گم‌شده در بزرگ‌راه

نوشته‌های حامد اسماعیلیون

تا مدتی...

 

این وبلاگ حدود سه هفته به روز نخواهد شد.

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤


شفاف و کوچک

دخترم ری‌را،

وقتی آمدیم این‌جا تمام وسایل برقی را فروختیم، یخچال، تلویزیون، کامپیوتر، همزن، آبمیوه‌گیری، همه‌چیز را. راستی امروز دوم خرداد است.

دخترم ری‌را،

اما یک وسیله‌ی کوچکِ الکترونیکی همراهِ من هست. یعنی اصلن به فکرم نرسید ردش کنم برود. می‌توانی در آن کشوی دوطبقه‌ی قهوه‌ای پیدای‌اش کنی. ما می‌گفتیم "موبایل" این‌ها که رعایتِ هیچ‌چیز را نمی‌کنند می‌گویند "سِل". خودت می‌دانی از آن گوشی استفاده نمی‌کنیم چون به سیستمِ این‌ها نمی‌خورد. خودت می‌دانی فقط وقتی ساعتِ دیگری برای کوک کردن وجود ندارد آن گوشی را بیرون می‌آورم، شارژش می‌کنم، ساعت‌اش را تنظیم می‌کنم و می‌گذارم‌اش روی میز، قبل از خاموش کردن چراغ.

دخترم ری‌را،

تو امروز به تاریخ هجری خورشیدی "دو ساله" می‌شوی چون امروز دوم خرداد است. برای خودت معنایی ندارد هرچند چند ماه است مدام آواز می‌خوانی "تولدت مبارک تولدت مبارک" اما نمی‌دانی "تولدت مبارک‌"ها در همین روزها که تو هستی چه شیرین است و در همین سالیان بادکنکِ صورتی هست، لب‌های قرمز مادربزرگ هست و کیکِ گنده‌ی بنفش. و وقتی یک روز انگشتانِ دست‌ات را برای شمردنِ شمع‌ها کم آوردی و چرتکه به میدان آمد و آن‌گاه که پای ماشین‌حساب وسط کشیده شد هر سال آرام‌تر و آرام‌تر "تولدت مبارک" خواهی خواند. پس کِیف‌اش را ببر. در همین سال کِیف‌اش را ببر که دو مادربزرگ و یک پدربزرگ‌ات هم پیش‌ات هستند و احتمالن پدربزرگِ دیگر و باقیِ مهمان‌ها از آن سوی دنیای مجازی به تو لبخند خواهند زد.

دخترم ری‌را،

مدتی است کمتر تو را می‌بینیم. مثلن آن روز با مادربزرگ‌ات به پارک رفتی و من شب که تو خواب بودی و به خانه آمدم در دوربین تماشا کردم بی‌کمک با تکیه به نرده‌ها از پله‌های سُرسُره زرده بالا رفتی و کیفور پایین آمدی. حیف شد. چرا من نباید آن صحنه را از نزدیک می‌دیدم؟ من که تمام تابستان پیش شوق تو را دیده بودم در تماشای  بالا رفتنِ بچه‌های دیگر چرا آن روز نباید پایین سرسره می‌ایستادم و داد می‌زدم "آفرین دخترم، دوباره، آفرین ری‌را".

دخترم ری‌را،

دیده‌ای که هر وقت گریه می‌کنی من حال‌ام خوب است؟ دیده‌ای که باکی‌ام نیست از جیغ کشیدن و نحس‌بازی درآوردن و پا به زمین کوفتنِ تو؟ دیده‌ای شاید اما ندیده‌ای چه تصویری در ذهن من شکل می‌گیرد. شاید ندانی اما امروز برای من دوم خردادی دیگر است نه به پاسداشتِ آن اتفاقِ سیاسیِ معروف بلکه به خاطر تولدِ تو.

دخترم ری‌را،

تو امروز در دوم خرداد هجری خورشیدی "دو ساله" می‌شوی اما ما چاره‌ای نداریم که تولدت را به سالِ میلادی جشن بگیریم، یعنی فردا، یک روز دیرتر چون امروز خانه نخواهیم بود. عیبی ندارد. ری‌را، پرنده‌ی کوچکِ دوساله راز آن معما را به تو خواهم گفت. هر وقت تو گریه می‌کنی و من لبخند می‌زنم یاد خودم می‌افتم جلوی اتاقِ عملِ بیمارستانِ پارس، دقایقی بعد از تولدت. هر وقت تو گریه می‌کنی یاد خودم می‌افتم گردن خم‌کرده به جستجوی چشم‌های تو بر آن تخت کوچک، وقتی با تمام وجود گریه می‌کردی. دخترم، هر وقت تو گریه می‌کنی می‌بینم که شکلِ لب‌های‌ات همان‌طوری است، که غمگین شدن‌ات که نحس شدن‌ات همان‌طوری است مثل همان روز همان دقیقه همان ثانیه به همان شوق و همان خلسه. تو هیچ وقت این صحنه را از دریچه‌ی چشم من نخواهی دید.

دخترم ری‌را،

نمیدانم کِی بتوانی پیام‌های مهرآمیزی را بخوانی که دقایقی بعد از روشن شدن چشمان‌ات به دنیا از عموها و خاله‌های‌ات دریافت کردم. گوشیِ امروز همیشه خاموش، از صدا کردن من دست برنمی‌داشت، خودم نوشته بودم "دخترم، ری‌را امروز دوم خرداد در بیمارستانِ پارسِ تهران به دنیا آمد." پیام‌ها از همه‌جای ایران می‌رسید و هر لحظه‌ای دست‌ام برای برداشتنِ گوشی می‌رفت.

دخترم ری‌را،

شکلِ گریه کردن تو و بی‌قراریِ آن گوشی در آن لحظات، شفاف‌ترین تصاویر روز تولدت هستند به دوم خرداد در تهران. قول می‌دهم تا سه‌ساله‌گی برای دویدن با تو در پارک، برای دراز کشیدن و خواندن کتاب‌های شعر و داستان و برای قایم‌باشک به سبکِ خودت "یک دو پنج ده بیام؟" فرصت بیشتری داشته باشم.و قول می‌دهم بیشتر به پارکی برویم که "اسب حیوانات و داگ" دارد. دخترم امیدوارم یک روز هم تو بتوانی پیام‌های آن گوشی را بخوانی و آن را توی کمدت قایم کنی. نه به یادگارِ یک حادثه‌ی سیاسی در تاریخ کشورت در روزگارِ جوان‌جاهلیِ پدرت که به خاطر آن‌همه مهربانی که در روز تولدت در آن گوشی تلنبار شده است.

دخترم ری‌را،

تولدت مبارک. 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱


دروغی به بزرگیِ فَنتَستیک

امروز برای دومین بار در ماهِ گذشته امتحان "آیلتسِ آکادمیک" دادم. تجربه‌ی اول تجربه‌ی دردناکی بود. از بخشی ضربه خوردم که قرار بود نقطه‌ی قوت باشد. در سه بخش نمراتِ بالای 7 گرفتم اما در بخشِ "writing"  با یک 5 توخالیِ بی‌معنی مواجه شدم. نتیجه‌اش شد تکرار امتحان چون هیچ دانشگاهی این نمره را نمی‌پذیرد. دفعه‌ی اول دو نفری رفتیم برای امتحان اما این‌دفعه تنهایی، دفعه‌ی اول معلم نگرفتم اما این‌بار چاره‌ای نبود. دفعه‌ی اول کنار دستِ محله‌مان امتحان دادم اما این‌دفعه مجبور شدم بروم جایی آن‌سرِ تورنتو در کالجی کوچک. دفعه‌ی اول راست و صادقانه رفتار کردم اما این‌دفعه چاره‌ای جز داستان‌سرایی و دروغ‌بافی نبود.

معلم محترمِ "writing" که معلمِ ایرانیِ خوش سابقه و مشهوری است مدام می‌پرسید "چرا منفی‌بافی می‌کنی؟"، "چرا می‌گویی روزنامه‌ی فارسی می‌خوانی؟"، "چرا می‌گویی مردم ایران برای هم گل نمی‌خرند؟"، "چرا هر سوالی پرسیده می‌شود شیفت می‌کنی به ایران؟ مگر یک سال و نیم نیست این‌جایی؟"، "چرا می‌گویی هاکی را دوست نداری؟" می‌گفتم درست می‌گویی. حق با توست. اما من هم حق دارم خودم باشم. قبول است. نه آن که بودم مانده‌ام نه آن‌که باید بشوم شده‌ام اما دارم سعی‌ام را می‌کنم.

معلم محترمِ "writing" می‌گفت از "روز یادآوری" حرف بزن. از این‌که روی یقه‌ی کت‌شان به یادِ درگذشته‌گانِ جنگ جهانی اول گل میخک می‌آویزند، از تعطیلاتِ civic حرف بزن که سالگشتِ پایانِ برده‌داری است، از روز ویکتوریا بگو که سالروز تولد ملکه‌ی بزرگ است، از برندهای تجاریِ کانادا حرف بزن، اسمِ بانک‌هاشان را بیاور، اسمِ فروشگاه‌هاشان را بیاور و یادت نرود مدام پشت سرهم بگویی به "روز خانواده" احترام می‌گذاری، به "روز خانواده" احترام می‌گذاری، به "روز خانواده"...

دفعه‌ی اول خودم بودم. در امتحانِ "writing" هرچه خودم دل‌ام خواست نوشتم. بی‌در و پیکر بود اما آن چیزی بود که خودم می‌خواستم. نتیجه‌اش شد آن 5 توخالیِ سمج. این دفعه مزخرفات سرهم کردم. "بله زبان جهانی به ارتباطِ فرهنگ‌ها کمک می‌کند"، "بله خرده‌فرهنگ‌ها تحت استیلای زبان منفرد جهانی شانسی برای بقا ندارند و چه بهتر از این"، "بله. دنیا با سرعت به سوی دهکده‌ی جهانی در حرکت است و چه بهتر از این که زبان‌های کوچک در زبانی یکتا و همه‌فهم ادغام شوند". دفعه‌ی اول در "speaking" خودم بودم. بانویِ محترمِ ممتحن از من پرسید که بهترین هدیه‌ی مالی که گرفته‌ای چه بوده است؟ آیا مردم ایران به بچه‌هاشان پول توجیبی می‌دهند؟ چقدر می‌دهند؟ چرا؟ آیا باید بدهند؟ آپارتمان‌ات را در ایران دوست داشتی؟ محله‌ات را؟ چرا آن هدیه را دوست داری؟ از چه کسی گرفتی؟ چطور خرج اش کردی؟ آیا دوست داری در خانه‌ای محصور زندگی کنی؟ یعنی دیوار داشته باشد؟ و من خودم بودم. همان چیزی که باید. بانویِ هندیِ ممتحن هم که یک سال در ایران زندگی کرده بود این را فهمید برای همین با وجودِ شنیدنِ تمام منفی‌بافی‌ها نمره‌ی 7 داد.

اما این بار با این مردِ کاناداییِ چه باید کرد؟ وقتی می‌پرسد یک عکس خانواده‌گیِ قدیمی را که دوست داری شرح بده کدام عکس را بگویم؟ وقتی می‌پرسد چه کسانی در عکس هستند چه می‌باید بگویم؟ وقتی می‌پرسد مردمِ ایران چه ورزشی را دوست دارند چه جواب بدهم؟ وقتی به "کُشتی" گیرِ سه‌پیچ می‌دهد و می‌خواهد بداند چرا مردمِ ایران عاشقِ این ورزش هستند پاسخ چیست؟ و وقتی می‌پرسد تاثیر عکس‌ها در تاریخ و در آموزش چیست چه توضیحی بدهم؟

نتیجه‌اش می‌شود بلغور کردنِ راه‌حل‌هایی که معلمِ کاربلدِ ایرانی نشان‌ام داده است. "بله من فوتبال و کشتی را دوست دارم اما این‌جا که آمدم یکباره دلداده‌ی هاکی شدم. عشق در یک نگاه به همین می‌گویند. اوه ایت ایز فَنتَستیک"،" اوه در آن باغِ گُلی که عکس در آن گرفته شده پدربزرگ و مادربزرگ‌ام هستند. پدربزرگ‌ام باغ بزرگی داشت. در آن عکس او شعری گفته و برای ما خوانده. مادربزرگ‌ام با دامنِ بلندِ گل‌دار توی عکس هست، پدرم، مادرم. برادرم هم هست. همه‌ی ما این عکس را دوست داریم." ، " عکس‌ها بخشی از تاریخِ درخشانِ ما هستند. وقتی این عکس‌ها را می‌بینم احساسِ غرور و سرزندگی می‌کنم"، "مگر می‌شود حضور عکس‌ها را نادیده گرفت. تمامِ کودکیِ من به عکس و نقاشی گذشته. معلمانِ ما از نشان دادنِ عکس‌های بزرگِ آموزشی به ما خسته نمی‌شدند..."

مردِ کانادایی بعد از پایانِ امتحان ضبط‌صوت را خاموش کرد و گفت "it was intresting" جا خورده بودم. او گفت که موضوع‌ جذابی برای گفت‌وگو بوده و با این‌که من چندمین نفری هستم که امروز با او روبرو شده‌ام اما بحثِ خوبی بوده. از هم تشکر کردیم و از اتاق‌اش بیرون آمدم. بیرون در سالنِ انتظار آدم‌های دیگری هم بودند که باید درباره‌ی خاطراتِ شیرینِ گذشته و بلندپروازی‌های آینده‌شان وراجی کنند. از کالجِ کوچکِ متروک بیرون آمدم. رفتم به ایستگاهِ اتوبوس. سوار شدم. کسی توی اتوبوس نبود. بادِ خنکِ کولرِ اتوبوس توی صورت‌ام خورد. نگاه‌ام افتاد به پیرمردی که داشت توی حیاطِ خانه‌اش گُلِ رُز می‌کاشت. زن‌اش دست به کمر کنارش ایستاده بود. با خودم گفتم بد نبود اما چیزهایی کم داشت مثلن یادم رفت بگویم پدربزرگ‌ام باغبان آن باغ بود و یک روز با سرطان معده رفت، مثلن یادم رفت بگویم مادربزرگ‌ام در عمرش دامن بلند گُلدار نداشته است مثلن یادم رفت بگویم ما عکسی شبیه به این در آلبوم‌مان نداشته‌ایم مثلن یادم رفت بگویم از نقاشی‌کردن متنفرم و مثلن یادم رفت بگویم تاریخِ درخشانِ عزیزمان چقدر بوی... یا عکس‌های بزرگ‌ِ معلم‌ها... 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱


بین خودمان بماند.

نالیدن از خُلقیاتِ ما ایرانیان و یا ما جهان‌سومی‌ها در این وبلاگ چیز تازه‌ای نیست اما چیز جدیدی در خودمان کشف کرده‌ام که آزاردهنده و عجیب است: پنهان‌کاری.

شکی نیست که هرچه دور و برت را کوچک‌تر کنی و دایره تنگ‌تر شود ناچار تنگ‌تر هم خواهی دید اما جنگی که این روزها در بین دندانپزشکان‌ِ مللِ مختلف در اطرافِ ما در گرفته است اتاقکی تنگ‌ و تاریک‌تر از این حرف‌ها دارد. دالانِ باریکِ امتحان تا بیست و چند روز دیگر باریک‌تر و باریک‌تر می‌شود و همه‌کس توانِ تحمل‌اش را ندارد.

امتحانِ خرداد ماهِ ما شاملِ دوازده موردِ امتحانی است. هرکس به کلاسی رفته و هرکس استادی داشته، برخی به کلاس‌های دانشگاه‌های معروف رفته‌اند و رقم‌های هنگفت پرداخته‌اند، برخی به دانسته‌های قدیمیِ خود اکتفا کرده‌اند و برخی چون ما نیز در میانه قرار داریم، ناخنکی به محفوظات و تجربیات و ناخنکی به دنیای مدرنِ آکادمیک.

برای هرکدام از موارد دوازده‌گانه ابزار و ادواتی مقرر شده است. ممکن است بگویید برای دندانپزشکی مثل من که ده سال تجربه‌ی کاری دارد نباید کار دشواری باشد. در ظاهر این طور است اما داورانِ این مسابقه برای رسیدن به نتیجه‌ی عادلانه مقررات سختی تدوین کرده‌اند. ابزار و ادوات هم به تعدادِ شرکت‌کننده‌ها متفاوت است. داوران برای ابزار قانون تعیین نکرده‌اند، آن‌ها فقط نتیجه را می‌بینند اما هندی‌ها، ایرانی‌ها و عرب‌ها که اکثریت شرکت‌کننده‌ها را تشکیل می‌دهند هریک گاه برای هر مورد راه‌حلی پیدا کرده‌اند که کار را سریع‌تر و راحت‌تر کند. اما آیا کسی راه‌حل خود را در اختیارِ دیگران می‌گذارد؟ نتیجه منفی است.

توجه کنید که این امتحان، امتحانِ رقابتی نیست. آن‌که استانداردها را رعایت کند از پس‌اش برخواهد آمد اما تصوراتِ همه‌ی ما  از تفکراتِ مستولی بر زندگی‌مان در تمام عمرمان در هرجایِ جهان‌سوم جدا نیست. "آن‌ها بی‌خود می‌گویند امتحان رقابتی نیست." "تعداد قبول‌شده‌ها محدود است." "نهایتن در شرایط مساوی ممکن است حذف بشویم." "مگر می‌شود تعداد قبولی‌ها محدودیت نداشته باشد؟" "دروغ می‌گویند". و نتیجه‌ی آن چه می‌شود؟

هر روز همکارانی را می‌بینی، هموطن یا غیرهموطن، که در گوشه‌ای جلسه کرده‌اند حالا موضوع جلسه چیست؟ پیدا کردنِ یک ابزارِ جدید برای پالیشِ نهاییِ فلان ماده‌ی ترمیمی. "هیس مبادا مصری‌ها بشنوند." موضوع جلسه چیست؟ نوشتنِ یک پیش‌نویسِ همه‌چیزتمام برای پرونده پُر کردن در روز امتحان. "هیس مبادا ایرانی‌ها بشنوند." موضوع جلسه چیست؟ پیدا کردنِ رابردمی جدید (یک نوع ابزارِ‌ لاستیکی برای کاهش بزاق و آلودگی هنگامِ کار) که کمتر محتمل است پاره شود. "هیس مبادا هندی‌ها بفهمند."

سال گذشته که مدام در حال درس خواندن بودیم و با هیچ‌کس مرتبط نبودیم روزهای خوشی بود. خودمان تصمیم می‌گرفتیم چه کنیم و چه بخوانیم. اما حالا آدم احساس ناامنی می‌کند. کلنی‌های کوچک که مشغولِ پچ‌پچ‌اند در راهروهای تاریک و تنگِ باستانیِ ارث و میراثی خیالِ آدم را پریشان می‌کنند. همیشه نگرانی چیزی کمتر از محفل‌ها دانسته باشی. بدتر از همه خوبی کردن و انتشار اطلاعات هم معمولن نتیجه‌ای برابر در پی ندارد. "بگیر و پس نده. نهایتن آن‌که قبول می‌شود برنده است." و ماجرا ادامه دارد. امروز به همکاری یک نوع ماده برای کمک به رعایت استریلیزاسیون در روز امتحان پیشنهاد می‌کردم. جواب‌اش غیر از آن‌چه پیش‌بینی می‌کردم نبود.

" آره عالیه. اما فقط خودمون بدونیم ها!"

یک روزی بالاخره باید تقسیم کردن را یاد بگیریم بی‌آن‌که فکر کنیم یک نفر به کمکِ ما و با توصیه‌ی ما ممکن است از ما جلو بزند.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧


25

برای "محمود شُکرایه"

در محله‌ی مونتمارته که فرانسوی‌ها آن را موُنمَق می‌گویند دسته دسته نقاشان نشسته‌اند. روبروی هر نقاش یک جور آدم را می‌بینی که نشسته و مسرور است از این‌که مرد یا زنِ نقاش دارد چهره‌اش را بر بوم یا کاغذ می‌کشد. مشتریانِ جماعت نقاش از هر ملیتی هستند و جماعتِ نقاش یا سیاه‌قلم کار می‌کنند یا با زغال نقش می‌کشند یا رنگ و روغن و یا کاریکاتوریست‌اند و خلاصه هرکدام هنری دارند و سبک مخصوص خودشان. اگر بدانید که پیکاسوی نابغه هم در همین محله در خانه‌ای محقر کارگاه داشته و هر روز از بین این نقاشان می‌گذشته ماجرا جذاب‌تر می‌شود و ممکن است به صرافت بیفتید که شما هم در این سفر به پاریس بر کاغذی بومی چیزی خودتان را جاودانه کنید. این‌طوری بود که آن سال من و پریسا با یکی از این نقاشان که کاریکاتور می‌کشید بر سر مبلغ 25 یورو توافق کردیم و نشستیم جلوش. خودم می‌دانم که قیافه‌ام برای کاریکاتوریست‌ها ساخته شده. مردِ کاریکاتوریست هم انگار می‌دانست. برای همین بود که وقت کشیدن کاریکاتورِ من زبان بر لب و دندان می‌کشید و کیفور بود.

"محمود شُکرایه" هم‌بازیِ بچه‌گیِ من است. هرچه از او به یاد دارم شیطنت‌های کودکی است و قایم‌باشک و بدو بدو کردن در خانه‌ی درندشتِ دایی. موهای همیشه کوتاه‌اش و لبخند آرامِ شیطنت‌آمیزش. و هر وقت به نفس نفس می‌افتادیم محمود می‌نشست گوشه‌ای و نقاشی می‌کرد. او به طرز شگفت‌آوری بر خطوط مسلط بود و خوشحال می‌شدیم اگر با یکی دو خط عکس ما را بر کاغذ ثبت کند. از آن دوره هرچه مانده سلام و علیکی است که گاه در مهمانی‌ای رد و بدل می‌شود. محمود هنرمندی است ساکت و در خود فرو رفته. برای همین هم هست که در ماجرایی که این روزها او را بر سر زبان‌ها انداخته خودش واکنشی نشان نمی‌دهد و در گفتگو با خبرگزاری‌ها پیشدستی نمی‌کند. دورادور خبر دارم که مجسمه‌های نوروزىِ شهر اراک را هم امسال او طراحی و اجرا کرده است. حال نماینده‌ی سابقِ اراک در مجلس، مدعی شده و موفق شده از دادگاه حکم 25 ضربه شلاق را برای محمود بگیرد، به خاطر یک کاریکاتور چهره، به ساده‌گی و هنری که جواد علیزاده در "طنز و کاریکاتور"ش همیشه می‌کشیده است.

به جز پاریس در تمام دنیا و در تمام شهرهای توریستیِ دنیا خواهید دید که کاریکاتوریست‌ها در محلات توریستی بر چارپایه‌ای نشسته‌اند و به 25 دلار امریکا، 25 دلار کانادا، 25 پوند انگلیس یا 25 یورو چهره‌ی شما را بر کاغذ به طرز ناجوانمردانه‌ای چپ و راست می‌کنند. به همان هنرمندیِ مردِ پاریسی که هر وقت اثرش را بر دیوار خانه می‌بینم با خودم می‌گویم: "لامصب خیلی خوب کشیده. یعنی واقعن خوب کشیده." یک آقایی هم در شهر اجدادی بنده پیدا می‌شود که از دیدن کاریکاتورش خوشحال نیست و حاضر است تازیانه بر دست بگیرد و 25 ضربه بر خالق اثر وارد آورد. امیدوارم با واکنش اهل هنر به خصوص کاریکاتوریست‌ها، نه نماینده‌ی مدعی که قاضیِ این دادگاه، حکمِ محمود را همین روزها برگرداند.

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱


عذابِ یک قصه

وقتی ری‌را ترانه‌ی درخواستی می‌خواهد و یوتیوب صفحه‌ی اصلی می‌شود و آهنگ‌های کودکانه جا عوض می‌کنند و کار می‌رسد به "یه دختر دارم شاه نداره"، آن‌گاه که ری‌را همخوانی را تمام می‌کند و شماعی‌زاده ساکسیفون‌اش را کنار می‌گذارد و صفحه‌ی یوتیوب سیاه می‌شود و آهنگ‌های دیگری در تصاویری کوچک‌تر ظاهر می‌شوند، آهنگ‌بازیِ کودکانه با کلیک‌های بعدی، بدل به بازیِ بزرگسالان می‌شود.

هایده خانومِ مرحوم می‌آید و مرا یادِ روزهای جمعه‌ی تبریز می‌اندازد در اتاقِ پشتیِ خوابگاه‌مان وقتی هوا خوب است، عین‌الله روی تخت نشسته و ناخن می‌گیرد، قاسم دارد درِ تن‌ماهی را باز می‌کند همان که به هشت شماره، هشت آلبوم موسیقیِ هایده دارد. آقای اِبی می‌آید و مرا یادِ شب‌های تعطیلِ خوابگاه می‌اندازد که همه تکیه داده‌اند به بالشی تاشده و ورق‌هایِ بازی را در دست‌شان مرتب می‌کنند. در چنان شبِ سیاهی که هیچ تصویر روشنی از آینده‌ی بازیگران در دست نیست. " شب، شب که می‌شه تو کوچه‌ی غم..." شما هم باش سیاوش جان. داریوش خان می‌آید و می‌رود. یکی سیگار روشن می‌کند، بی‌خجالت. خیلی‌ها، شهرام شب‌پره با ای‌ قشنگ‌تر از پریا و حتا فرزین با زینو زینو گفتن‌اش. مبادا جلال همتی از قلم بیفتد. و تصویر بازیگران تکیه داده بر بالشِ تاشده یا نشسته بر تخت در حال ناخن گرفتن یا ایستاده جلوی باجه‌ی تلفن، پنج‌تومنی در دست یک‌باره حمله‌ور می‌شود.

چند روز پیش بود که یکی از همکاران در تورنتو هم‌خدمتی پِنه‌لوکس - رفیقِ گرمابه و گلستانِ دوران دانشگاه - از آب درآمد و ساعت‌ها همان‌طور که مشغول تمرینِ یک نوع تراشِ به‌خصوص از تراش‌های دندانپزشکی بودیم درباره‌ی آن روزها حرف زدیم، درباره‌ی پنه‌لوکس، درباره‌ی دانشگاه، درباره‌ی همان روزهای به‌خصوص که برای دیگران ممکن است بی‌معنا باشند. فرقی هم نمی‌کند یکی‌مان از تبریز فارغ‌التحصیل شده باشد و یکی‌مان از شهیدبهشتیِ تهران. خاطره‌ها یکی هستند که من از آن‌ها فراری‌ام.

داستان بلندی در ذهن دارم. سال‌هاست. از 1372 شروع می‌شود و به 1388 می‌رسد. شخصیت‌ها را می‌شناسم. دوستان خودم هستند. همان‌ها که در بالا در حالات مختلف با ترانه‌های متفاوت یادآوری شده‌اند. بعضی را در بعضی ادغام کرده‌ام. بعضی را گذاشته‌ام کنار اما جملات‌شان، سکنات‌شان، آن‌طور که ممکن بود بدمستی کنند، آن‌طور که ممکن بود در یک تظاهرات کور تا حد مرگ کتک بخورند، آن‌طور که ممکن بود دنبال دخترها و زن‌ها بیفتند و آن‌طور که ممکن بود عین بچه‌ صادق و صمیمی باشند در ذهن‌ام بازسازی شده‌اند. آخر و عاقبت تمام شخصیت‌ها را می‌دانم. و می‌دانم داستانی نیست که به راحتی منتشر شود. اما با تمام این احوال باید یک روز آن را نوشت و از دست‌اش راحت شد.

و بیش از یک سال است که منتظر آن یک روزم که بنشینم و در مدتی تمام ماجرا را بنویسم و از دست این اشباح در خیالات‌ام و از دست این رفت و برگشت به تبریز و گوشه‌های محوِ تصاویر راحت شوم. فقط منتظرم آن یک روز برسد و تا آن یک روز از ترانه‌های قدیمی، از آدم‌های مشترک قدیمی و از ناخن گرفتن روی تخت در روزی بهاری فراری هستم.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧


نمایشگاهِ چشمه

امروز رفتم کتابخانه. سه بار دست بردم کتابی دو جلدی را برداشتم و ورق زدم و هر سه بار یادم افتاد چهل روز دیگر امتحان دارم و وقتِ خواندنِ کتاب دوجلدی نیست آن‌هم "روزها در راهِ" شاهرخ مسکوب و هر سه بار کتاب را گذاشتم سر جاش با این امید که تا چهل روز دیگر جماعتِ ایرانیِ تورنتو با این کتاب کاری نداشته باشند. مدتی پیش "مسافرنامه"یِ مسکوب را خواندم و جای همه خالی تا مغز استخوان رنج کشیدم: داستانِ سفرهای متمادیِ یک معلمِ شاهنامه و ادبیات فارسی برای چندرغاز در دانشگاه‌های غربت از این سو به آن سو.

"لب بر تیغ" را هم خواندم آخرین کتابِ حسین سناپور. نقدهای بسیاری بر این کتاب نوشته شده که من چیزی بر آن اضافه نمی‌کنم. نثر کتاب حرفه‌ای است اما داستان برای من باورپذیر نبود پس چون از همان صفحات اول باور کردن‌اش سخت شد خواندن‌اش به سختی پیش رفت. چند کتاب کوچک دیگر هم گرفتم عمدتن از "نشر چشمه". شاید اگر نمی‌توانم در ایامِ نمایشگاه به کریم‌خان و فروشگاهِ دوست‌داشتنیِ چشمه سر بزنم (که از داشتنِ غرفه در نمایشگاهِ امسال منع شده) با خواندنِ کتاب‌هاش این‌سرِ دنیا بشود جبران کرد. مثلن "شهربانو" نوشته‌ی محمدحسن شهسواری را به امانت گرفتم و کتاب‌هایی از خانم طباطبایی.

"باید تو را پیدا کنم" را هم خواندم. مجموعه‌داستانِ سومٍ "عباس عبدیِ" نویسنده نه آن عباس عبدی که مفسر و فعال سیاسی است. عباس عبدیِ نویسنده یکی دیگر از نویسنده‌های آبادانی است. حاشیه نروم کتاب ایشان را که شروع کردم بعد از مدتی کاملن فراموش‌ام شد که داستان‌ها را در ذهن‌ام نقد کنم و فراز و فرودشان را بسنجم یا اصلن بپذیرم داستان هستند یا نه. بیشتر از همه هم کنجکاو بودم بدانم که چقدر نامِ داستان به ترانه‌ی مشهورِ "شادمهر عقیلی" مربوط است که ربط‌اش را هم پیدا کردم. فضای کتاب دوست‌داشتنی بود و بیش از همه مرا به یادِ "امیر نادری" انداخت.

دبیرستان که می‌رفتم یادداشتی خواندم از امیر نادری در ماهنامه‌ی "تصویر" که سیف‌الله صمدیان منتشر می‌کرد. امیر نادری خاطرات مهاجرت‌اش از آبادان به تهران را در دوازده‌ساله‌گی تعریف کرده بود و عاشق شدن‌اش و دربه‌دری‌هاش. آن یک صفحه چنان تاثیرگذار نوشته شده بود که خیلی از سطورش را هنوز به یاد دارم. کتاب عباس عبدی انگار ادامه‌ی آن یادداشت بود. قصه‌های مردی در دهه‌ی ششم زندگی که در جزایرِ جنوبیِ ایران می‌چرخد و کار و زندگی می‌کند، مردی که خاطره‌باز است، آبادانی است، دل‌اش برای آبادان تنگ می‌شود، گاه به خارج می‌رود، دل‌بسته‌ی زن و بچه و نوه است، گاه برای عکس گرفتن از دبیرستان قدیمی‌اش دقایقِ طولانی اصرار می‌ورزد تا نگهبان‌ها را متقاعد کند و گاه شب را در خانه‌ای متروک مشرف به خلیج‌فارس می‌گذراند.

اگر می‌خواهید امسال به نشر چشمه بروید کتابِ عباس عبدی گزینه‌ی مناسب به نظر می‌رسد و ممکن است مثل من تا چند روز ترانه‌ی شادمهر را زیر لب بخوانید یا آن را با سوت بزنید. هرچند من اگر باشم مجموعه‌داستان "این برف کی آمده" از محمود حسینی‌زاد، "کاج‌های مورب" از علی چنگیزی و "بودای رستوران گردباد" از حامد حبیبی را ندیده و نخوانده می‌خرم. 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱


با آدم‌های حسابی...

این روزها که به کلاس عملی می‌روم در جایی خارج از شهر تورنتو به نامِ می‌سی‌ساگا رفقایی ایرانی پیدا کرده‌ام که هم سن و سال خودم هستند. و همه‌ی ما بعد از ده دوازده سال دوری از درس و دانشگاه وضعیتی مشابه داریم, مهاجر و در گیر و دارِ امتحان. و روزهایِ کلاس مثل همان روزهاست که سال‌ها پیش گذرانده‌ایم، غیبت کردن، وراجی، بحثِ سیاسی، فوتبال، شرحِ تجربیات و موفقیت‌های مهاجرانی مشابه و در انتها مزه‌پرانی و ولو شدن کفٍ کلاس به همان شیرینیِ سال‌ها پیش. هرچند در دوران دانشجوییِ ما کمتر کسی از بچه‌اش هم حرف می‌زد . دانشجوهای کلاس‌هایی که این روزها می‌روم از بچه‌هاشان هم حرف می‌زنند! و البته چیزی در همین روزهای سرخوشی و بی‌خبریِ ما که با نزدیک شدن به امتحان دارد شبیه ناظرانی می‌شود که بلند شدنِ موج سونامی را می‌بینند و هنوز از پایین آمدن‌اش خبر ندارند چیزی مرا آزار می‌دهد. ماجرا این است:

مدتی است به علاقه‌ی دیوانه‌گان به خودم پی برده‌ام! شک ندارم که توهم نیست اتفاقن دیوانه‌ها را بسیار دوست دارم و گمان نمی‌کنم دنیاشان از دنیای ما غیرواقعی‌تر باشد، همیشه هم بدتر از حمیدِ هامون که ویرش گرفته بود با مریض‌های دوستِ روانپزشک‌اش حال کند عاشق بیمارستان‌های روانی بودم. روزهایی را هم با دوستان اینترن و پزشک در این بخش‌ها گذرانده‌ام. اما همه‌ی این‌ها دلیل نمی‌شود مورد توجه دیوانه‌ها قرار بگیرم. خودم مانده‌ام معطل.

تورنتو دیوانه زیاد دارد. همین چند وقت پیش یکی‌شان در شبِ رهایی از بیمارستانِ روانی یک فعالِ هم‌جنس‌گرا را خیلی اتفاقی با یک ضربه‌ی مشت در آسانسور نفله کرد. خوشبختانه گمان نمی‌کنم مرا با آن قربانیِ بخت‌برگشته اشتباه بگیرند برعکس اگر مورد توجه‌شان قرار می‌گیرم بیشتر برای همدلی است تا مبارزه یا حتا مُقاتله.

در مریض‌های‌ام در ایران‌ سه بیمار روانیِ را به یاد می‌آورم. هر سه تحت درمان بودند یا نبودند. هرچه بود ظاهرن در ایران اغلب آن‌ها را به بند می‌کشند و این‌جا اگر احساس خطری نشود آزادانه می‌گردند. یکی‌شان در روز آخر درمان برای‌ام نامه نوشت و قربان‌صدقه‌ام رفت و تقاضای تخفیف کرد. من هم تخفیف دادم. یکی‌شان وقت معاینه حرف بدی زد و خانم منشی او را به بیرون راهنمایی کرد، سومی اما چند ماه یک‌بار در مطب را می‌زد و بی آن که بداند کسی روی یونیت نشسته یا نه می‌پرید توی اتاق و می‌گفت "چطوری؟ ها چطوری دکتر؟" دوست‌اش داشتم. دیوانه‌ی بسیار خوب و عاقلی بود و یک دختر کوچک زیبا هم داشت.

اما دیوانه‌های تورنتو. پارسال یک کارتن‌خوابِ کانادایی که به چند دخترِ موبنفش در مترو توپیده بود "این‌قدر مزخرف نگویید" مرا تماشا کرد و گفت "درست نمی‌گویم رفیق؟" شما جای من بودید چه می‌کردید؟ حالا وسط یک عالَم آدم متشخص هم نشسته باشید. ناچار تایید کردم. حالا طرف همان ایستگاه بعدی پیاده شد و مرا با دخترهای موبنفش و بقیه تنها گذاشت. مدتی بعد در اتوبوس زنی میانسال را دیدم که دو سگ قهوه‌ایِ غول‌پیکر داشت. سرم را انداختم پایین و گوشه‌ای پنهان شدم. زنک نه گذاشت و نه برداشت از بین جمعیت مرا با نگاه پیدا کرد و گفت:" اسم این سوفیه اسم این یکی هم جانه. خیلی سگای خوبی‌ان. فقط رو فرش ... می‌رن تو باغچه و اون‌جا با هم.... کدوم‌شون به نظر تو بهترن؟ ها تو چی می‌گی؟" چکار باید می‌کردم؟ تا بناگوش سرخ شده بودم و زل زده بودم به جدول سودوکویی که دو روز پیش حل کرده بودم. حتا راننده‌ی بی‌اعتنای تورنتویی هم داشت توی آینه تماشا و احیانن کیف می‌کرد. 

بعدی چینی بود، نمونه‌ی تیپیکِ یک اسکیزوفرنِ فراموش شده. اول‌اش که سوار اتوبوس شدم و روبروش نشستم خیلی هم جدی بود. داشت با موبایل‌اش ور می‌رفت. تراژدی از آن‌جا شروع شد که مرا نگاه کرد. نیش‌اش تا بناگوش باز شد و نیشِ باز شده تا بیست و یک ایستگاهٍ بعد بعله تا بیست و یک ایستگاهِ جهنمیِ بعد که من قرار بود تشریف‌ام را ببرم و پیاده بشوم نیشِ باز مانده با همان شدت و با همان دقت با دندان‌های پوسیده و نگاهِ همدلانه باز ماند. می‌خواستم بگویم مرد حسابی مگر فقط من توی این اتوبوس هستم؟ ها با توام رفیق.

بعدی طرف‌های غربِ تورنتو بود. آمد و نشست بغل‌دست‌ام. او هم عادی به نظر می‌آمد. کلاه بیس‌بال سرش بود. همه‌شان اول‌اش همین‌طورند، عادی و جنتلمن. مگر نیستند؟ اگر بجویم شاعر محترمِ "دیوانه چو دیوانه ببیند..." را معلوم نیست عاقبت‌اش. دو سه ایستگاه بعد زنی زیبا و جوان با کالسکه سوار شد و روبروی ما نشست. این‌جا بود که رفیقِ من شروع کرد به خندیدن. حالا نخند کی بخند. حالا وسط خندیدن یکی می‌زد روی زانوش و هی به آن زن بیچاره اشاره می‌کرد. بعله دیگر رفیقِ من بود چون نگاه‌ام کرد و خیلی متمدنانه اشاره‌ای به آن زن و بچه کرد و گفت " اون یه بچه‌ست نه؟" اول‌اش خودم را زدم به آن راه. دیدم چرخید و صورت‌اش را گرفت جلوی صورت‌ام. گفتم "بله. یه بچه‌ست." دوباره شروع کرد به خندیدن. دوباره به من گفت "اون یه بچه‌ست نه؟" گفتم "بله می‌بینی که یه بچه‌ست". زن بیچاره هم ترسیده بود هم خجالت‌زده بود که چرا واقعن توی آن کالسکه یک بچه‌ست. سی و سه ایستگاه بعد دقیقن به همین تعداد من تایید کردم که توی آن کالسکه یک بچه هست و به همین تعداد مادرِ بیچاره‌ی بچه لرزید و به همین تعداد اهالیِ سیاهپوست و نه چندانِ مهربانِ منطقه ماجرا را تماشا کردند. شما بودید زودتر پیاده نمی‌شدید؟

همه‌ی این ماجراها را برای پریسا تعریف کرده بودم. پریروز که در مترو نشسته بودیم و از کلاس برمی‌گشتیم خانه، خانمی عینکی از آن در آخری واگن سوار شد. واگن شلوغ نبود و می‌توانست همان طرف‌ها بنشیند. سبدی هم دست‌اش بود. آمد و آمد و آمد و کنار ما ایستاد و سبدش را زمین گذاشت. پریسا مرا با تعجب نگاه کرد، یک نگاه به من یک نگاه به زن. متوجهِ موقعیت غیرعادی شدم. توجه‌ام به زن جلب شد. دقیقن منتظر همین بود. چون به من خیره شده بود. " این سبد را می‌بینی. یک گربه‌ی بیچاره توش خوابیده. ببین. راستی شما می‌دونین دستشویی کجاست؟" عینکی ذره‌بینی به چشم داشت و اهل مشت زدن به یک مهاجر در آسانسور هم نبود. پریسا زده بود زیر خنده و آرام آن‌طرفی می‌خندید اما من تصمیم گرفته بودم این‌بار با دقت به حرف‌هاش گوش کنم. ممکن است تکرار یک جمله آزاردهنده باشد و این‌که آدم بفهمد مثل خیلی آدم‌ها که در دنیا موقعیت ویژه دارند و مثلن یکی‌شان شب‌ها نمی‌خوابد، یکی‌شان فلزات را جذب می‌کند، یکی‌شان را برق نمی‌گیرد و حالا یکی‌شان جذبه‌ی جنون دارد به هر حال این هم موقعیتی ویژه است. می‌تواند آزاردهنده باشد اما دست‌کم وقت آدم را در سفرهای طولانیِ شهری پُر می‌کند. هرچند هنوز با آن کنار نیامده‌ام. بله ببخشید صحبت‌تان را قطع کردم. می‌فرمودید. " این گربه خیلی بیچاره‌ست اما آرومه. شما می‌دونین دستشویی کجاست‌؟ این گربه از راه دوری اومده مسافره. شما می‌دونین دستشویی کجاست؟ گربه‌ها شبا با پشه‌ها از اون کارا می‌کنن شما می‌دونین دستشویی..." ‌

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧


زبان‌ات را به من یاد بده.

 این نوشته در ویژه‌نامه‌ی نوروزیِ ماهنامه‌ی "سلامت" منتشر شده بود:                                               

                             زبان‌ات را به من یاد بده

بزرگ شدن در کرمانشاه مرا با زبان کردی آشنا کرده بود و مانند خیلی‌های دیگر در شهرمان گمان می‌کردم در دنیا دو زبان بیشتر وجود ندارد: فارسی و کردی. زبانی که من در کودکی با آن حرف می‌زدم چیزی بین این دو بود. کردی را از همکلاسی‌ها وهم‌محله‌ای‌ها می‌آموختم و فارسی را در خانه و مدرسه. هشت نُه ساله بودم که فهمیدم فریب خورده‌ام و زبان‌های دیگری هم وجود دارند. درست است که کتاب‌های انگلیسی به خانه‌ی ما راه داشتند اما مگر انگلیسی هم زبان آدمیزاد می‌شود؟ مثلا اگر یک کرمانشاهی بخواهد به انگلیسی بگوید "گردن‌خوردِ گردن‌شکسته این‌قدر نزن زیرِ او توپ که خودتَ شهید کردی." تکلیف چه می‌شود؟ اصلا به زبان‌های دیگر قابل ترجمه هست؟ هشت نُه ساله که بودم در سفری به تهران به صف نانوایی فرستاده شدم. وقتی برگشتم گفتم که دو تا خارجی توی صف بودند و من امروز دو نفر خارجی را دیده‌ام. همه خندیدند."پسرجان آن‌ها ترکی حرف می‌زدند ترکی."

هیجده ساله که شدم فهمیدم ترکی چطور زبانی است و به جز کردی، فارسی، عربی و انگلیسی زبان دیگری هم هست. در دانشگاه تبریز پذیرفته شده بودم و در دومین سفر بعد از نام‌نویسی طبق نظر پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و بزرگان فامیل بهتر بود با قطار سفر کنم. اول این‌که تنها سفر می‌کردم و کسی همراه‌ام نبود. دوم این‌که مگر می‌شود به اتوبوس و ماشین‌های خطی اعتماد کرد؟ بلیت قطار خریدم و خودم را به ایستگاه راه‌آهنِ تهران رساندم. خبر نداشتم که این اولین و آخرین سفر من با قطار در ایران خواهد بود. چمدان‌های سنگینی داشتم و منتظر بودم تا قطار تبریز رفتنی بشود و یک‌طوری این چمدان‌ها را جا بدهم. این‌که دیگر بعدها در ایران سوار قطار نشدم به چمدان‌های سنگین یا سرویس‌دهی قطار ربطی نداشت. اتفاقا خیلی سفر راحتی هم بود. بالاخره بلندگوها سرفه کردند و قطار ما رسید. گفتم که. اولین بار بود در عمرم سوار قطار می‌شدم. گفتم که شد آخرین بار. نگفتم؟ واگن‌ام را پیدا کردم و به کمک مسوول واگن رسیدم به کوپه. مسسول واگن که مرد میانسال مهربانی بود کمک کرد چمدان‌ها را جابه‌جا کنم و آن بالا بگذارم. یک کلمه هم با هم حرف نزدیم. او بلیت‌ام را نگاه کرده و کوپه را نشان داده بود. بعد هم چمدان‌ها را کشیده بود تا جلوی آن. "بهتر است بنشینم کنار پنجره." طولی نکشید همسفرهای من هم پیداشان شد. تا رسیدند سر صحبت را باز کردند. دو تاجر مراغه‌ای و یک مغازه‌دار تبریزی. خودشان با خودشان ترکی حرف می‌زدند اما هر از گاهی یاد من می‌افتادند و برمی‌گشتند به فارسی. من گفتم که راحت باشند چون این‌طوری احتمال ترکی یاد گرفتن‌ام هم بیشتر می‌شود. این‌که همسفران من به زبان‌ دیگری حرف می‌زدند باعث شد که من دیگر در ایران سوار قطار نشوم؟ بعید می‌دانم ربطی داشته باشد. یکی‌شان گفت"حالا اصلن ترکی بلدی یا نه؟" چند کلمه‌ای بلد بودم همان‌قدر که هر ایرانی‌ای بلد است در حد "چوخ ممنون" و "حالوز نُه‌جَه‌دِه". باز هم مهربانی کردم و گفتم بله تا حدی بلدم. بالاخره هر آدمی در زندگی ممکن است دروغ‌های کوچک و بزرگی بگوید. در آن موقعیت گفتنِ "بلدم" می‌توانست مشکل ترکی حرف زدن آن‌ها با هم را حل کند و من هم به تناوب یا منظره‌ی بیرون را پیش از غروب تماشا کنم یا کتاب آناتومی‌ام را ورق بزنم. اما این دروغ کوچک هم دلیل سفر نکردن من با قطار در ایران نیست.

در میانه‌های سفر که یکی از تاجرها داشت چرت می‌زد و دو نفر دیگر بحث سیاسی می‌کردند در کوپه ناگهان باز شد. به این اتفاق دقت کنید چون دقیقا به سفر نکردن من با قطار در ایران مربوط می‌شود. من می‌دانستم برای چه در کوپه باز شده است. در فیلم‌ها دیده بودم. به خصوص در فیلم‌های پارتیزانی و جنگ جهانی دوم مثل سریال "ارتش سری". در کوپه باز می‌شد. مامور قطار می‌آمد تو. "خانم‌ها آقایان لطفن بلیت." در این لحظات بود که معمولا قهرمان داستان به اضطراب می‌افتاد که دست پلیس مخفی نیفتد یا بلیتِ نداشته را چطور جور کند. در کوپه‌ی ما با سر و صدا باز شده بود و من در کسر کوچکی از زمان بلیت‌ام را از جیب شلوارم بیرون کشیده بودم و آماده‌ی حساب پس دادن بودم. تاجر خواب‌آلود هم به صدای در بیدار شده بود و چهار نفری مسوول میانسال واگن را می‌دیدیم که جلوی در ایستاده است. صدای تلق‌تلقِ حرکت قطار توی سرمان می‌پیچید و شب رسیده بود و ما چهار نفر مانده بودیم که جناب مسوول واگن چکار دارد. البته من می‌دانستم چه می‌خواهد بگوید. "خانم‌ها آقایان لطفن بلیت." البته حرفی که ایشان زد و جمله‌ی دیگری بود همان چیزی است که باعث شد دیگر هیچ‌وقت هیچ‌وقت در ایران سوار قطار نشوم.

"چای؟" جناب مسوول واگن بی‌گفت و گو و بدون آن‌که مزاحم تاجران مراغه‌ای شود یا وقت مغازه‌دار تبریزی را بگیرد مستقیما رو به من کرد و با لهجه‌‌ی تبریزی‌اش گفت "چای؟" شروع کردم به حلاجی کردن. او "الف"ِ چای را کشیده بود و من دو به شک بودم. سه نفر دیگر داشتند مکث مرا تماشا می‌کردند. "یعنی منظورش چیست؟ چای یعنی چه؟ ادعا کرده بودم ترکی بلدم حالا ندانستن این کلمه باید خیلی وحشتناک باشد. فهمیدم. فهمیدم منظورش چیست." تمام سریال "ارتش سری" و فرار پارتیزان‌ها در ذهن‌ام گذشت. متوجه شدم. آرام کتاب‌ آناتومی‌ام را بستم. دوباره فکر کردم. "چای؟ چای؟ یعنی درست فهمیده‌ام؟"نفسی کشیدم. دهان‌ام خشک شده بود. عاقبت بلیت‌ام را نشان دادم و گفتم "حامد اسماعیلیون". چهار نفر دیگر با تعجب مرا نگاه می‌کردند، سه همسفر و مسوول واگن. قیافه‌ی مسوول واگن شبیه آدمی شده بود که نصف‌شب در قطار تهران- تبریز با یک زامبی در کوپه‌ی آخر روبرو بشود. سری تکان داد و دوباره تکرار کرد" دِیرَم چای؟" اوضاع خراب‌تر شد. باز هم "الف" را کشید و کلمه‌ای را هم اضافه کرد. "خدایا دِیرَم دیگر یعنی چه؟ یعنی شغل‌ام را هم می‌خواهد بداند؟ شغل را که توی بلیت ننوشته‌اند. شغل من را می‌خواهد چکار؟ راستی من چکاره‌ام؟ چقدر این زبان ترکی خلاصه است. کاش "دیرم" معنیِ "شغل" بدهد." عزم‌ام را جزم کردم تا به همه حالی کنم درست و حسابی بر اوضاع مسلط‌‌ ام. آب دهان‌ام را قورت دادم و گفتم "حامد اسماعیلیون. دانشجو." صورت مسوول واگن سرخ شده بود. تاجران مراغه‌ای همدیگر را می‌پاییدند. مرد تبریزی هم انگار سردرد گرفته باشد پیشانی‌اش را می‌مالید. حتم دارم مسوول واگن از جواب کامل و بالغ من آچمز شده بود و بهانه‌ای برای گیر دادن بیشتر نداشت. همین‌طور هم بود. دست‌اش را در هوا چرخاند و به دیگران گفت "چای؟ نوشابه؟"

سال‌ها به این سفر فکر کرده‌ام. چه می‌شد اگر مسوول واگن "نوشابه" را هم همان اول گفته بود؟ یعنی من نمی‌دانستم فرق نوشابه و چای چیست؟ یعنی ممکن بود من فکر کنم چای را می‌ریزند توی لیوان تا گازش برود و نوشابه را با قند می‌خورند؟ اگر مسوول واگن "نوشابه" را زودتر گفته بود آیا من همچنان مجبور می‌شدم در تمام مسیر تهران-تبریز بروم زیر پتو و خودم را به خواب بزنم تا چشم‌ام توی چشم همسفران‌ام نیفتد؟ آیا وقتی آن‌ها چای سفارش دادند و دورهمی پر سر و صدا هورت کشیدند من همچنان باید می‌رفتم توی دستشویی قطار و در را روی خودم قفل می‌کردم؟ آیا اگر کلمه‌ی "نوشابه" زودتر در هوا منتشر می‌شد من دوباره در ایران با قطار سفر نمی‌کردم؟

زندگی در ایران مرا با زبان‌ مازندرانی هم آشنا کرد و فهمیدم گیلانی‌ها، لرها و بلوچ‌ها هم زبان خودشان را دارند. و وقتی پای‌ام را برای سفری از ایران بیرون گذاشتم فهمیدم ایتالیایی و اسپانیایی به هم نزدیک‌اند، زبان فرانسه گوش‌نواز است و زبان آلمانی مثل اقتصاد و فوتبال‌شان به گوش آشناست. و وقتی از ایران مهاجرت کردم فرق چینی و ژاپنی و کره‌ای و فیلیپینی و روسی و هندی و ده‌ها زبان دیگر را با گوش‌هام فهمیدم. فهمیدم کره‌ای‌ها چطور صدا را می‌کشند و هندی‌ها و چینی‌ها چطور مثل خودمان "بابا" را "بابا" می‌گویند و عرب‌ها چطور بچه‌هاشان را صدا می‌کنند یا روس‌ها چطوری در تلفظ برخی حروف درمی‌مانند.

مثلا همین هفته‌ی پیش که سوار آسانسور شدم خانمی هشتاد نود ساله به انگلیسی چیزی گفت که نفهمیدم و الکی شروع کردم همراه او خندیدن. گفت" خوب است. نه؟" من که جمله‌ی اول را نفهمیده بودم گفتم "بله فکر می‌کنم خوب است." وقتی داشت پیاده می‌شد فهمیدم دارد در مورد هوای بهاری در این روز زمستانی حرف می‌زند. و امروز که خانم مسن دیگری را در آسانسور دیدم اتفاق متفاوتی افتاد. عصا به دست داشت و می‌رفت کرایه‌ی سر ماه‌اش را بدهد. گفت "انگار نه انگار که فوریه آمده." من گمان کردم هوا را می‌گوید "گفتم بله هوا خیلی خوب و بهاری است." و الکی خندیدم. دیدم دارد با تعجب نگاه‌ام می‌کند شبیه همان نگاه که سال‌ها پیش در آن کوپه دیده‌ام. حتما نفهمیده من چه گفتم. تمام روز به نگاه آن خانم فکر کردم و آخر سر ماجرا را پیش از نوشتن این نوشته فهمیدم. منظور او با گفتن "انگار نه انگار فوریه آمده" این بود که دیدی چه زود فوریه شد و ما باید کرایه‌ی ماه را پرداخت کنیم. یعنی "دیدی ای جوان که عمر چطور مثل برق و باد می‌گذرد و 2010 می‌شود 2011 و 2011 می‌شود 2012؟" و من نفهمیده بودم. به همان وضعی که کلمه‌ی فصیح "چای" را نتوانستم بفهمم. آن‌وقت دوباره قیافه‌ی مسوول واگن به سال 1374 در قطار تهران-تبریز پیش چشم‌ام آمد که انگار مادام‌العمر با یک زامبی در کوپه‌ای تنگ و تاریک زندانی شده بود. زامبی‌ای که پشت سر هم تکرار می‌کرد "حامد اسماعیلیون دانشجو حامد اسماعیلیون دانشجو حامد..."  

زمستان 1390 - تورنتو

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠


شیشلیک یا لوبیاسبز

همزمان با خرید اسبابِ سفره‌ی هفت‌سین رندانِ ایران‌زمین در شبکه‌های اجتماعی نوشتند:"ای کسانی که هی می‌گین ماهی قرمز نخرین گناه داره، پس اون ماهی سفید که شبِ عید می‌ذارین لای پلو توله‌سگه؟"

مدتی است در قطارهای شهری تورنتو یک آگهی حواس ما را با خودش می‌برد. در این آگهیِ دیواری تصویرِ یک توله‌سگِ سیاه (با توله‌سگِ بالاییِ شبِ عید اشتباه نشود) و یک گوساله‌ی تر و تمیز و مظلوم در کنار هم گذاشته شده‌اند. تیتر آگهی این است" چرا به یکی از این‌ها عشق می‌ورزید (منظور توله‌سگ) و یکی (منظور گوساله) را می‌خورید؟"

آگهی را نهادهای گیاهخوار تهیه کرده‌اند و بسیار گسترده به دیوارها چسبانده‌اند. انگار روز به روز گیاهخواری شایع‌تر می‌شود. امروز سر فرصت آگهی را خواندم. نوشته بود گاوها "فقدان" را درک می‌کنند، گاوها برای از دست دادنِ گوساله‌هاشان و از دست دادنِ عضوی از خانواده‌شان عزاداری می‌کنند، گاوها وفاداری را می‌فهمند و گاه برای مشکلات خودشان راه‌حل می‌جویند. نوشته بود سالانه در کانادا سیزده میلیون گاو تبدیل به گوشتِ قصابی می‌شوند، هزاران گاو ظالمانه پشت‌سر هم باردار می‌شوند تا شیرده باقی بمانند در حالی‌که هیچ‌گاه گوساله‌های خود را نمی‌بینند و چیزهای دیگری در همین فضای ترحم‌انگیز برای گاوهای سفید و فهوه‌ای که ما شک نداریم خیلی گاوند.

البته من بعد از این آگهی گیاهخوار نشدم. بعید هم هست بشوم چون لذت جویدنِ گوشت را به درستی چشیده‌ام، وقتی مزه‌ی دنده‌کبابِ طاق‌بستانِ کرمانشاه و سوسیس‌تنوریِ فرانکفورت و پیتزای رُمی برود زیر دندان، آدم به این راحتی‌ها دل نمی‌کند. هرچند پاسخی هم برای سوالِ مطرح شده ندارم.

این‌ها را گفتم، اضافه کنم آگهی‌های مشابه دیگری درباره‌ی سگ و خوک هم بر دیوارها دیدم که سوال بی‌جواب‌اند و با هیچ منظقی سازگار نیستند اما بد نیست بگویم روی یکی از همین آگهی‌ها مهاجر بامزه‌ای که احتمالن از اهالی خاور دور بوده زیرِ تیتر اصلی که نوشته بود چرا یکی را ‌(یعنی توله‌سگ را) دوست دارید و یکی را (یعنی گوساله را)می‌خورید با خطِ خرچنگ‌قورباغه و منشِ رندانه‌ی ریشخندکن‌اش نوشته بود: خیلی‌خوب. ‌هر دو را بخوریم. 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦


مسعود سازور

"مسعود سازور" یک نامِ من‌درآوردی است. امروز اسم‌اش را در یک نشریه‌ی محلی در خارج از ایران پیدا کردم. یعنی همین‌طوری که داشتم مجله را ورق می‌زدم کنار یک داستانِ کوتاه اسم‌اش را دیدم. او نویسنده‌ی آن داستان بود. داستان را خواندم. هیچ سردرنیاوردم. "چقدر آشناست. مسعود سازور، مسعود سازور..."

یکی از روزهایِ بهارِ 1375 بود که با جسی رفتیم به اتاق محمودرضا و مهدی. اتاقِ ما دو طبقه بالاتر بود. جسی و محمودرضا و مهدی سالِ دیگر دانشجوی سالِ آخر می‌شدند و من فقط با جسی که هم‌اتاقی‌ام بود رفیق بودم. اتاقِ محمودرضا اینها اتاقی بود دوست‌داشتنی و فراموش‌نشدنی. ممکن است بساطِ نشئه‌بازی و شنگول‌جات در آن زود به زود فراهم بشود اما تلویزیون کهنه‌ای داشتند که بیست و چهار ساعته روشن بود، یکی‌شان سه‌تار می‌زد، آن‌طرف مهدی یکی از آلبوم‌های پینک‌فلوید را نقد می‌کرد، محمودرضا که قابلمه به دست می‌رفت شام بگیرد زیر لب بداهه‌نوازی‌های لطفی را با سوت می‌زد، و سیاست و فوتبال حضور دائمی داشتند. خلاصه در یکی از همین روزها که شبیه بقیه بود و تبریز خنک بود و ما مثل روزهای دیگر قصد درس خواندن نداشتیم رفتیم به اتاق محمودرضا و مهدی.

یادم هست درباره‌ی یک فیلم یا یک کتاب حرف می‌زدیم، از همین روشنفکربازی‌های رایج در دانشگاه که بعد از دانشگاه با بوی پول و آجر روی آجر گذاشتن و تصحیحِ چاله‌چوله‌ها به باد فنا می‌رود. یعنی دقیقن تا اسکناسِ اول می‌رود توی جیب و حس استقلال زنده می‌شود هدایت و ساعدی و کوندرا از آن یکی در به شکل ناراحت‌کننده‌ای پرت می‌شوند بیرون. حالا ما را داشته باشید که ناغافل از این بازی‌ها که سال‌ها بعد شروع به بلعیدن‌مان خواهد کرد گرمِ گفت و گو درباره‌ی یک فیلم یا یک ترانه بودیم. فکر می‌کنم همان‌موقع‌ها بود که مسعود سازور آمد توی اتاق‌مان. همان موقعی که مهدی داشت می‌گفت "علف که بزنی از زیر سبک می‌شوی و آرام آرام خودش می‌آید بالا..."

نمی‌گویم مسعود سازور چه ریختی بود. چکار دارم. ممکن است یکی‌تان او را در برلین یعنی همین شهری که سال 2005 در آن زندگی می‌کرده و زیر داستان نوشته شده که او در برلین این داستان را نوشته بله ممکن است یکی‌تان در برلین او را ببیند و بگوید هی تو همان هستی که یکی از روزهای بهار 75 رفتی به اتاقِ محمودرضا و مهدی. هی تو همان هستی که فلان بیماری را داری یا فلان داستان را نوشته‌ای. نه بابا. هیچ نشانی نمی‌دهم که چه ریختی بود ولی هرچه بود آدمِ صاف و ساده و روشنفکرمسلکی بود که قصد داشت مجموعه‌داستانی منتشر کند و نمی‌دانست مجوز می‌گیرد یا نه. عینک هم داشت به گمان‌ام. خلاصه دردسر ندهم مسعود سازور یک ساعتی ماند و رفت و وقتی رفت محمودرضا توضیحاتی داد که بهت و تعجب ما را فرونشاند.

" مسعود از بچه‌های دامپزشکیِ آزاد است (اسم رشته‌اش را هم من عوض کرده‌ام و می‌دانم از دامپزشک‌جماعت چندان نویسنده‌ی داستان کوتاه درنمی‌آید)‌ داستان می‌نویسد. آره مشکل پیدا کرد. خب ببین خودش می‌گوید از هشت ساله‌گی کتاب فلان و بهمان را خوانده. معلوم است بچه مشکل پیدا می‌کند. یک مدتی تحت‌درمان بود. خیلی خوشحال شدم دیدم‌اش. انگار دارد خوب می‌شود. خب آره. نه من هم نفهمیدم کدام صدا توی سر آدم هست. عجیب بود صدا می‌گوید بیا، برو به آن کوچه، حالا برگرد، ما هم همین‌طوری باهاش رفیق شدیم وگرنه رفیقِ مهرداد است. اصلن عاشقِ سمبل‌بازی است. فلان چیز نمادِ مامِ میهن باشد فلان چیز نمادِ زوال. من هم خوش‌ام نمی‌آید کسی داستان‌اش را با جزییات تعریف کند. اصلن از خصوصیات این بیماری یکی همین است که بدونِ فکر کردن به مخاطب آدم دنیای خودش را برای‌شان تفسیر کند. اصلن جسی تو آزار داری به طرف می‌گویی "آبی" را دیده‌ای؟..."

امروز که اسم مسعود سازور را در این نشریه‌ی محلی زیر یک داستانِ نامفهوم دیدم چندبار در اینترنت جستجو کردم. جز این داستان که تاریخ 2005 برلین را زیر آن نوشته‌اند هیچ نشان دیگری نیست. به من هم ربطی ندارد چون فقط یک‌بار در یکی از روزهای بهاری 75 در خوابگاهی در تبریز بیشتر او را ندیده‌ام اما نمی‌دانم بعد از چندین سال که شنیده‌ام محمودرضا در اعماقِ اعتیاد و گرفتاری‌های مالی محبوس شده چقدر دل‌ام می‌خواهد بدانم دست‌کم مسعود سازور سلامت خود را بازیافته است. و آیا بالاخره قصد دارد بعد از بلایای بسیاری که سمبل‌ها بر سر ما آوردند داستانی بنویسد که فقط داستان باشد و نه نمادِ زوال و نه نمادِ مامِ میهن.

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢


تا ایستگاه

فرصت چندانی برای نوشتن ندارم در واقع هیچ فرصتی برای نوشتن ندارم چه برسد به این‌که فکر کنم چه بنویسم. در چند جبهه دارم می‌جنگم. زبان می‌خوانم برای امتحانِ آیلتسِ آکادمیک در شانزده روزِ بعد، به کلاسی می‌روم در شهری بیرون از تورنتو (می‌سی‌ساگا) برای گذراندن امتحان عملی و در وقت باقیمانده درس می‌خوانم برای امتحانی که مربوط به تشخیصِ بیماری‌های دهان و دندان است و در روزِ بعد از امتحانِ عملی برگزار خواهد شد. در این میانه اگر فرصتی دست بدهد اینترنت‌گردی می‌کنم و مشغولِ بازی با ری‌را می‌شوم که تمام روز وبالِ گردنِ مادربزرگ‌اش بوده و حالا مثل بلبل حرف می‌زند.

زندگی سرعت سرسام‌آوری پیدا کرده و شیبِ دوماهه‌ی باقیمانده به امتحانات بعدی مثل اتاقکِ فلزیِ کامیونی که دارد بارِ ماسه خالی می‌کند ثانیه به ثانیه تندتر و تندتر می‌شود. امروز عصر که با پریسا می‌رفتیم خودمان را به خطِ 25 برسانیم و به کلاسِ زبان برسیم به او گفتم زندگی در ایران دارد فراموش‌ام می‌شود. از او پرسیدم فراموش کرده یا نه. گفتم نه این‌که دل‌ام تنگ شده باشد اما گمان می‌کنم لحظه به لحظه دارم این فاصله را می‌بینم که دهن باز کرده و بین ما - من و جایی که از آن‌جا آمدم- بازتر و بازتر می‌شود. شرح‌اش دشوار است برای کسانی که این فاصله را تجربه نکرده‌اند. واقعن شرح‌اش دشوار است. بعد به این فکر کردیم که مگر در ایران چه می‌کردیم. بیدار می‌شدیم می‌رفتیم سرِکار و برمی‌گشتیم خانه. همین. ماه به ماه کسی را نمی‌دیدیم. چرا می‌دیدیم اما انگار آن‌ها ما را نمی‌دیدند. ما برای آن‌ها وجود نداشتیم آن‌ها برای ما. دیدار با دوستان و اقوام دیر به دیر و طولانی بود. فرق چندانی با این‌جا ندارد. آدم‌هایِ معمولیِ زندگی‌مان هم ممدآقا سوپری و پسر میوه‌فروشِ نبشِ صدف بودند. ممدآقا طرفدار تراکتور بود و پسرِ میوه‌فروش همیشه کاهوی تازه داشت. صدف یا سپیدار؟ الان یادم نیست. سراغِ گوگل‌مَپ هم نمی‌روم.

مساله این است که خودم این فاصله را می‌بینم و خودم تنهایی آن را می‌بینم و خودم تنهایی فهمیده‌ام که پریدن از روی آن فعلن ممکن نیست. "مهم نیست. اتوبوس آمد. بلیت را آماده کن."

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧


کوه صفه‌ به وسعتِ...

خواندم که در روز "سیزده به در" که این‌جا بارانی بود و ابری و برای ما به در نشد مقرر شد از حضور افغانیان به کوه صفه‌ی اصفهان جلوگیری شود. صرف‌نظر از این‌که تا چه اندازه این قانونِ خلق‌الساعه توهین‌آمیز است یا نیست و تا چه حد این ماجرا، برآیندِ افکار عمومی است مباحثی هم دوباره در گرفت درباره‌ی نژادپرستیِ ایرانیان. فقط تصمیم دارم ماجرایی کوتاه را بازگو کنم که چند روز پیش در کلاس آماده‌گی برای امتحان آیلتس برای ما رخ داد و بس.

کلاسِ آیلتس در محله‌ای دور از آپارتمان ما و دو روز در هفته تشکیل می‌شود. بیست روز دیگر هم تاریخ تقریبیِ امتحان ماست. استاد، خانمی کانادایی است به نام "جوآنا" و هر جلسه قریب به پانزده نفر در کلاسِ او حاضر می‌شوند.

در سومین یا چهارمین جلسه متوجه شدیم آن‌چه از اطراف می‌شنویم مبنی بر "انفجار جمعیت ایرانی در کانادا" چقدر حقیقت دارد چون اغلب نیمی از کلاس از آنِ ایرانیان است. یکی از آن‌ها پسری جوان است در پیِ پذیرش گرفتن برای پی‌اچ‌دی و دیگری دختری جوان‌تر احتمالن در پیِ رفتن به دانشگاه یا یافتنِ همسر (به عنوان شغلی نیمه‌وقت).

حاشیه نمی‌روم. جلسه‌ی گذشته "جوآنا" از یکی از حاضرانِ عربِ کلاس که سه چهار نفری هم می‌شوند پرسید "زبانِ عربی چند حرف دارد؟" مرد میانسالِ عرب مکثی کرد و گفت 26 تا. این‌گونه بود که دو ایرانیِ ذکر شده در بالا به لحنِ تمسخرآمیز به فغان آمدند که نخیر 28 تاست و اشتباهه و چرا ماشین لباسشویی رو خودت روشن می‌کنی و فلان است و بهمان. "جوآنا" در واقع می‌خواست بداند در زبانِ عربی یا فارسی "ج" به چند صورت نوشته و تلفظ می‌شود اما با شنیدن هیاهوی 28 تایی که نشان از ناخرسندی از خواندن زبانِ عربی در مدارس ایران داشت و ناخرسندی از نیاموختن انگلیسی و فرانسه، مشتاق شد بداند فرقِ زبانِ عربی و فارسی در چیست.

از بدِ حادثه من و پریسا در کنار این دو جوانِ مشتاق نشسته بودیم و این دوستان به شوقِ یافتنِ پشتیبان و همراه در آن جلسه در بذله‌گویی و مزه‌پرانی شلتاق می‌کردند. هنوز "جوآنا" نپرسیده بود که فرقِ دو زبان در چیست که پسرِ جوانِ ایرانی در فضا به خنده فریاد کشید: They can not say gapchagh (این‌ها نمی توانند بگویند گپ‌چژ).

"جوآنا" متوجه نشده بود اما صدای خنده و هلهله‌ی دو ایرانی کلاس را پر کرده بود از آن طرف دو سه مردِ عرب ما را تماشا می‌کردند و آن یکی که جواب را نمی‌دانست و مصری بود بیش از همه خجالت‌زده می‌نمود. من می‌خواستم با ماله‌کشی قضیه را راست و ریس کنم. "جوآنا" که نفهمیده بود دوباره پرسید و کار را خراب‌تر کرد.

جوانِ نمی‌دانمِ چه‌ی ایرانی دوباره افاضات کرد و به انگشت عرب‌ها را نشان داد و گفت :گپ‌چژ. گپ‌چژ. هه هه هه. این‌ها نمی‌توانند بگویند...

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤


چهار ساعت در می‌سی‌ساگا (بخش آخر)

بانک در طبقه‌ی اول بود و فروشگاهِ اَپل در طبقه‌ی دوم. مُوسِ لپ‌تاپ‌های آکبندِ اَپل خوب کار نمی‌کرد. "عمرن از اَپل لپ‌تاپ بخرم. ای استیو جابزِ..."

دویدن‌های ما بین ایستگاهِ اَپل و ایستگاهِ بانک با سرعتی باورنکردنی ادامه داشت. نه جای بانک را یاد می‌گرفتیم نه جای اَپل را. "آقا اَپل کجاست؟ خانوم بانک کجاست؟" فقط می‌دویدیم. نه بانک سر در می‌آورد چرا پول منتقل نمی‌شود نه ما. بدتر از همه دریافته بودیم که ثبت‌نام ما به طور موقت انجام شده و پایین‌تر از آن جمله‌ی قرمز نوشته شده که اگر تا چهار ساعت، یعنی دویست و چهل دقیقه‌ی تمام پرداخت صورت نگیرد، ثبت‌نام کنسِل خواهد شد. ساعت‌مان را نگاه می‌کردیم و می‌دیدیم بیش از دو ساعت از ثبت‌نام موقت با لپ‌تاپِ مردِ دریادلِ مکزیکی در استارباکس گذشته و هنوز هیچی به هیچی. "عمرن از اَپل لپ‌تاپ بخرم..."

بالاخره خانم زیبارویی از کارمندان بانک مشکل را پیدا کرد. ما داشتیم پول بیشتری از ظرفیت کارت اعتباری‌مان جا به جا می‌کردیم و کمپانیِ متصدی کارت اعتباری که شرکتِ "ویزا" باشد با این انتقال موافقت نمی‌کرد. ما گفتیم که پیش از این هم چنین کاری کرده‌ایم اما بانکی‌ها معتقد بودند نفری پنج هزار و پانصد دلار برای کمپانیِ کارت اعتباری شک و تردید ایجاد می‌کند و یا احتمالن مشکل دیگری وجود دارد."چه مشکلی؟" آخر سر از ما خواستند یا خودمان به "ویزا" زنگ بزنیم و مشکل را توضیح دهیم یا منتظر بایستیم یکی از کارشناسان بانک مشکل را بررسی کند. "شما زنگ بزنید لطفن. ما تجربه‌ی این کار را نداریم. (من که از اَپل لپ‌تاپ نمی‌خرم...)"

- پس منتظر باشید.

منتظر بودیم. عادت داریم منتظر باشیم. شب عید است که باشد، همه دارند هفت‌سین می‌چینند بچینند، همه دارند آجیل و باسلق و ریس و نوقا و باقلوا و پشمک و شکلات و نان‌برنجی و کاک و انگشتی و قرابیه و برنجک و گز و سوهان و پولکی و راحت‌الحلقوم و گوش‌فیل و فتیر می‌خرند خب بخرند. ما باید این‌جا در جایی پرت در می‌سی‌ساگا در حومه‌ی تورنتو منتظر باشیم. طاقت‌فرسا که می‌گویند همین است. انگار پشت درِ اتاق عمل بی‌خود و بی‌جهت بنشینی چون دقایق سریع‌تر از چیزی که ما فکر می‌کردیم می‌گذشتند. یک ساعت و نیم بیشتر به مهلت ما باقی نمانده بود.

 بالاخره رفتیم پیش "تِه‌رِوِر" در یکی از اتاق‌های پشتیِ بانک. ته‌رور مردی بود قدبلند و کانادایی با پوست روشن و بینیِ کشیده. به قد و بالا شبیه ناریش به ریزه‌کاری‌های صورت بشاش و جوان. ما را دعوت به نشستن کرد. آن‌قدر دویده بودیم که بی‌دعوت هم می‌نشستیم. کاپشن نارنجی را پرت کردم روی پشتیِ صندلی. کارت‌های اعتباری را گرفت و به حرف‌مان گوش کرد. گفت که می‌فهمد و تلاش‌اش را خواهد کرد مشکل را حل کند. توضیح دادم پول را پدرم دو روز پیش از ایران فرستاده و توضیح دادیم که دقایق خیلی سریع در حال گذر هستند. "به ساعت‌تان نگاه کنید آقای ته‌رور". ته‌رور این‌ها را می‌فهمید. گوشیِ تلفن‌اش را برداشت و با کمپانیِ "ویزا" تماس گرفت. ما به دهانِ ته‌رور نگاه می‌کردیم. "اوکی...می‌فهمم...بعله درست است. بعله بعله حق با شماست...آها...آها...اوکی." و گوشی را گذاشت. بعد الکی شروع کرد به ور رفتن با کامپیوترش. مگر می‌شود آدم نفهمد یک نفر دارد جلوی چشم‌اش الکی کامپیوترش را چک می‌کند تا فرصتی برای دادن خبر بد پیدا کند؟

- خبر خوب یا...؟

- این‌ها می‌گویند پولی که از "مبدا ناشناخته" آمده دست‌کم باید پنج روز در حساب شما بماند.

"اما پول از ایران آمده. پول را پدرم فرستاده. یک روز صبح زود هردوشان پدر و مادرم بیدار شده رفته‌اند صرافی، پول را به ریالِ مظلومِ ایرانی که لگدمال شده ریخته‌اند به حساب یک صراف، صراف آن را ریخته به حسابی در دوبی، آن یکی دو سه جا را دور زده و خبر داده به کانادا، زده‌اند روی دکمه‌های ماشین‌حساب و ریال له و لورده شده و فرو رفته به دالانِ تنگِ دلارِ این‌جایی، آن مرد ایرانی که در کانادا پشت پیشخوانِ یک صرافی نشسته تلفن را برداشته و زنگ زده به من، من اطلاعات‌ بانکی‌ام را تایید کرده‌ام و پول رفته به حساب‌ام. کجای این ماجرا، انتقال پول از "مبدا ناشناخته" به حساب می‌آید؟ مگر من یک آدم کامل و معمولی نیستم جلوی شما؟ نکند من هم از "مبدا ناشناخته" آمده‌ام؟ اصلن اگر من همین الان فریاد بزنم ای ایرانیان همه‌ی ما از "مبدایی ناشناخته" آمده‎‌ایم ای ایرانیان، ای ایرانیان به هوش باشید که کشورتان با تاریخ دو هزار و پانصد ساله و چه و چه‌اش شده "مبدا ناشناخته" آن‌وقت گمان نمی‌کنید "غرور معروف ایرانی" بجنبد و کانادا را بر سر سازنده‌گان واژه‌ی "مبدا ناشناخته" خراب کند؟ مگر خبر ندارید اگر ساکنان و اهل "مبدا ناشناخته" بدانند که سرزمین آریاییِ فلان و تو بخواب ما بیدارشان بشود "مبدا ناشناخته" عن‌قریب قیامت خواهند کرد؟"

وقت این حرف‌ها نبود. تمام کارت‌ویزیت‌هایی که در کانادا گرفته بودیم پخش بود روی میزِ ته‌رور و دنبال شماره‌ی "خاله مینو" می‌گشتیم. یعنی آشنایی که روز اول به ما خانه داده بود و در این مدت فراموش‌مان نکرده بود. یکی از کسانی که فکر می‌کردیم حاضر است یازده هزار دلار در این یک ساعتِ باقیمانده به ما قرض بدهد. حساب خودمان محترمانه مسدود شده بود. پریسا شماره را گرفت و منتظر شد خاله مینو جواب بدهد. خاله مینو جواب داد و بغض پریسا ترکید. اتفاقی که از صبح باید می‌افتاد حالا افتاده بود. "بده من گوشی را بده من". گوشی را گرفتم و توضیح دادم. یادم رفت بگویم شما هم خاله مینو که سی سال است این‌جایید در حقیقت مثل ما از "مبدا ناشناخته" آمده‎‌اید.

خاله مینو گفت حرفی ندارد. پنج دقیقه‌ی دیگر زنگ بزنم تا اطلاعات کارت اعتباری‌اش را بگیرم. فقط آدم‌هایی از یک "مبدا ناشناخته" می‌توانند با یک تلفن و صدای بغض و نگرانی یازده هزار دلار را پر بدهند برود. یادم باشد به خاله مینو وقتی دوباره زنگ زد تا شماره را بدهد بگویم ما که همه از "مبدا ناشناخته"...

ته‌رور در فاصله‌ی دو تلفن از اتاق بیرون رفت. من فهمیدم اشک‌های پریسا و کارت‌های بسیاری که از جیب من روی میز او پخش شده روزش را خراب کرده است. گفت می‌رود و برمی‌گردد. با پنج دقیقه‌ای که او رفت و برگشت پنجاه دقیقه به مهلت ما باقی ماند.  

ته‌رور برگشت. من شماره‎ی خاله‌ مینو را گرفتم و ته‌رور پشت میزش نشست و به ما نگاه کرد. از پشت تلفن عدد به عدد شماره‌ی کارت، رمز و مشخصات را یادداشت کردم. مضطرب بودم نکند سایت انجمن شماره‌ی کارت جدید را نپذیرد. تلفن را قطع کردم. گرم بود یا نبود اتاق ته‌رور دیگر جای نشستن نبود. نگاهی به ما کرد و گفت: با مَنِیجرِ ویزا صحبت کردم. قرار شد این یک‌بار را استثنا بدانند. بروید به اَپل و ثبت‌نام کنید...

به طرف اَپل می‌دویدیم. "حتمن روزی از اَپل لپ‌تاپ خواهم خرید. حتمن روزی از اَپل لپ‌تاپ... روح‌ات شاد عمو استیو روح‌ات شاد عمو استیوِ شهروندانِ مبدا ناشناخته...". پریسا پرسید "راستی از لپ‌تاپِ ناریش چه خبر؟"

 

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٧


چهار ساعت در می‌سی‌ساگا (بخش سوم)

تمام آن دقایق را شبیه فیلم معروفِ "تام تیکور" به نام "بدو لولا بدو" به یاد می‌آورم. اگر دیده باشید قصه‌ی دختری است که در زمانی بسیار کوتاه باید پول هنگفتی برای دوست‌پسرش جور کند تا او را از خطر مرگ برهاند. اما باقی ماجرا:

پریدیم توی قهوه‌فروشیِ "استارباکس." فکر کردن به این‌که به خاطر نیم‌ساعت درنگِ بی‌جهت یک‌سالِ آزگار منتظرِ پانزدهمِ مارسِ سالِ آینده بمانیم کشنده و طاقت‌فرسا بود. هجوم بردم به طرف اولین پریز برقی که دیدم و دوشاخه‌ی شارژرِ لپ‌تاپ را فرو کردم. دست‌ام روی دکمه‌ی روشن‌اش بود. پریسا پسر ژاپنی را نشان‌ام داد که پشت میز روبرو نشسته بود. او کاری را انجام داد که در موقعیتی ساکن و بی‌اضطراب محال بود انجام‌اش دهد. "ممکن است یک دقیقه لپ‌تاپ‌تان را قرض بگیرم؟" جوابِ پسر ژاپنی منفی بود چون با اتوبوسی که سه دقیقه‌ی بعد می‌آمد باید به تورنتو می‌رفت. لپ‌تاپِ ناریش روشن نمی‌شد. زنِ چینی که اضطراب و نگرانی ما را دیده بود از جا بلند شد و صندلی‌اش را به من داد. حتا فرصت تشکر کردن نداشتم. انگار هرکسی وظیفه داشت به ما که از ثبت‌نام جا مانده بودیم کمک کند. دیگر کسی لپ‌تاپ نداشت. چرا داشت. دو دختر جوان آن‌طرف سرشان توی لپ‌تاپ بود. "محال است به ما فرصتی بدهند."

-اَه چرا این لپ‌تاپ روشن نمی‌شود؟

پریدم به آن‌طرفِ کافه. "ممکن است از لپ‌تاپ‌تان استفاده کنم؟ خیلی مهم است خیلی خیلی. اوه متشکرم." مردِ مکزیکی آن پشت تکیه داد به دیوار کاشی‌کاری شده، نفسی کشید، برای‌ام صفحه‌ی اینترنت‌اکسپلورر را باز کرد و من ایستادم جلوی لپ‌تاپ‌اش که روی پیشخوان بود و کنارش بخارِ لیوانِ قهوه به هوا می‌رفت. "پریسا بدو بیا." دل توی دل‌ام نبود. یعنی تمام ظرفیت‌ها پر شده؟ یعنی حتا دو جای خالی پیدا نمی‌شود؟ دو تا جای خالی. اگر حمید هامون بود می‌گفت "خدایا دو تا جای خالی بفرست دو تا جای خالی." باز شو لعنتی باز شو! سایتِ "انجمن دندانپزشکی کانادا" باز شد. چند نفر امروز این‌جا را کلیک کرده‌اند؟ صفحه‌ی خودم را باز کردم. یک کلیک دیگر. "بعله بعله می‌دانم امروز روز ثبت‌نام است. برو باز شو برو. وای پریسا هنوز یک جاهایی هست." همان‌طور که ناریش گفته بود تورنتو، لاندن و هالیفکس پر شده بود. در میان دانشگاه‌های باقیمانده "مونترآل" را دیدم. بدون فکر کردن کلیک کردم. رفت به صفحه‌ی پرداختِ هزینه‌ی ثبت‌نام. "اوه اصلن یادمان رفت پول را از حساب معمولی به حساب کارت اعتباری بریزیم." 

انگشتان‌ام رو کیبورد می‌رفت و می‌آمد. پول را حساب به حساب کردم. هنوز "مونترآل" باز بود. پول را منتقل کردم به حساب انجمن. مونترآل باز بود. نوشت که شما ثبت‌نام کردید. جمله‌ای به رنگ قرمز بالای صفحه بود. گفتم "پریسا بدو نوبت توست". من اول ثبت‌نام کردم چون نمره‌ی پایین‌تری داشتم و شانس‌ام برای پذیرش دانشگاهی کمتر بود. پریسا پسوردش را وارد کرد. "هنوز باز است زود باش. زود باش."

- پسورد بانک‌ام را باید از ای‌میل‌ام بردارم.

- زود باش. بده من باز کنم.

مونترآل باز بود. رفتیم به سایت بانک. پول جا به جا شد. "بیا الان رفت به حساب انجمن." مونترآل انتخاب شد. تمام.

چرخیدم و کافه را تماشا کردم. نورِ کافه برگشته بود به نورِ یک روزِ عالی و آفتابی پیش از نوروز ایرانیان. ثبت‌نام کرده بودیم. دست‌هام را در هم حلقه کردم و گردن‌ام را به طرفی چرخاندم تا تِق صدا کند. ما ثبت‌نام کرده بودیم.

"این پول که نرفته به حساب‌شان."

پریسا بود که مرا صدا می‌کرد. من داشتم به طرف لپ‌تاپ ناریش می‌رفتم که هنوز روشن نشده بود. "یعنی چه؟"

حق با پریسا بود. پول نرفته بود به حساب‌شان. جمله‌ی قرمز می‌گفت که مشکلی وجود دارد. "یعنی چه؟"

"نمی‌دانم. نمی‌دانم."

دوباره و دوباره امتحان کردیم. همان صفحه و همان جمله‌ی قرمز. مرد مکزیکی می‌خواست برود. او می‌گفت بروید بانک. او هم آمده بود وسط ماجرا و به دقت پیگیری می‌کرد. "ثبت‌نام کردید؟ شُد؟ نشد؟" باید به بانک می‌رفتیم. ناریش نبود که بگوید چه بکنید و ما همان کنیم. باید می‌رفتیم به بانک. از او پرسیدیم که نزدیک‌ترین بانکِ "تی‌دی" کجاست. شکسته‌بسته چیزی گفت. دوباره شرایط برگشت به ده دقیقه‌ی پیش. ما ثبت‌نام نکرده‌ایم. ما باید ظرف چند دقیقه ثبت‌نام کنیم. دویدم به طرف در. پریسا خواست لپ‌تاپ ناریش را جمع کند. "ول‌اش کن. کسی برنمی‎دارد."

چراغِ عابرِ چهارراه قرمز بود. وسط اتومبیل‌ها دویدم آن‌طرف. کسی اگر فحشی هم داده حق‌ام بوده. "تی‌دی کجاست خانوم؟ تی‌دی کجاست آقا؟" دست‌ام را می‌گرفتم به میله‌ی راه‌پله‌ها و می‌دویدم. توی پله‌برقی به آدم‌ها تنه می‌زدم و حواس‌ام بود آن‌قدر دور نشوم که پریسا ردم را گم کند. 

"گفتید تهِ راهرو؟ سمت چپ؟" می‌رفتم توی فروشگاه‌ها و نفس‌نفس‌زنان می‌پرسیدم. نفس‌ام بالا نمی‌آمد. خم می‌شدم نفسی تازه می‌کردم و دست‌ام به پهلوهام بود. آخر چرا این‌طوری شد؟ تقصیر کی بود؟ "دقیق بگویید لطفن. چپ یا راست؟" افتاده بودیم توی یکی از این پاساژهای بزرگ بی در و پیکر که صد پیچ و صد کنگره داشت. از دو چارراه و چند ایستگاه اتوبوس رد شده بودیم. اصلن نمی‌دانستیم کجا هستیم. نمی‌دانستیم ناریش ما را کجا گذاشته و رفته. پاساژی بود درندشت و نورگیر که نورش، نورِ مزخرف یک اسفندماهِ شلوغِ گند بود. نه می‌شد اسم مغازه‌ها را حفظ کرد نه می‌شد به نشانی‌ای که باید رفت رسید. پریسا از دور می‌آمد. همان‌طور در حال دویدن کارت‌های بانکی‌ام را از جیب درآوردم. "چه بلایی سر این حساب آمده؟" رفتم توی بانک. "اوه چه شانسی. مشتری ندارند."

مرد جوانِ بانکدار خیره شده بود به چشمان زن و مردی نه این‌جایی که عرق می‌ریختند، نفس‌شان به جا نبود و مدام می‌پرسیدند چرا پول منتقل نشده. مردِ بانکدار که احتمالن در عمرش موقعیتی مشابه را تجربه نکرده بود یا اگر تجربه کرده بود یادش نبود یا اگر تجربه نکرده بود در وقت کار و در بانک ندیده بود با دست‌های لرزان بر کیبوردش می‌کوبید. از دید او همه‌چیز طبیعی بود. پول می‌توانست منتقل شود و پروسه در حال انجام بود.

"پس چرا منتقل نشده؟ دوباره امتحان کنیم؟ اینترنت کجا پیدا کنیم؟ می‌دانیم در بانک نمی‌شود. کافه‌ای چیزی این دور و بر؟ (همدیگر را نگاه می‌کردیم که اینترنت‌اش جور شود لپ‌تاپ از کجا بیاوریم؟) آها. فروشگاه اَپل؟ کجاست؟"

از بانک زدیم بیرون شبیه گانگسترهایی که تا دقیقه‌ای پیش نوک لوله‌ی تفنگ را بر شقیقه‌ی مرد جوان بانکداری نشانه رفته بودند و حالا با گونی‌ِ اسکناس‌های غنیمتی می‌رفتند تا از فروشگاه اَپل هم دزدی کنند.

"فروشگاه اَپل کجاست آقا؟ فروشگاه اَپل کجاست خانوم؟"  

  
نویسنده : حامد اسماعیلیون ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦