعنی فکر میکنید الان که جنسیت جدیدالورود را میدانیم مشکل اسم حل شده است؟ ابدن!
از حرف زدن دکتر سونولوژیست و چیزهایی که روی کاغذ نوشت و کشید خوشام نیامد. فقط میدانستم که در کارش مهارت دارد. در تمام مدتی که آنجا بودیم به یاد نوشتهای افتادم که یک روز اتفاقی در وبلاگ توکا نیستانی خوانده بودم. او داستان شوهرعمهای را تعریف کرده بود(یعنی خودش) که دارد از بیماری سرطان دختر برادرزناش رنج میکشد. از آن دست نوشتههای توکا بود که طولانی نبود و کشدار نبود و به دل هم مینشست. باقیاش را بخوانید:
"من به تمام پدرهایی که دختر دارند حسادت میکنم و سیزده سال پیش که تو به دنیا آمدی به بهزاد حسادت کردم...
میدانستی که فقط مردهای خیلی مهربان و خوشطینت صاحب دختر میشوند؟ این تئوری از کشفیات خودم است که از آن برای شرطبندی روی جنسیت جنین استفاده میکنم؛ اول نگاهی به آقای پدر میاندازم و بعد با قاطعیت تمام جنسیت بچه را پیشبینی میکنم و باور کن تا امروز هیچ شرطی را نباختهام. از اول هم معلوم بود که بهزاد دختر خواهد داشت بسکه مثل خودت مهربان و آرام بود؛ با این حساب میتوانی تصور کنی چقدر تعجب کردم وقتی پنج سال پیش شنیدم که تو صاحب یک برادر شدهای...
بر اساس همین تئوری، من هیچوقت شانسی برای دختر داشتن نداشتم چون فقط گاهی مهربان هستم اما همیشهی خدا جنسم شیشه خرده دارد!"
به زودی وبلاگی راه میاندازم برای دختری که فعلن اسم ندارد.
آدامسهای ته کمد (شمارهیاول)
تا رفتنام از ایران هرچند یکبار روزهای شیرین زندگی در ایران را تحت عنوان بالا اینجا مینویسم. اما چرا چنین عنوانی را برگزیدم:
هلههوله در خانهیما ممنوع بود، نوشابه گاهی اما پفک و چیپس و آدامس و سوسیس کالباس و باقی نخودسیاهها در خانهی ما بههم نمیرسید. التماس هم فایدهای نداشت چرا که پاسخگو بودن هنوز مد نشده بود. تنها امیدمان خانهی خاله بود. به محض اینکه وارد خانهی خاله میشدیم میدویدیم به طرف اتاق آخری. کمی خجالتی بودیم. رویمان نمیشد کانال تلویزیون را بدون اجازه عوض کنیم، رویمان نمیشد جلوی بزرگترها روی رختخوابها و پشتیها کشتی بگیریم اما میتوانستیم بلافاصله بگوییم خاله آدامس داری؟ و خاله آنوقت در حالی که قربانصدقهمان میرفت در قهوهای کمد را میگشود، دست در یکی از کیفهای آویزان بر دیوار کمد میکرد و بستهی کوچک آدامس را درمیآورد. چشم ما برق میزد، آدامسها را توی هوا میقاپیدیم و تند و فرز روکش براق آدامس را میکندیم و پرتاش میکردیم گوشهی لپمان، مینشستیم روبروی هم و آنقدر تند میجویدیم و میجویدیم تا تمام شیرینی آدامس بماسد توی دهانمان. خاله همیشه آدامس داشت، همیشهی خدا. خودش میگفت از شرکت تعاونی ادارهی شوهرش میخرد، از کلمهی خریدن هم استفاده نمیکرد یکجوری میگفت که انگار مفت و مجانیست و ما هروقت دیگر هم بخواهیم میتوانیم آدامسی تقاضا کنیم. اما حالا مطمئنام که آن آدامسها را همیشه قبل از آمدن ما میخرید و توی یکی از کیفها جاسازی میکرد و وقتی یکیشان را زیرورو میکرد و پیدا نمیشد و ما لب ورمیچیدیم مثل جادوگری زبردست از جایی دیگر یک بسته آدامس شیرین خوشمزه رو می کرد.
سالها بعد وقتی خاله خیلی درگیر بهشت و جهنم شد و من جوان بودم دیگر از آدامس خبری نبود. آبمان توی یک جوب نمیرفت اما دوستاش داشتم. آن قدر اختلاف بالا گرفت که حتا به جشن عروسیام هم نیامد (این از آن زخمهاست که جایاش تا همیشه میماند)، قرارمان میشد عید به عید که بروم پشت پنجرهی آشپزخانهاش روی شیشه با دستهایام رنگ بگیرم و صدای او را بشنوم که وقتی دارد توی راهرو میدود برای باز کردن در بگوید حامده، حامد. حتا در روزهای سخت بیماریام چند وقت پیش شنیدم که گریهکنان در کوچهپسکوچههای اراک به طرف مسجد میرفته، بال چادرش را به دندان گرفته بوده و با خودش میگفته خدایا بلایی سر این بچه نیاید.
خاله، جادوگر زبردست بچهگی، هنوز با آدامسهای ته کمدش توی ذهن من مانده. هروقت میخواهم او را به یاد بیاورم بیست و خردهای سال جوانترش میکنم و چهرهی خنداناش را مجسم میکنم که کف دستاش را رو به من باز میکند و میگوید بیا! بگیر! این هم آدامسی که میخواستی! مگر میتوانم فراموش کنم؟
مانیفست!
حرفهای خوب برای نوشتن زیاد هست، بهانه فراوان دارم اما اتفاقات تلخ دور و بر نفس آدم را میگیرد. همین الان توی ذهنام چند نوشتهی کوتاه دارم اما مطمئنام بعد از نوشتناش همه خواهید گفت طرف دارد میدان را خالی میکند و درمیرود حالا دارد هی زرت و زرت از خوشیهای زندگیاش میگوید. میدانم که این روزها همهتان دست به کار پیشبینی کردن آینده شدهاید و گمان میکنید حادثهی بزرگ در راه است اما شما را توجه میدهم که آخرین نوشتهی مسعود بهنود را بخوانید. سوای نوشتهی قبلیاش که گفته بود تساهل و تسامح شکست خورد و اوضاع رو به خشونت میرود و خیلی از سبزها را عصبانی کرد مطلب تازهاش کاملن عاقلانه و آگاهانه است. آرزو میکنم در این روزها عمل عاقلانهای صورت بگیرد و مهار امور به شخصی مثل هاشمیرفسنجانی سپرده شود تا بتواند اوضاع را کنترل کند. به نظرم از او برمیآید. اینجا مجال وارسی شخصیت هاشمی نیست که ضعف و قوت هر دو با هم پیدا میشود اما این را چند روز پیش فردی به نام عبدلله شهبازی در وبلاگاش نوشته بود و این هم خردمندانه است. هیچوقت ندیده بودید که من به صراحت از کسی مثل هاشمی دفاع کنم اما از جوی خون و افراط در هر چیز بیزارم. هر دو طرف به خون هم تشنهاند و این عاقبت خوبی ندارد. کشتههایی که روی دست مردم مانده است و درماندهگی کسانی که وارد در بازی سیاستاند و حالا شدهاند مسوولین برقراری امنیت دارد کار را به جاهای بدی میرساند. خودتان دوباره تاریخ اول انقلاب را مرور کنید. آیا کسی دوست دارد که سی سال بعد بر کشتههای بعد از اتفاق بزرگ دل بسوزاند و بگوید کاش اسیر احساسات نمیشدم؟

